حرفهای شاید بی پردۀ آزیتا

حرفهای شاید بی پردۀ آزیتا Instagram
بایگانی
آخرین نظرات
پیام های کوتاه
  • ۱۶ ارديبهشت ۹۳ , ۱۹:۰۹
    Boooooooo
  • ۱۶ ارديبهشت ۹۳ , ۱۹:۰۹
    Boooooooo

فید خوان rss reader

۵۲ مطلب با موضوع «از سَرِ احساس» ثبت شده است

۲۵
آذر ۹۵

صدای تگرگ از کانال کولر آمد ناگهان باریدن گرفتم، انگار که صد سال است چیزی ننوشتم ، انگار از اول چیزی نمی نوشتم.. انگار ماهها چیزی در مغزم یخ زده بود که با صدای تگرک تَرَک برداشت... از صبح سه بار تاریخ را نگاه کردم ، الان دوباره یادم نمی آید، ٢٥ آذر است ... ٤٦ روز پیش برادرم پشت تلفن گفت : بنده خدا فوت کرد، چرا نگفت بابا رفت؟ چرا نگفت بابا مُرد!؟ پشت تلفن یخ زدم ، بعد لرزیدم، بعد گیج شدم! سالها به مرگ پدرم فکر کرده بودم، قبلتر ها بیشتر! صدبار سکانسش را دیده بودم، هر بار نفهمیدم چه حسی است؟ اینبار اما دیگر واقعی بود... باز هم نفهمیدم چه حسی دارم؟ غوطه میخوردم بین احساسات متناقض... گریه کردم، خسته شدم، خاک سنگین بود، سبک شدم، دردی بنام پدر ، تمام شد. 

حالا انگار خیلی دور خیلی نزدیک گذشته ، این  روزها در بی حسی عجیبی ام، انگار هزار سال است کسی را دوست نداشته ام، نه دلتنگم نه بی تابم، بوی اسفند در خانه پیچیده، دود کردم، نکند بی حسی ام چشم بخورد، بی حسی بهتر از بغض است.. چند هفته پیش بود که درد عجیبی سراغم آمد ، برادرم فریاد میزد  و من انگار نمیشناختمش، بغض داشتم سرم دور زمین میچرخید، یک چیزی درونم تکه تکه میشد... حالا که لمس شده راضی ام، 
 
 
 
 
ابر سنگینی آسمان را گرفته اما صدای تگرگ که آمد دوباره کسی قلم دستش گرفت، توی سرم مینوشت مینوشت...سر درد گنگی دارم..برایم بی اهمیت است... افسرده نیستم ، غمگین نیستم، دلتنگ نیستم، انگار هیچ چیز نیستم ..اپراتور مخابرات کاری از دستش بر نمیاید، گفتم باران که میاید چرا سرعت نت به زوال میرود، خندید اما جدی گفت مسخره شاید باشد اما حقیقت است دقیقا همینطور است .
 خوشحالم که پاییز در حال تمام شدن است... نه برای اینکه پاییز را دوست ندارم برای اینکه به بهار نزدیکتر میشوم.. بهااار
۱۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۵ آذر ۹۵ ، ۱۵:۰۵
آزیتا م.ز
۰۴
مهر ۹۵
تمام ٥٠ کیلومتر روی صندلی عقب ماشین به زور دراز کشیده بودم و از پنجره بالا سرم همونقدری که معلوم بود زل زده بودم به اون همه ستاره ای که تو آسمون شب معلوم بودن، اون همه ستاره ای که ممکنه تو هیاهوی شهری سالهای سال نبینیشون و از یاد ببریشون ... فکر کنی که نسل ستاره ها منقرض شده در حالی که اونا همیشه اونجا بودن و هستن و خواهند بود اما این تویی که تو شلوغی و دغدغه هات ستاره ها رو گم کردی! 
حس کردم چه خوبه که الان دراز کشیدم و دارم ستاره ها رو میبینم ، مهم نیس چند تا چیز نگران کننده وجود داره که یهو حالمو بهم میریزن ، چند تا نکته ناامید کننده همین الان تو همین ماشین کنارم هست ! حس کردم حالم خوبه ... الان مدت طولانی ای هست که همراه حسِ حالم خوبه حس هراس هست حس ترس... انگار هر بار حس کنی حالت خوبه دنیا همهء عزمشو جزم میکنه که بهت ثابت کنه ، نه اونجوری هم که فکر میکنی همه چیز روبه راه نیس، راحت نیس و قرار هم نیس که راحت ازشون گذر کنی... حالا حس ترس شده همراه همیشگیه حسِ حالم خوبه و بیخیال تلخیها... شاید همیشه همین بوده؟؟ اگه نه ، چرا سهراب سپهری هم وقتی خیلی حالش خوب بوده و در حال لذت بردن ، یهو گفته : نکند اندوهی، سر رسد از پس کوه؟؟چه کسی پشت درختان است؟ 
اما من اینجوری ام ، هر چقدرم که بترسم از اندوهی که ممکنه از پس کوه سر برسه، نمیتونم حسِ حال خوب رو از خودم بگیرم ، وسط همهء دغدغه های روزانه و ماهانه و سالانه، شاید از اونم مهمتر ، میون همهء روزهای غمناک و غبارآلود ، چند دقیقه حس خوب داشتن شاید یه زنگ تفریح باشه برای ادامه دادن... 
 
