حرفهای شاید بی پردۀ آزیتا

حرفهای شاید بی پردۀ آزیتا Instagram
بایگانی
آخرین نظرات
  • ۲۰ دی ۹۵، ۰۰:۳۸ - کرگدن آبی
    :(
  • ۱۸ دی ۹۵، ۱۶:۳۸ - برنا
    :((((
پیام های کوتاه
  • ۱۶ ارديبهشت ۹۳ , ۱۹:۰۹
    Boooooooo
  • ۱۶ ارديبهشت ۹۳ , ۱۹:۰۹
    Boooooooo

فید خوان rss reader

۷۹ مطلب با موضوع «هویجوری الـــــــکی!» ثبت شده است

۲۱
دی ۹۵

به زیبایی و خیرکنندگی آسمون خوزستان هیچ جای ایران ندیدم و دیگر هیچ..

 

عکس از خودم همین غروب

+ صرفا جهت تلطیف پست قبل :دی

۰ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۲۱ دی ۹۵ ، ۲۲:۵۵
آزیتا م.ز
۲۶
آذر ۹۵

دیروز دختری سیاهپوش از رو به رو به سمت من میدویید  هر چی نزدیک تر شدم ، تندتر می اومد ، مستقیم اومد سمت ماشین، محکم کوبیدم بهش ، پرت شد، باورم نمیشد تو اون  تاریکی، گاز دادم رفتم، رفتم تو تونل ، سرعت ماشین کم نمیشد ، چشمم کامل باز نمیشد ، مثل وقتیکه اول صبح بیدار شده باشی، به زور یک چشمی رانندگی میکردم، تو خواب از خواب پریدم اما تو واقعیت نه.. خوشحال شدم ، خوابم برگشت به عقب ، اینبار دختر به سمتم اومد یا نیومد ، نمیدونم اما بهش نزدم... کاش این رانندگی هم به کابوسهام اضافه نشه.. :| 

۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۱ ۲۶ آذر ۹۵ ، ۱۵:۱۶
آزیتا م.ز
۲۳
مهر ۹۵
دیروز که بعد یه سفر دو روزه برگشتم به خونه ، فهمیدم که این جمله که میگن هیچجا خونه خود آدم نمیشه خیلی درسته اما از اون درست تر جملهء " هیچجا توالت خونهء آدم نمیشه " است ... خخخخ البته بجز حموم و توالت هتلهای ٥ ستاره اونم از نوع خارجیش نه ایرانی که خدایی بهتر از تولت خود آدم میشه ، بقیه اصلا نمیتونن حس دسشویی خونه آدم رو به آدم بدن ، توالت خونه یه آرامش و فراغ بالی داره که هیچجا نداره :))))
از بحث شیرین توالت بیایم بیرون ، شما چطورید ؟ خوبید؟ با تعطیلات چه کردید؟ رفتید دنبال هیئت و نذری یا نشستید تو خونه و صدای طبل گوش دادید؟ یا اینکه مث من فرار کردید به دل طبیعت ... دیروز که رد میشدم ، هیئت سر خیابونمون داشت بساطش رو جمع میکرد و داربستها رو باز میکرد ، واسه تکیه شون چند تا درخت نخل هم کنده بودن اورده بودن اینجا زده بودن، عایا این درست است که ادم واسه ده روز چند تا درخت رو از ریشه در بیاره فقط واسه قشنگی :/ ، چرا هر سال همه چی بدتر میشه عایا؟ نذری بخوریم آشغالش رو بریزیم واسه رفتگرها وسط خیابون ، اسمش میشه عزاداری؟ من که خسته شدم از بس که ناله زدم از این چیزها، تنها کاری که میتونم بکنم اینه که این روزها دور بشم تا نبینم... شما چطورین؟ خوبین خوشین؟ در سلامتی کامل به سر میبرید؟ 
 
 
در گویش مازندرانی به برکه آبَندون گفته میشه :) 
۱۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۱ ۲۳ مهر ۹۵ ، ۱۰:۳۸
آزیتا م.ز
۱۲
مهر ۹۵
١٠٠٠ روز از روزی که وبلاگم تو بلاگفا ف. یلتر شد و اومدم به بلاگ گذشت ، یادمه اون روزها چقد اومدنم به بلاگ مخالف داشت ، همه غر میزدن نمیتونیم از لیست دوستان بلاگفا بخونیمت ، اینجا شکلک نداره ، اینجا بی روحه و هزار دلیله دیگه واسه غر زدن ، اما من اینجا موندم ، تا جایی که خیلیها بلاگی شدن ... :) 
درسته که این روزها خیلی کمتر از سابق مینویسم اما وبلاگم همیشه واسه من یجای محبوب بوده ، شاید این روزها خیلی کم کامنت میگیرم اما از اینکه خونده میشم لذت میبرم ، تک تک شماهایی که هنوز منو میخونید واسم مهمید و وقتهایی که یه مدت سر و کله ام پیدا نیست ، نسبت به شما عذاب وجدان میگیرم... شاید نوشتنهام کم شده اما از همون بچگی نوشتن واسه من یه امر حیاتی بوده ، نمیتونم ننویسم. یه چیز جالب ، شایدم خنده دار در مورد من اینه که من هیچوقت تو زندگیم دفتر خاطرات نداشتم حتی اون موقع که مُد بود!واسه یه بارم تو دفترچه یا سررسید ننوشتم... دبستانی هم که بودم واسه دوستام داستان مینوشتم ، هر چند وقت یبار میدادم بخونن، بعضی از داستانهاشم دنباله دار بود، هنوز اسم شخصیتهای داستانهام یادمه :)) انگار از همون موقع واسم مهم بوده که چیزهایی که مینویسم رو کسی بخونه :)) مرسی که هنوز هستید با این همه قطع و وصلیه من خخخخ !! 
 
