حرفهای شاید بی پردۀ آزیتا

حرفهای شاید بی پردۀ آزیتا Instagram
بایگانی
آخرین نظرات
  • ۲۰ دی ۹۵، ۰۰:۳۸ - کرگدن آبی
    :(
  • ۱۸ دی ۹۵، ۱۶:۳۸ - برنا
    :((((
پیام های کوتاه
  • ۱۶ ارديبهشت ۹۳ , ۱۹:۰۹
    Boooooooo
  • ۱۶ ارديبهشت ۹۳ , ۱۹:۰۹
    Boooooooo

فید خوان rss reader

۱۶
آذر ۹۴
کسانی که منو میشناسن میدونن من اصلا آدم چایخوری نیستم و جونم به قهوه بستس ولی امروز با یه هوس عجیبی برای چای از خواب بیدار شدم ، بعد دو هفته قوری بکار افتاد . چای تازه دم ، لب سوز بفرما :))))
 
 
تا دارید یه چایی میزنید یه خاطره بگم :))))))
 
دبستانی که بودم ، خونمون تقریبا یجایی بود تو دامنه کوه ،اون موقع دیگه بعد از خونه ما ، هیچ خونه ای نبود ، اون سمت خیابون یه تپهء بزرگ بود پایینم که میرفتی یه دره بود که بینش رودخونه عبور میکرد، قبلا راجع به اون تپه و رودخونه نوشتم! که البته الان دیگه نه اثری از اون تپه هست نه از اون رودخونه و تا چشم کار میکنه و بالا میره اونجا آپارتمان ساختن رفتن رسیدن به قلهo_0 
خلاصه که چون خونمون اونجا بود اولین جایی که برف میومد همونجا بود اولین جایی هم که برف شروع میکرد به نشستن همونجا بود ! اینجوری بود که مثلا خیابون اقدسیه که یکم پایینتر از خونه ما بود اگه ٣٠ سانت برف نشسته بود ، دم در خونهء ما حداقل یه ٧٠ سانتی نشسته بود ! یادمه اون زمونها منطقه ای مدرسه ها رو تعطیل میکردن، اینجوری بود تلویزیون رو روشن میکردیم ساعت شش صبح ببینیم خبری از منطقه یک هست ، بعد اگه بود که اگه تعطیلی بود حتما اولیش همیشه منطقه یک بود که هیچی خیالمون راحت میشد که امروز تیوب بازی رو تپه به راهه ، اما اگه نبود ، خیلی مظلوم و بیچاره وار راهی خیابون میشدم ، منم که انگار مدرسه ناموسم باشه ، جونم میرفت مدرسه غیبت نمیکردم ، نشون به اون نشونی که تا کلاس چهارم که اُریون گرفتم بدون حتی یه روز غیبت تا خود ٢٨ اسفند رو مدرسه رفتم !! خلاصه که میزدم تو دل خیابون در حالی که برف تا بالای زانو روی رونهام بود ، تو کوچمون فقط یه هم مدرسه ای داشتم که از قضا اون خیلی میونه اش با مدرسه جور نبود ، مامانشم مث مامان من سختگیر نبود ، بیشتر وقتها اینجور مواقع مدرسه نمیومد گاهی هم به اصرار من راهی میشد! خلاصه دو تا جوجه که تا نصفه تو برف بودن ، با مقنعه های آبی آسمونی به سختی و مشقت یه کوچهء خیلی دراز و یه بلوار از اون درازتر خیلی سراشیبی رو پایین میومدیم تا جایی که  برف کمتر نشسته بود و سرویس مدرسه تونسته بود خودش رو برسونه! خیلی مواقع پیش اومده بود خیس و خسته خودمون رو رسونده بودیم مدرسه ولی چون خیلی از بچه ها و حتی معلمها نیومده بودن ، خیلی خود مختار مدرسه اعلام تعطیلی میکرد! اونجور مواقع بود که دلم میخواست هر چی فحش عالمه بدم بهشون که البته دامنهء فحش اون زمانم احتمالا به چند تا بیشعورِ کثافت ختم میشده :)))) بعد الان که دارم این متن رو مینویسم به این فکر میکنم که چقد وقتی ما دبستانی بودیم ، بزرگ بودیم ، با بچه های الان خیلی بچگانه تر رفتار میشه ! بعد مامان من اون موقع چقد دل گنده بود الان من در آستانهء سی سالگی ام هی میگه نگرانتم نگرانتم ولی اون موقع منو تا نصفه میذاشت تو برف برم مدرسه خخخخخخخ 
کاش آدمها با همون انرژی بچگیاشون بزرگ میشدن، اون موقع اون همه برف و سرما کاری نمیکرد که من از برف اومدن خوشحال نشم اما الان یکم گِل و شُل بعد از برف و فکر به اینکه باید تو سرما و خیسی رفت و امد کنم با من کاری میکنه که از بارش برف خوشحال نشم ! 
 