 
+ یادم هست خیلی وقته ننوشتم ... یادم هست بی معرفتیه اینجوری ننوشتن یادم هست شمارو یادم هست همه روزهای خوبه اینجا رو.. یادم هست ... 
۱۷ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۴ مهر ۹۵ ، ۱۲:۰۴
آزیتا م.ز
۱۴
دی ۹۴
عاشق که باشی، صندلی عقب تمام تاکسیها بهترین جای دنیا میشوند، ترافیکهای سنگینِ تموم نشدنی بهترین ساعات دنیا، شیشه های بخارگرفتهء ماشین هم دلچسب ترین منظره دنیا، عاشق که باشی زمان و مکانی نیست فقط همه چیز میشود همان آغوشی که کنارت است، انگار که دنیا حول مرکز عشق آدمها میچرخد، عاشق که باشی چه هوا سرد باشد چه گرم حالت خوش است!! اما..
دردناکترین حس دنیا وقتی است که عشق میرود و جای خالی اش چه فراخ و پر ناشدنی می ماند، صندلی عقب تاکسیها ناراحت ترین و بدبوترین جای دنیا میشود، و هر دقیقه لعنت میفرستی به ترافیکهای تموم نشدنی، شیشه های بخار گرفته ای که برایت حالت تهوع می آورند!! عشق که میرود انگار دنیا هم محور چرخشش را عوض میکند، انگار گم میشوی در هیاهوی آنسوی شیشه و کسی تو را نمیبیند و انگار که وسط قلبت سوراخ شده است و همه زل میزنند به حفره ای که ترمیم نشدنی بنظر میرسد! 
 
همین الان
 
 
باید همان زمستانهایی که تو تنگ در آغوشم میگرفتی ، تکه ای از عشقمان را درون شیشه ای پر از الکل نگه میداشتم شاید الان میتوانست حفره ای را که هیچ چیز پرش نمیکند، پر کند!! زمستانهای دوری که دیگر برنمیگردند و ...
۲۰ نظر موافقین ۴ مخالفین ۱ ۱۴ دی ۹۴ ، ۱۶:۵۸
آزیتا م.ز
۲۱
مرداد ۹۴

