حرفهای شاید بی پردۀ آزیتا

حرفهای شاید بی پردۀ آزیتا Instagram
بایگانی
آخرین نظرات
پیام های کوتاه
  • ۱۶ ارديبهشت ۹۳ , ۱۹:۰۹
    Boooooooo
  • ۱۶ ارديبهشت ۹۳ , ۱۹:۰۹
    Boooooooo

فید خوان rss reader

۰۹
مرداد ۹۳

این نوشته خیلی هم ارزشِ خواندن ندارد  ، در حالی که زیادی از بیکاری رنج میبرید آن را بخوانید


یادم میاد وقتی میخواستم پرنده بخرم ، یه کتاب کامل راجع بهشون خوندم که چطور باید نگهداری بشن ، روحیاتشون چطوره، رفتارهایی که از خودشون بروز میدن نشانگرِ چیه... از سایت که دیگه نگو... روز و شب تو سایتهای مختلف بودم تا هم مطالب مرتبط رو بخونم هم حتی نظرات غیر مرتبطِ بقیه رو... میخواستم وقتی برای اولین بار پرنده رو میارم تو خونه م بدونم باید باهاش چکار کنم ، یعنی حداقل تا حدی بدونم! حتی اگه سالها کتاب و مطلب راجع به یه کاری بخونی، چیزی که بدست میاری جایگزینِ اون تجربهء عملی نمیشه... اما مطمئنا از هیچ خیلی فراتره...

میدونید تو پرنده ها طوطی سانان از همه گونه ها باهوشتر و حساس ترن، تو همین طوطی سانان هم کاسکو خاکستری از بقیه بیشتر باهوش و حساسه... همهء کسایی که کاسکو نگه میدارند میدونن که باید باهاش مث یه بچه رفتار بشه، باید به شخصیتش احترام گذاشته بشه و هر چند میشه تربیتش کرد اما باید به سلیقه اش و چیزهایی که دوست داره یا نداره توجه بشه! همه پرنده بازها میدونن که اگه کاسکو حس کنه که از طرف صاحبش طرد شده یا صاحبش سرش جای دیگه ای گرمه و یا محبتش رو از اون دریغ کرده ، دچار کمبود محبت و توجه میشه و این مسئله باعث بروز یه سری رفتارهاست.. کاسکو اول کم اشتها میشه ، کم کم توجهی حتی به غذای مورد علاقه اش هم نمیکنه ، خموده میشه ینی بیشتر وقتها سرش به طرف پایین متمایل میشه، بعد شروع میکنه پرهای خودش رو کندن ، اگه بی توجهی ادامه پیدا کنه این پر کندن تا جایی ادامه پیدا میکنه که جز پرهای کَلّهء پرنده که تواناییِ کندنشون رو نداره چیزی از پر به تنش نمیمونه... دیگه از اون کاسکوی باشکوهِ زیبای شاد که تو خونه سلطنت میکرد و با وجودش به همهء آدمهای خونه انرژی مثبت میفرستاد چیزی نمیمونه.. میمونه یه موجود نحیفِ بی ریخت که هر کَس میبینتش حس ترحم رو تو خودش احساس میکنه... بسی موارد دیده شده که حتی کاسکو ها در همین سیر مُردن ، در حالی که بعد از مرگشون صاحبشون در سوگِ عمیقی فرو رفته بخاطر محبت و وابستگی ای که وجود داشته... اما... 

کاش آدمها هم قبل از اینکه یه آدمِ دیگه رو تو قفسشون بندازن ، میزان حساسیتِ طرف رو مطالعه میکردن، کاش قبلش میرفتن یاد میگرفتن که باید چطور رفتار کنن با کسی که بظاهر میگن عاشقشن و کاش میفهمیدن این موجودی که روز به روز داره بی فروغتر و خموده تر میشه حتما یه دلیلی داره... حتما یه چیزی آزارش داده ... موجودِ قفسی ای که حالا از پرواز میترسه از پریدن و رفتن میترسه اما از قفس رنگ و رو رفته و بی مهر و بی توجه و مغایر سلیقه ش هم بیزار و در حال رنج کشیدنه... موجودی که اگه این روند ادامه پیدا کنه اول دونه دونه همه چیزش رو از دست میده و در نهایت یه روزی خواهد مُرد... مرگ شمع فقط تموم شدنش نیس، بی فروغ شدن هم برای شمع مرگه!!!