تشکر ویژه از Ali.A واسه یادآوری روز هزارم وبلاگ :)
۲۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۲ مهر ۹۵ ، ۰۰:۳۴
آزیتا م.ز
۲۷
مرداد ۹۵
امروز یکی از دوستام سر صبحی بهم پیام داده بود که خجالت نمیکشی یه ماهه وبلاگ رو بی خبر ول کردی رفتی ، چه وضعشه و فلان ...ارل خیلی برام جالب بود که امار روزاشو داره دوم راست میگفت، خودمم هر روزی که کامنتها رو ریفرش میکردم و احوالپرسیها و جویای حال بودن بعضی از دوستان باوفا رو میدیدم ، یجوره بدی عذاب وجدان میگرفتم ! عذر تقصیر... 
بقول دوستم اسباب کشی که سخت نیس ملت چند نفری دست به دست هم راحت اسباب کشی میکنن ، بقول راننده وانته چند شب پیشا وقتی منو در حال از حال رفتن از خستگی و کمر درد دید گفت والا نمیفهمم اسباب کشی که تفریحه -_- اما واسه من از بچگی اسباب کشی سخت بوده، نه اون موقع چد نفری بودیم یه مامان بیچارم بود و یه اسباب کشی نه الان خودم چند نفری ام... کار ندارم اسباب کشی کلا خر است ، تنهایی و دست تنها خرتر است! همچین رُس آدم رو میکشه که نفهمی از کجا خوردی... 
خداروشکر این یه ماه بدو بدو تموم شد اما هنوز من تو استرسش موندم ، هنوز مونده به اون آرامشه برسم ... میگن کائنات موجودات رو با نقطه ضعفاشون امتحان میکنه از اول آرزوم بود سالها تو یه خونه زندگی کنم اما تقدیر تو چشمام زل زد گفت برو بَبَ از بچگی این نوزدهمین خونه ایه که توش ساکن شدم... و مطمئنا آخرین خونه هم نیس ... تقدیر من اینجوریه که به زودی از اینم برم جای دیگه شرط میبندم.
 
 
 
آقا آبجو صفر درصده با پسته بزنید خنک شید... 
همین الانه الان
۱۶ نظر موافقین ۴ مخالفین ۱ ۲۷ مرداد ۹۵ ، ۱۶:۲۸
آزیتا م.ز
۱۹
تیر ۹۵
یه مدتی بود فکر میکردم مشکل از حال منه که هر کتابی دست میگیرم بیشتر از چند صفحه اش رو نمیتونم بخونم ، شایدم واقعا مشکل از من باشه! چون سالهای قبلتر موقعی که نوجوون بودم و بعدم دانشجو انگار یه استعدادی داشتم که هر کتابی رو دست میگرفتم ، فارغ از اینکه جذابه یا مورد علاقمه میتونستم تا آخرش بخونمش ، اتفاقا همین استعداد رو تو فیلم دیدن هم دارم یجورایی اگه تصمیم بگیرم یه فیلم رو ببینم وقتی میشینم پاش حتی اگه ازش خوشمم نیاد تا آخرش میبینمش! 
 
 
اما یه مدته که انگار این استعداد رو در مورد کتابها از دست دادم ، چند تا کتاب دست گرفته بودم و نیمه کاره رها کردم ، وقتی جذبم نمیکنن انگار تو دلم رخت میشورن موقع خوندنشون پس به کناری پرت میشن ، تا چند روز پیش که " پاییز فصل آخر سال است " رو دست گرفتم ، البته با اینکه قصهء خاص و پیچیده ای نداشت و نهایت اصلا نمیخواست حتی حرفی هم بزنه و فقط راوی دغدغه های چند تا دوست بود و اتفاقا با اینکه خیلی تلاش شده بود رئال نوشته بشه اما باز یجاهاییش با عقل من جور نمیومد ولی به راحتی تا آخرش خوندم و خیلی برام لذتبخش بود، جالبیش اینجاست که الان دو شبه که تموم شده اما هنوز شخصیتهاش تو ذهن من زنده اند. 
یه مدته که سعی میکنم موبایلم رو کمتر دست بگیرم و از دنیای مجازی کنده بشم و جاش فیلم ببینم ، کتاب بخونم و حتی کمی انگلیسیم رو تقویت کنم ! این دنیای مجازی وامونده بدجوری شده آفتِ زندگیامون! آخ که دلم خونه ... شما جدیدا کتاب جذاب و گیرا چی خوندین؟ 
 