اراک که بودم یه شب با دوستانِ عزیزم رفتم شهربازی ، بازیهای زیادی نداشت اما خب چند تا بازی بود که من دوست داشتم سوار بشم ،بچه ها گفتن که ما سوار نمیشیم و من اولی را بلیط خریدم و تنهایی سوار شدم ، به امید اینکه بترسم و جیغ بزنم ، شاید اینهمه فریادِ انباشته شده رو خالی کنم، موقع سوار شدن موبایلم رو با خودم بردم تا از اون بالا فیلم بگیرم ، آخرین لحظه دوستم با هیجان گفت مطمئنی نمیخوای موبایلت رو بدی نگه دارم و من با خنده گفتم اره مطمئنم! سوار شدم ، فیلم گرفتم ، هیجان داشت ولی هر چه کردم از ته دل جیغ بکشم نشد ! پیاده که شدم دوستم میگفت ، آزیتاااااا مثل این پسر، تخسها از اون بالا دست تکوووووون میدادی اخه :)))) بعدش گفتیم بریم چرخ و فلک سوار شیم ، اونا هم موافقت کردن ، گفتن اره خوبه این زیاد ترس نداره سوار میشیم ، نوبتمون رسید ، سوار شدیم اما مشکل اینجا بود که ما سه نفر بودیم و تقریبا هر سه هم وزن ، واسه همین کابینمون تعادل نداشت با هر ایست و شروعِ حرکت دوبارهء چرخ و فلک ، شروع میکرد شدیدا تاب خوردن اونجا بود که دوستهای من جیغ میزدن و من قشنگ تو چهرتون میدیدم که ترسیدن! اولش فکر کردم جدی نیست ، میخندیدم، موبایل دستم بود و عکس میگرفتم ولی بعد هی تکونها شدیدتر شد و ارتفاع بیشتر ، دیدم نمیشه سعی کردم بیام وسط بشینم تا وزنم بین دو طرف نصف شه که اینقد تکون نخوریم ، چون اون دوتا دوستم که چسبیده بودن به حفاظهای کناری و منتظر بودن چند دورمون تموم شه و پیاده شیم ! اون بالا بود که کابین یه تکون شدید خورد و من خندم گرفته بود که یکی از دوستام داد زد وااااای آزیتا تو چقد پوست کلفتی ...

 

اراک

١٨ مرداد ٩٤

 

امروز که فکر میکردم ، دیدم راست گفته من عادت کردم پوست کلفت باشم ، یاد حال دیشب خودم که میفتم باورم نمیشه اون کسی که امروز بیرون رفت، ناهار خورد ، خرید کرد ، چای خورد و لبخند زد من بودم ؟ باورم نمیشه اونی که دیشب به داروخونه التماس کرد که یدونه ارامبخش بدون نسخه بگیره و بهش ندادن و مجبور شد بره اورژانس من بودم؟ و اما من بودم که دیشب مُردم و صبح که اومد مجبور شدم بیدار شم و سعی کنم دوباره آزیتا باشم ، همون آزیتایی که خاطرات تلخش هم برای بقیه طوری تعریف میکنه که بخندند، همون آزیتایی که بد بودن و عنق بودن رو بلد نیست ، همون آزیتای پوست کلفت...

۲۲ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰ ۲۱ مرداد ۹۴ ، ۲۳:۳۳
آزیتا م.ز
۰۴
مرداد ۹۴

شب بود ، ماه پشت ابر نبود! بادی نبود. کولر عوعو میکرد اما خنک نبود ! زن خسته بود، شب برای خستگیهایش کم بود. زود صبح میرسید، بی موقع ،بی محل. یادش می آمد عاشق خورشید شده بود وقتی بچه بود ، الان خیانت میکرد ، شب را بیشتر دوست میداشت ! شب که میرسید آغوش برایش باز میکرد ! اما شبم برایش کم بود شب دیر می آمد زود میرفت ! زن مالیخولیا داشت ، بچه که بود با رویاهایش میخوابید ، بزرگ که شد به امید دیدن رویاهایش میخوابید! هر شب دعا میکرد وقتی میخوابد ، خواب خوبی ببیند ، خواب آرزوهایی که هر روز دورتر میشدند! زن با خوابهایش زنده بود ،، زن شبها از قفسش با بالهای خیالش میپرید ،فقط شبها درِ قفسش باز میشد.. فقط شبها بلند بلند فکر میکرد فقط شبها ...شب باید میماند ، باید کِش میامد .بیشتر از همیشه تاریکتر از همیشه...

