حرفهای شاید بی پردۀ آزیتا

حرفهای شاید بی پردۀ آزیتا Instagram
بایگانی
آخرین نظرات
پیام های کوتاه
  • ۱۶ ارديبهشت ۹۳ , ۱۹:۰۹
    Boooooooo
  • ۱۶ ارديبهشت ۹۳ , ۱۹:۰۹
    Boooooooo
۱۶
دی ۹۲

از دست دادنِ دلخوشیهای کوچک زندگی غصه خوردن ندارد...غصه ای نیست....اشکی نیست....از دست دادنِ بزرگتر از اینها هم حتی غصه خوردن ندارد...اندوهی که به دل مینشد، بابتِ فاصله هایی است که به عمد میانِ آدمها میندازند....

نوشتن برای من دغدغه نیست....نوشتن برایِ من مثلِ شیر قهوه ای است که هر روز مینوشم...لذتی مضاعف است...بی قهوه نخواهم مُرد بدونِ نوشتن و خوانده شدن هم نمی میرم! اما زنده بودن کافی نیست...دلخوشی هایِ کوچک اند که زنده بودن را به زندگی کردن تبدیل میکنند...زنده بودن بدونِ زندگی کردن ارزشی ندارد....رنگ و بویی هم ندارد!

قرارِ بود 24 دی وبلاگم پنج ساله شود...خوب نمیشود...به درک! تمامِ دیشب را به این فکر میکردم که مدتی ننویسم اما الان مجبورم کردن به آغازِ دوباره...آغاز دوباره کمی ترس دارد! من اهلِ کوچ کردن نیستم...من به محلهای قدیمی ام به خانه ام اُنس میگیرم...اما کوچ اجباری خودش شاید موهبتی باشد برای شکستنِ روزمرگی ها....من یک زمستانی ام....من به بهار در زمستان، آغاز در زمستان عادت دارم...


شکوفه

13 فروردین 90

روستایی در حوالیِ بابلسر


درختان هم زمستانها پنداری عاری از زندگی میشوند، اما از شروع دوباره و شکوفه دادن در بهار و به بار نشستن، ترسی ندارند....دوباره همانقدر زیبا خواهند بود که قبل از زمستان بوده اند....اما شاید آرامتر، بی صدا تر و افتاده تر باشند!

۴۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۱ ۱۶ دی ۹۲ ، ۱۶:۰۵
آزیتا م.ز
۳۰
آذر ۹۲
دو روزِ که میخوام یه پُستی رو بنویسم ، اما وقتی میام اینجا ، شروع میکنم یه چی دیگه مینوسم....نمیدونم چرا اینجوری میشه اما شاید به خاطرِ اینه که اون پُستی که میخوام بنویسمش....سر منشأ تمامِ احساساتِ مأیوس کنندۀ این روزهایِ منِ! و این خیلی سختِ که آدم فونداسیونِ بُحرانی ترین قسمتِ زندگیشو بکِشه بیرون و بریزه رو دایره! احتمالا همینِ که نوشته نمیشه، فک نکنید دستو دلم به نوشتنش نمیره ها! نع! دلم میره منتها دستم نمیره...احتمالا باید واسش دربست بگیرم که بِره! :)
حالا مثلا من بیام جملۀ لوس یلداتون مبارک رو بگم! عمرا اگه بگم....باید خدمتتون عرض کنم که،خوردنِ آجیلِ زیاد آن هم در شب، بسیار برایِ سلامتی مضر است...حالا هِی نگویید یه شب است و فلان است و بهمان...در ضمن خوردن میوه ای مثل هندوانه در آغاز فصلِ زمستان از لحاظِ طبِ سنتی خریتِ محض است...چرا؟ چون میتواند به راحتی تعادل طبعِ شما را در تمامِ طولِ زمستان بهم بزند و شما مدام سردتان شود و ویروسها با خیالِ راحت به سیستمِ ایمنیِ بدنتان غلبه کنند...حالا از من گفتن و از شما نشنیدن! اگر میخواهید چیزی بخورید فقط انار نوشِ جان کنید آن هم با گُل پر! مثلِ پنیر که میگویند بی گِردو نخورید،انار هم بی گُلپر نخورید خیلی بهتر است! به هر حال شاید حرفهایِ من به نظرتان مسخره بیاید...اما اگر از حکیم آزی میپرسید جایِ مضرجاتِ امشب، دور هم گل گاو زبان و بهارنارنج و لیمو عمانی دم کنید...اگر دیابت میابت ندارید ، نبات هم اضافه کنید و دور هم بنوشید و گُل بگویید و گُل بشنوید...اصلا دورِهم بشینید و بازی کنید...کارهایِ جالب انجام دهید شایدم مسابقه دادید...اصلا چه معنی میدهد که این روزها تا دور هم جمع میشویم ، مینشینیم به لُمباندن و دود کردنِ مضرجات!!! 
اَیی چقدر نصیحت مصیحت کردم!!! اصن هر کار دوست داشتید انجام دهید...والاع! :)
من و حافظِ جان ..انار و گُلپر و گُل گاوزبان خواهیم خورد و به او برای شما تفالی میزنم و در دلم آرزو میکنم که همۀ تان در هر حالی که هستید...شادی در دلتان وول وُول بخورد!