موافقین ۳ مخالفین ۱ ۹۳/۰۵/۰۹
آزیتا م.ز

نظرات  (۲۷)

نتیجه گیریه جالبی بوداا...
پاسخ:
یه طومار نوشتم که همینو بگم :)
خیلی هم ارزش داره
اخ گقتی اخ گفتی ای کاش بقیه آدم ها یک بار هم طرف مقابلشون رو می دیدن.
پاسخ:
ادعا دارن که میبینن اما هیچی نمیدونن :|
:)
پاسخ:
میخند؟ چرا میخند؟ :))
:)
پاسخ:
!!!!
قشنگ بود. متچکرم:)
آزی جدیدا کم پیدا شدی و کم مینویسی یا اگرم مینویسی بوی نامیدی ازش میاد!! فکر نمیکنی که روحیه ما هم مثل این طوطیه حساسه و داغون میشیم. اینقدر نگران شدم که منی که خیلی کم کامنت مینوسیم مجبور شد بنویسم .............
شاد باش و امید ما هستی:)))
پاسخ:
از کوزه همان تراود که در اوست ... منم بیشتر از اینا در توانم نیس :)
بعد میگم من هفته ای هست که از دوران کم نویسیم گذشته :)
تازشم من که شماهارو قفس نکردم ؛)
باشد که همچنان مجبور شوید :)))
خودتون نه ولی نوشته هاتون و صمصیمیت و سادگی اونا ما رو تو قفس انداخته:)
 به اینحا عادت کردم. روزی حداقل ده بار اینجا رو چک میکینم.
میترسم که عاشق شده باشی :)
پاسخ:
:)
نه عاشق نشدم بتازگی که عشق اول که میاید روح افزاست آن وقت که بی فروغ شود دردآسا... من الان تو مرحلهء دردم :)) وگرنه شکر رو خیلی وقت پیش خوردم
حالا شما چرا نگرانید که من عاشق نشده باشم؟؟؟!!؛)
۰۹ مرداد ۹۳ ، ۱۷:۳۴ مهندس بهشت
با کل پست موافق بودم کاش آدما سعی در شناخت هم دیگه داشتن نه اینکه بخوان دیگرانم مثل خودشون کنن (البته یه ذره بی ربط بود جملما)
پاسخ:
در بی ربطی البته بسی ربط بود :)

نگرانی نیستم.  حس کنجکاویم (فصولی خودمون ) گل کرد. البته نوشته هاتون خیلی واضح است.

دوست داشتن و عشق مثل مردن، شتری که در خونه همه میخوابه و بهترین روزهای ادم (جونی) رو به گند میکشه. همینو بس:)

پاسخ:
یکم حال میده و بسی به گند میکشه :))
اگه از روی نوشته ها متوجه نمیشدید شک میکردم که خنگید :))))
خنگ که هستم:) در اون شک نکن.
پاسخ:
ایشالا شفا میابی :))))
اصن من رو یادت میاد؟
پاسخ:
قبلا خطت کوتاه بود الان دراز شده ها؟ :))
خواستگاری و اینا!!؟؟؟ :)))
میدونی باخوندن قسمت اول پستت یاد اون روزی افتادم که باهم داشدیم میرفدیم سمت ابمیوه سجاد و تو اون کوچه بزرگه درمورد طلا خانومیت میحرفیدیم و تو از کارایی که میکرد میحرفیدیو تقلیدصداشو میکردی^_^ کلی خاطره واسم زنده شد:))) +کاش هرکدوممون یه کتاب از اخلاقیاتو خواسته های خودمون بنویسیم و همون ابتدای یه رابطه بدیم طرف بخونه تا اینقد اسفالت نشیم سرِ اختلاف نظراتو تفاوتا واینا اگرم نمیتونه بسازه همون اول دمشو بذاره رو کولشو بسلامت نه اینکه ذره ذره اب کنه طرفو:|
پاسخ:
آخی :)
آخه خیلی وقتا نباید آدم خودش بگه طرف باید خودش نکات رو بفهمه تا ارزشمند باشه 

آزیتا عالی بود! تشبیه پرنده و رفتار آدما با هم! هیچ فکر نمیکردم آخر پست اینجوری تموم شه!