 

همین الان

پنجره

۲۳ نظر موافقین ۶ مخالفین ۱ ۰۴ مرداد ۹۴ ، ۲۳:۵۴
آزیتا م.ز
۰۳
مرداد ۹۴

قدم میزدم و آرزوی مرگ میکردم ! بوی عود مرا احاطه میکرد بویش شیرین و زننده بود. صدا میامد ، نامفهوم بود.. قدم میزدم و چه پوچ بنظر میرسیدم! آن وقت آرزوی مرگ میکردم... پله بود بالا میرفتم ، سوزشی مرا پر میکرد... نفس میکشیدم و نفسم چقد خالی بنظر میرسید ... نسیم خنکی دودها را به رقص در آورد ، شمعها را خاموش کرد! و چه بی اندازه آرزوی دود شدن میکردم!! دود که شوی باد سبکی هم تو را رها میکند ... میروی و پخش میشوی و تمام. نوری از بالای سرم آمد ، من رفتم زیرش یا او آمد، نمیدانم... سرم را بالا کردم و چقد بی انتها دلم میخواست محو شوم.. خیره شدم به آن ، نور مرا خورد و صدای موسیقی شاد شد...

 

 

اسفند 93

Batu Cave

مالزی

۱۳ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۳ مرداد ۹۴ ، ۱۷:۰۲
آزیتا م.ز
۲۱
فروردين ۹۴