+ آش نمایان در عکس ، آش گندم میباشد.
۱۱ نظر موافقین ۵ مخالفین ۱ ۱۹ تیر ۹۵ ، ۰۰:۴۱
آزیتا م.ز
۰۵
تیر ۹۵
نمیدونم کدوماتون با وبلاگ رادیو بلاگی ها آشنایی دارید یا بهش سر میزنید ، همونجوری که من خودم در موردش شنیده بودم چندباری اما نرفته بودم سر بزنم خخخخ گویا دست اندر کاران این وبلاگ دست به نشر خبر بلاگی ها نموده اند و این دومین  قسمت از این اخبار است . از اونجایی هم که مثل اینکه بیماریِ بنده براشون خیلی مهم بوده ، این خبر رو نیز در این فایل صوتی گنجانده اند ، ادامه مطلب جواب من به ایشان بعد از شنیدن خبر میباشد! 
۱۹ نظر موافقین ۶ مخالفین ۱ ۰۵ تیر ۹۵ ، ۱۲:۳۱
آزیتا م.ز
۲۷
خرداد ۹۵
اصولا اینجوریه که من هر سال ماه رمضونها تقریبا خونه نشین میشم نه از اون جهت که روزه میگیرم و حال ندارم برم بیرون ، نه..! از اون جهت که من آدمه روزم و ماه رمضون که میشه انگار زندگی تو شب جریان پیدا میکنه ... روزها آفتاب یجوری میتابه که انگار عزمش رو جزم کرده تا همه چیزو جزغاله نکنه ، بیخیال نشه... همه جام که تعطیل و سوت و کور ...اما امسال دیگه بطور اجباری مریضی همچین منو ده روزه خونه نشین کرده که زخم بستر گرفتم :| 
از تموم آزمایشات و الحاقات فعلا چیزی حاصل نشد جز اینکه من بیماری کشنده ای ندارم و اجبارا باید این راه پر فراز ، فراز ، فراز ، فراز و گاهی احیانا ، ندرتا نشیب زندگی رو ادامه بدم .. فقط اگه این سرگیجه بسیار وحشتناک و تموم نشدنی دست از سرم برداره من تا عمر دارم مدیونشم ... والاع خخخخ
 
 
۱۸ نظر موافقین ۳ مخالفین ۱ ۲۷ خرداد ۹۵ ، ۱۱:۴۰
آزیتا م.ز
۰۷
خرداد ۹۵
دو تا بسته چایی میدادن با یه فلاسک روهم ٢٦١٦٠ هزارتومن ، یاد نذری گرفتن افتادم ! یکی داد میزد یه سفیدش رو بده اقا یکی میگفت آبیش یکی میگفت کله غازی ولی انگار هیچکی صورتیها رو نمیخواست ، فلاسکهای صورتی همون وسط مونده بودن بی خواهان...
 
 
نمیدونم واسه چای بود این همه شلوغی یا واسه همون یه فلاسک فکستنی ... ناگفته نمونه منم رفتم وسط جمعیت منی که نه به چای علاقهء چندانی دارم نه فلاسک به کارم میاد، من رفتم چون دوستم(٧٦٦٠) فداییه راه چایه وقتی دید دو تا چای رو قیمت تقریبا یه چای میدن ، گل از گلش شکفت ، گفت اره آزیتا برو برو بگیر... ( چون خودش نمیتونه بره) رفتم از لای جمعیت رد شدم، آقاهه اون بالا ایستاده بود هی جعبهء تازه باز میکرد که رنگ دلخواه مشتریها در بیاد تو هر جعبه بیشترش صورتی بود میدیدی یکی یا دوتاش یه رنگه دیگه! یدونه آبی برداشتمو آوردم ! تموم مدتم به دوست بیچارم غر زدم که اخه چرا واسه چایی این همه بار سنگینی باید دنبال خودمون بکشیم !؟ 
موقع برگشتن رنگهای دیگه ای وجود نداشت همه شده بودن صورتی ، کسی هم اعتراضی نداشت یه صورتی برمیداشتن و میذاشتن تو سبد خریدشون و میرفتن !!! وقتی مقایسه ای در کار نباشه همه چیز راحتتر پیش میره . خیلی راحتتر... هوم؟
حالا بنظر شما اگه یه برند محصولش خوب باشه چرا باید یه همچین آفری بزنه؟؟ شما بودید میخریدید؟ 
۲۶ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۰۷ خرداد ۹۵ ، ۰۰:۲۲
آزیتا م.ز
۲۸
ارديبهشت ۹۵
یه جاهایی هست که هیچوقت جذابیتشون رو واسه آدم از دست نمیدن ، مث همین میدون تره بار تجریش ، درسته که من کف بازار همینجا بزرگ شدم خخخخخ اما هر بار برم بازم به وجد میام! همین دیشب دیدن اون همه سبزی کوهی مختلف و تازه ، کافی بود که عنان از کف بدم :))
 
۳۴ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۸ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۰:۱۷
آزیتا م.ز