موافقین ۵ مخالفین ۱ ۹۴/۰۹/۱۶
آزیتا م.ز

نظرات  (۱۲)

من کلاس پنجم خودمو و اون میزان درک اون زمانمو که الان با پسرعمه ی کلاس پنجمیم مقایسه می کنم می گم خدا!! این از یه بچه دوساله هم نفهم تره:|  اصلا اینکه بزرگ شده و یه سری کارها واقعا واسه یه بچه ۱۱ ساله زشته و نباید انجام بده رو نمیفهمه :|||
واقعا چرا?
پاسخ:
نمیدونم ، انگار بچه ها این روزها از چه جهاتی دیر بزرگ میشن از یه جهاتی بیخودی زودتر! شایدم تربیت مادر پدرها مشکل داره ! نمیدونم واقعا

یه دکتر متخصص کودک میگفت با فردندانمون مثل حیوون خونگی رفتار نکنم اونا احتیاج به مهارت زندگی دارن بیشتر از اب و خوراک و جای خواب ... شاید راست میگفت
نوووش
پاسخ:
ممنونم
بچه های دبستانی رو که بذاری کنار ، بچه های دبیرستانی الان هم خیلی با 4 سال پیش ماها فرق دارن . اصلا یه کارایی میکنن که من هنوز تو خودم نمیبینم که همچین کارایی بکنم :|||  
مامانا هم هر چی بزرگتر میشیم انگاری تازه یادشون میاد که باید نگران بچه هاشون باشن و تازه شروع میکنن به نگرانی ؛)

پاسخ:
بچه ها اینجوری شدن ، در حالی که از نظر شخصیتی خیلی کودکن ، کارهای بزرگانه انجام میدن :/

اره مامانها انگار دیر یادشون افتاده شایدم اون موقع جوون بودن و ریسک پذیر تر الان زیادی محتاط شدن
۱۶ آذر ۹۴ ، ۱۶:۱۱ فیروزه ای
برف و سکوت روزهای برفی رو دوس دارم. البته دیگه خبری از اون برفهای دوس داشتنینیست.
منم پزت  کردی به دوران دبستان
پاسخ:
من آسمون قرمز شب قبل از باریدنش رو خیلی دوست دارم وقتی به اسمون نگاه میکنی یه کوه حرف داره که انگار میخواد تا صبح برات اروم اروم تعریف کنه :)

دوران خوب دبستان
برف غمگین تر از بارونه 
نیست؟
پاسخ:
به نظر من حالت خوب باشه هر دوشون شادن ! حالتم بد باشه آفتابم غمگین میشه :)))
برف شب اما خوب ِ شاید غم باشه اما حس ِ گسشو دوست دارم :)
پاسخ:
:)
حیف ملت نمی تونند از توی عکس بفهمند چقدر چایی هات خوشمزه ست و چقدر بامزه خاطره تعریف می کنی:)
پاسخ:
:)))
چایی بدون تو واسم اصن لطفی نداره... 
یکی از بهترین شنونده ها خود تویی ، همین اشتیاقت باعث میشه ادم تو خاطره گفتن به وجد بیاد :))
لذت میبرم که بی حفاظ تند تند و به روال و سبک و سیاق سابق آپ میشه... :***
پاسخ:
اقا امیدوارم ادامه بده هویجور خخخخخخ :*
یادش بخیر ...سال 59 کلاس اول ...آقایَعَک برفی بارید ...یَعَک برفی بارید .
همه مون رفتیم مدرسه ولی معلم ما و کلاس چهارمی ها و مدیر نیومدن ... از ساعت 7.5تا خود 12.5 با برف زدیم تو سر و کله هم .
یادش بخیر
پاسخ:
دقیقا همینجوری میشد تعطیل میکردن و ولمون میکردن تو خیابون ما هم تو برف و سرما بازی میکردیم و خیس میشدیم ، خعلییییییی به فکرمون بودن :)))))
من به عشق قهوه از خواب پا میشم، به عشق قهوه ی روی میزم درس می خونم، به عشق قهوه میرم حمام و...! اما متاسفانه نتیجه ی چند روز متوالی قهوه خوردن واسه من جوشه! میشه شیرینی خرمایی نخورد اما میشه واقعا قهوه نخورد؟
پاسخ:
من که یه روز قهوه نخورم تا شب یه حس بدی دارم عصرم که میشه سر درد میگیرم ، ه واقعا نمیشه قهوه نخورد :))) نشنیده بودم کسی با قهوه جوش بزنه طبع قهوه سرد و خشکه ، چطوری میشه که جوش میزنی؟؟ !!!!!
یادم آمد

شوق روزگار کودکی

مستی بهار کودکی

یادم آمد

آن همه صفای دل که بود

خفته در کنار کودکی

رنگ گل جمال دیگر در چمن داشت

آسمان جلال دیگر پیش من داشت

شور و حال کودکی برنگردد دریغا

قیل و قال کودکی برنگردد دریغا
پاسخ:
اوهوم
بلی بلی 
ممنون از شعر خوب و بجا
۰۹ دی ۹۴ ، ۰۸:۴۸ چپه الدوله :))
راست میگی انگار اون موقع ها قدرت تحملمون بیشتر بود شاید به خاطر اینکه بزرگ که شدیم مشکلاتمون هم بزرگتر شد به جای اینکه قدرت تحملمون در مشکلات کوچیک زیاد بشه انرژی از دست رفتمون در حل مشکلات بزرگ باعث شد حوصله حل این کوچیک ها رو هم دیگه نداشته باشیم.
چی گفتم!!!
پاسخ:
شایدم ، شایدم حرفت درست باشی از بازیهای زندگی زیادی خسته هستیم شاید

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">