بچه که بودم فکر میکردم من اگه پدرِ خوبی ندارم حداقل مادرِ خیلی خوبی دارم، کم کم که بزرگتر شدم ، به این معتقد شدم که زندگیِ طولانی در کنارِ یک پدرِ خیلی غیرطبیعی ، روی مادرم هم تاثیر گذاشته و حالا من یک پدرِ بد و یک مادرِ بیمار دارم ، که قبلا خیلی خوب بوده!و همیشه بخاطر همه چی بهش حق دادم بخاطر خانوادهء بدی که داشته شوهر مزخرفی که کرده و ... بزرگتر که شدم در حالی که از پدر داشتن ، کاملا قطع امید کرده بودم ، به این نتیجه رسیدم که بهتره از مادر داشتن هم قطع امید کنم و فقط بخاطر حسهای مادر و دختری ، همهء حواشی و اعصاب خردکنیهای رابطه داشتن با مادرم را تحمل کنم، چون درسته که مادرم در همهء بحرانهای زندگیم منو تنها گذاشته و حتی نه تنها ، تنهام گذاشته که خودش در همهء بحرانهای زندگیم نقشِ یک چالش رو بازی کرده اما بالاخره مادره و من بخاطر همهء اون دقایق و لحظاتی که اون مادرِ خوبی بوده دوسش دارم... و من هی درس صبوری یاد گرفتم و من هی قرص آرامبخش خوردم و من هی تنها به جنگ زندگی رفتم ، جنگی که بر خلافِ معمول من اینور تنها و زندگی و مادر و پدر و خانواده اونور ... و من هی خودم را قوی تر کردم و مدام تجهیز کردم، کتاب روانشناسی خوندم، مشاور رفتم ، تا یاد بگیرم چگونه با مادر خود که از قضا تعادل روانیِ خودش را از دست داده ، رفتار کنم! و من هی خسته و خسته تر شدم... هی در خلوتِ خودم سرم را در بالش فرو کردم و زار زار اشک ریختم ، تا در مقابل رفتارهای ناجوانمردانهء یک مادر و پدر غیر طبیعی ،خشمگین نباشم و بخندم و صبور باشم و مثل همیشه نقش یک دخترِ خوب را بازی کنم... این مهم نبود که برادرم ، هیچوقت به خودش سختی نداد تا نقش بازی کند هر کار دوست داشت ، کرد و هر جور که بود ، بروز داد، درس نخوند، رفیق بازی کرد، داد زد ، فریاد کشید ، فحش داد ، تو روی آنها ایستاد و همهء کمبودهایشان را به رخشان کشید، اما مهم بود که من همیشه دختری خوبی باشم! فقط یکبار دست از پا خطا کردنِ من کافی بود که من نقشِ بدِ داستان را به خودم اختصاص دهم... و من بالاخره خسته شدم، تسلیم شدم ، چون حتی نقش دخترِ خوب بودن هم بازی کردن ، مادرم را آرام نگه نمیداشت. یک ساعت تمام پشت تلفن شیر فاضلاب را روی من باز کرده بود و من آرام بهش گفته بودم با این حرفهایی که داری میزنی ، انگار میخواهی همه چیز بین ما تمام شود و اون محکم گفته بود آره! در حالی که بعد از یکسال که ایران نبود و مرا ندیده بود فقط یک هفته کنارش بودم ،  یکساعته تمام در حالی که من به همهء حرفهای توهین آمیزُ ناجوانمردانه اش گوش میدادم و خودم از شدت خستگی و کمر دردُ تنهایی احتیاج به کمک داشتم و اون نمکدون دستش گرفته بود و زخمم را نمک میزد... فقط یک جمله بهش گفتم، گفتم آره من ، بد، من همهء صفتهایی که تو میگی ، تو خوبی که نه اینجا ، که اون سرِ دنیا هم که رفتی نمیتونی خوشحال و خوب باشی ، بیچارهء بدبخت... و این بیچارهء بدبخت انگار در سرش طنین انداخته بود و من قطع کردم و سه روز و سه شب زار زدم ، مثل آدمی که مادرش رو از دست میده و الان ٩ ماهِ تموم است که من دیگه مادر ندارم، گاهی دلتنگی بر سرم آوار میشود اما به خودم که نگاه میکنم ، میبینم دیگه اون قدرت و صبر قدیم رو ندارم که دوباره برم خودم رو سپرِ موشکهای ارسالیه مادرم کنم ! اون هم که احتمالا دختری مثل من نمیخواد، اون یه دختر خوب میخواد که معتقده من هیچوقت نبودم ! از همهء ترانه های پدرانه و مادرانه متنفرم، از همهء تیزرهای تبلیغاتی ای که پشتش پر از حسِ والدین فرزندیه، از همهء نوشته های احساسیه مناسبتی حالت تهوع میگیرم... بخاطرِ همون سوراخه بزرگی که وسطِ قلبم دارم... جایِ خالیِ مادر و پدر 