من همیشه به همه میگم اول رفتار با آدما رو یاد بگیریم بعد بریم توی یه رابطه!

پاسخ:
بعله.. اما کیه که گوش بده :)
۰۹ مرداد ۹۳ ، ۲۲:۴۴ مرودختربلا
مینویسم عشق

بخوان قلب

می نویسم عشق

بخوان نفس

می نویسم عشق

بخوان روح

می نویسم تو

بخوان من

می نویسم ما

بخوان عشق..
پاسخ:
الان اینا واسه من بود عایا؟
دقیقا!!!
تا وقتی یه بلایی سرت نیاد تا وقتی زار و نزار نشی و تا وقتی اشکات نره به اسمون و تا وقتی به طور کامل رو به نابودی و فنا نری هیشکی نمیفهمه که هستی و بهت محبت نمی کنه!! اصن بعضی ها محبتاشون یه جوریه که فقط وقت مریضی و خطر افتادنته که یاااادشون میفته که هستی و بهت محبت کنن!!! بعد نمی دونم چطوریه آدم اینا رو از بقیه بیشتر دوس داره و آدم هر ورز چشش به دهن و کارای اینا بیشتر دوخته میشه و هر روز هم ناامید تر از دیروز میشه!!!!!
پاسخ:
:|
:|
نابغه ای هستی واسه خودت:)
پاسخ:
اون که بعله خخخخخ
آدمها عادت دارن...
این کاسکو که مرد، میرن سراغ بعدیش....
پاسخ:
گاهی هم هنوز نمرده میرن سراغ بعدی حتی ...
۱۰ مرداد ۹۳ ، ۱۴:۴۶ خانم هموستات
این پست یه دنیا حرف داره ، کاش تو کتاب ادبیات دبیرستان می نوشتن تا مجبور بشی کلمه به کلمه شو یاد بگیری
پاسخ:
:)
آخی 
چقد تحویل گرفتی پستم رو :)))
کل پست یه طرف اون جمله ی آخر هم یه طرف...

خوب بود... این پست خیلی خوب بود...
پاسخ:
خودمم با اون خیلی حال کردم :)
:(
پاسخ:
غم مخور
kaash dark konan azi jun
پاسخ:
:|
:)))))))))))) خخخخخخخخخ

الان که دوباره کامنتمو میخونم میبینم چییی گفتم خخخ
چقدررررررررر من اون لحظه ناامید و در فاجعه به سر می بردم، فاجعه اش خیلی عمیق بوده خخخخخ
الان حالم خوب شده دیگه :)))))))
پاسخ:
خدارو شکر خوب شدی 
:)
کاملا ارزش خوندن داشت
پاسخ:
:)
:*************
پاسخ:
:***
تو مثل اون وقتا پستت نمیاد من مثل اون وقتا کامنتم! حالا چی کار کنیم آزی؟!
با وجود اینکه روزی 10 بار صفحه رو باز می کنم تا اگه چیز جدیدی نوشتی بخونم!
پاسخ:
خب اکشال نداره تو هر وقت کامنتت اومد بذار منم هر وقت پستم اومد میذارم :))
من همیشه دلم می خواست یه طوطی داشته باشم اسمشو بذارم جیگر ، بعد یادش بدم هی بگه جیگرم، جیگـــــرم، جیگـــــــــــــرم :))) خخخ
پاسخ:
دیوونه :))))

پرنده دوست ندارم...و کلا حیوون تو قفس دوست ندارم.

و چه نتیجه گیری خوبو  منطقی ای...ماشالا بهت:))

پاسخ:
هیچی تو قفس دوستداشتنی نیس :|
البته که پرندهء من کلا تو خونه ول بود :))
۱۴ مرداد ۹۳ ، ۱۴:۵۰ عروس کوشولو
وقتی نازگلم "مرغ مینام "مرد همه موجودات زنده ای که داشتم ُ آزاد کردم ُ بردم دادمشون یه جا که پر از هم نوعاشونن
ولی دلم هوای نازگلم ُ کرد:(

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">