+ میخواستم تو این پُست، غرغر کنم که تمامِ زندگیم خالیِ بوده از یلداهایِ خوب و دل انگیز ، اما دست و دلم نرفت :)

+من یه روزی عاشق سنتهای این چنینی بودم اما از وقتی هر سال بیشتر از پیش، سنتها تنهاییمو پررنگتر جلوه دادن، سعی کردم بهشون محلِ سگ نزارم تا اونها هم زورشون به من نچربه :)

+بعدا به این پُست عکسِ امشب ضمیمه خواهد شد!

+عمرا اگه بگم، یلداتون مبارک.....اَییییییییییی......اصن میگم امشب و شبهای دیگر خوش :)

+ دیدن لوگوی گوگل به مناسبتِ اولین روزِ زمستون، هم خالی از لطف نیست ...اینجا

خواستم فقط بیام این عکسهارو ضمیمۀ پُستِ قبل کنم، دیدم نمیشه، یکم دیگه حرف مونده تو دلم باید بیام بزنم..:)


چند ساعت پیش یادم افتاده بود که شلغم و کدو حلواییِ پخته هم نه تنها واسه امشب بلکه واسه کُلِ فصلِ زمستون خوردنیهای بسیار خوبی اند! الکی هم اَخ و پیف نکنید...شلغم رو موقع پختن یکم نمک بریزید تو آبش تا طعم شوری تو جونش بره بعدشم موقع خوردنش هر ادویه ای دوس داشتید ، بهش بزنید تا خوش خوراکتر بشه، مثل فلفل یا آویشن یا حتی کمی سرکه...اون وقت میبینید که خیلی هم خوبه....کدو هم اگه بی طعمِ و واستون دلچسب نیست روش عسل بریزید اون وقت هم آب میندازه و لطیفتر از قبل میشه هم خیلی دل انگیز و مقوی!! امروز من زدم کانالِ سلامت هیچ کاری هم نمیتونید بکنید، خخخخخ




من و دوستم، سبزِناز خانوم، امشب باهم ....موسیقی و دمنوش گل گاوزبون و لواشک و رقص ...به یادِ تویی که باید باشی و نیستی...اصلا به این اهمیتی نمیدم که نیستی، میزنم زیرآواز ....وقتی هم PMC حریق سبزِ ابی رو پخش میکنه، صداشو تا آخر بلند میکنم...فقط وقتی دچارِ یاسِ دوچندان شدم که رفتم سراغِ حافظِ محبوبم که دیدم نیست....فکر میکردم دیوانِ حافظم رو از تاراج چند ماه پیشِ کتابخونۀ عزیزم نجات دادم...اما نیست! و این خیلی دلسرد کننده بود! ممکنِ دیگه هیچ دیوانِ حافظی نتونۀ جای اون کتابِ زِوار در رفته رو تو دستای من پُر کنه...اون با دستهای من آشِنا بود! قصۀ کتابهامو یه وخت دیگه میگم الان جاش نیست....نپُرس نمیگم!بعدا...  :)
۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۱ ۳۰ آذر ۹۲ ، ۲۰:۱۲
آزیتا م.ز