۴۵ نظر موافقین ۵ مخالفین ۱ ۲۱ فروردين ۹۴ ، ۰۹:۵۵
آزیتا م.ز
۱۸
اسفند ۹۳

درست موقعی که همهء گلهای باغچه باز شدن ، در حالی که آسمون آبیِ آبیِ و خبری از غبار نیست، درست وقتی که نسیمی ملایم می وزه و پرنده ها آوازهاشون رو باهم سر میدن. درست موقعی که جیک جیک گنجشک با چه چه بلبل قاطی میشه ،  تو همون حالی که عشق دوباره پا میگیره ، وسط آرامش یه آغوش گرم که از آنِ خودته ، روی یه تختخواب راحت ، زیر یه سقف که میدونی مال خودت نیست ولی میتونی بی دغدغه زیرش بمونی ، درست وسط جاهای سبزتر و خوراکیهای خوشمزه تر، درست وسطِ هوایی دل انگیزتر و مطبوعتر ، درست بین آدمهای مهربونتر و رنگی تر ، وسط موسیقیهای شادتر و آهنگینتر ، ترانه های عاشقانه تر وسطِ بوسه های بیشتر ، نوشیدنیهای نابتر ، ساعتهای خوشتر ، در حال نوشیدن قهوه های خوش عطرتر ، زیر بارونهای گرمتر و دلچسب تر ،رقصیدن با آهنگهای تندتر، حین زل زدن تو مردمک چشم هایی با نگاه عمیق تر ، راه رفتنهای بی دغدغه تر ، خندیدنهای بلندتر ، حرف زدنهایِ بی قید و بند تر ، رفتارهای طبیعی تر، تجربه کردنهای عجیب تر ، لبخند های بی منظور تر، دل بستنهای اتفاقی تر ... وسطِ وسطِ همهء اتفاقهای خوب و خوبتر تو چقد نزدیکتر! و حس دوست داشتنت چقد بیشتر!! اونقد زیاد،  که قلب منو به حد انفجار میرسونه! تو خدای چیزهای قشنگ و قشنگ تر وقتی با نسیمی لای موهام میپیچی ، عبادتت منو از قفسم پرواز میده. پر میکشم تو هوای حرمِ زیباییهات ... بهشت و جهنم کجاست؟ که هر جا تو نزدیکتری ، بهشت همونجاست !


دریاچۀ Mines

3 اسفند 93 ساعت 6:30 عصر

کوالالامپور

۱۹ نظر موافقین ۶ مخالفین ۱ ۱۸ اسفند ۹۳ ، ۱۳:۲۹
آزیتا م.ز
۲۴
آذر ۹۳

به تقویم که نگاه کردم ، باورم نشد که پاییز هم دارد تمام میشود... همان پاییزی که اولش که از راه رسیده بود من غصه خورده بودم که چرا خراب آباد پاییز ندارد تا با رنگهایش عشقبازی کنم... که چقدر بی اندازه دلم خواسته بود ،در هوای پاییز دوباره عاشقی کنم... و الان فقط یک هفته از پاییز مانده است... ناخودآگاه صدای معین در سرم میپیچد که میخواند: عمر گران میگذرد، خواهی نخواهی...سعی بر آن کن نرود رو به تباهی...  افکار در هم برهمم صدای مخملیِ معین را قطع میکند که یادم بیاورد... چه راحت عمرمان میگذرد بی آنکه حتی به آرزوهای کوچکمان برسیم... چه زود فصلها میگذرند و ما خودمان را درگیر افکار پریشانمان کردیم... تمام مدتِ این پاییز دلم میخواست بروم در دل طبیعت و ساعتی خلوت کنم... موهایم را بدست باد بسپارم، یخ بزنم و خودم را کنار آتش گرم کنم ...اما چه بیهوده آرزوهای کوچک ما دست نیافتنی میشنود...


گالری نقاشی

فرهنگسرای نیاوران پاییز 93


بوی پیاز داغ همسایه حالم را بهم میزند... با اینکه هوا سرد است ،پنجره را باز میکنم باد سرد توی صورتم میخورد... و در حالی که باز معین در ذهنم میخواند : عمر گران میگذرد ، خواهی نخواهی... یادم میاید که پاییز رفت و زمستان در راه است..باید خوب به آن توجه کنم...فصلها تکراری نیستند...فصلها را باید فهمید..باید زندگی کرد...خوشحالم که این پاییز را کمی نگاه کردم...وقتی که در پارک ملت راه میرفتم ، رنگهای برگ درختان را با تمام وجودم دیدم... خوشحالم که پاییز بدون اینکه من ببینمش ، نرفت.. من در راه دیدمش و با هم کمی حرف زدیم..به هم لبخند زدیم و حالا او میرود در حالی که من به او گفته ام سال بعد میبینمت رفیق ...

۱۷ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۴ آذر ۹۳ ، ۲۱:۴۰
آزیتا م.ز
۲۰
آذر ۹۳

شاید بهش بگن یجور خلا مغزی.. یا خلا حسی... یعنی من هیچ ترکیبی بهتر از این برای وصفش پیدا نمیکنم، موقعی که نه احساس میکنی خوشحالی و نه غمگین، یجور کرختیِ روحی... اشتیاق انجام کاری رو نداری در حالی که از کاری هم بیزار نیستی... موقعهای کمی بوده که من این حالت رو تجربه کنم... چون من بیشتر مواقع عواطفم خیلی تند و آتشینه یا خیلی غمناکم یا خیلی خوشحال... اما از اینجور خلا حسی هیچ لذت نمیبرم.. اینجور مواقع یجوری نا امیدی یا بی حسیه نامحسوس میاد سراغم... مثلا وقتی دیروز عصر داشتم از نمایشگاه الکامپ خسته و کوفته میومدم سمتِ خونه و بخاطر باشگاهی هم که صبح رفته بودم بدنم حسابی درد میکرد و آلودگیی هوا هم بی حالترم کرده بود و سرم رو تکیه داده بودم به شیشۀ ماشین و داشتم سعی میکردم به چیز خاصی فکر نکنم تا حالت تهوعم بدتر نشه، تنها فکری که دست از سرم بر نمیداشت این بود که چقد حال میده اگه همین الان چشمام بسته بشه و دیگه باز نشه... نمیخوام بگم از فرطِ ناراحتی این حس رو داشتم ها... از شدت اون خلائی که گفتم این حال بهم دست داده بود... یه حالیه که من اسمش رو میذارم ،حالِ "خب مثلا که چی؟ "خب مثلا که چی که من این کارو کنم یا اون کارو کنم یا فلان چیز رو بخرم یا اصلا نخرم...یا تهران بمونم یا برگردم خراب آباد یا کار کنم یا نکنم یا ازدواج کنم یا نکنمو یا و یا و یا و یا .... نمیدونم این چه حسیه که گریبان گیرم شده.. اما حس این روزهای من "خب مثلا که چیه؟" و امیدوارم زیاد ادامه نیابه... این "خب مثلا که چی" خیلی خانمان سوزه... اون وقتِ که آدم کلا دست از هر گونه تلاشی بر میداره یا اگرم کاری رو انجام میده ، لذتی ازش نمیبره... این "خب مثلا که چی؟"بهتره که هر چه زودتر بره گورش رو گم کنه..شاید گاهی وقتها آدم با خودش بگه ، حتی ناراحت بودن بهتر از این "خب مثلا که چی" بودنه ،چون لااقل وقتی آدم ناراحته شاید تلاش کنه که شرایطش رو تغییر بده ولی وقتی این خلأ اتفاق میفته یجورایی انگار که آدم تسلیم شده و نشسته گوشۀ رینگ و به خودش میگه خب مثلا که چی ؟ پاشم بجنگم تا بیشتر کتک بخورم از این زندگی؟ همین گوشه چمباتمه میزنم تا بالاخره عمر بگذره و خلاص... خدا هیچ کسی رو به مرضِ "خب مثلا که چی؟" دچار نکنه ،صلوات :)))))))))


همین چند وقت پیشها

سینما گالریِ ملت


اصلا من نیومده بودم این حرفها رو بزنم ها ، خیر سرم اومده بودم اسامیِ کسانی که واسه نوبت شما (7) عکس فرستادن رو بگم و اعلام کنم که نوبت شما روز دوشنبه رونمایی میشه و فرصت فرستادنِ عکس تا روز یکشنبه است... باشد که اگه دوست دارین شرکت کنید تا اون موقع عکسهاتون رو بفرستید... بعد یهو تو سرم اومد "خب مثلا که چی؟" بعد یادِ حس این چند روزم افتادم و این شد که این پست رو نوشتم.. خلاصه که این پست ، دقیقا یه پست دو منظوره میباشد...فلذا از دو منظور استفاده بنمایید :))))

اسامی افرادی که عکسشان به دستِ من رسیده:

۱۸ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۰ آذر ۹۳ ، ۲۱:۵۰
آزیتا م.ز