از دست دادنِ دلخوشیهای کوچک زندگی غصه خوردن ندارد...غصه ای نیست....اشکی نیست....از دست دادنِ بزرگتر از اینها هم حتی غصه خوردن ندارد...اندوهی که به دل مینشد، بابتِ فاصله هایی است که به عمد میانِ آدمها میندازند....
نوشتن برای من دغدغه نیست....نوشتن برایِ من مثلِ شیر قهوه ای است که هر روز مینوشم...لذتی مضاعف است...بی قهوه نخواهم مُرد بدونِ نوشتن و خوانده شدن هم نمی میرم! اما زنده بودن کافی نیست...دلخوشی هایِ کوچک اند که زنده بودن را به زندگی کردن تبدیل میکنند...زنده بودن بدونِ زندگی کردن ارزشی ندارد....رنگ و بویی هم ندارد!
قرارِ بود 24 دی وبلاگم پنج ساله شود...خوب نمیشود...به درک! تمامِ دیشب را به این فکر میکردم که مدتی ننویسم اما الان مجبورم کردن به آغازِ دوباره...آغاز دوباره کمی ترس دارد! من اهلِ کوچ کردن نیستم...من به محلهای قدیمی ام به خانه ام اُنس میگیرم...اما کوچ اجباری خودش شاید موهبتی باشد برای شکستنِ روزمرگی ها....من یک زمستانی ام....من به بهار در زمستان، آغاز در زمستان عادت دارم...
13 فروردین 90
روستایی در حوالیِ بابلسر
درختان هم زمستانها پنداری عاری از زندگی میشوند، اما از شروع دوباره و شکوفه دادن در بهار و به بار نشستن، ترسی ندارند....دوباره همانقدر زیبا خواهند بود که قبل از زمستان بوده اند....اما شاید آرامتر، بی صدا تر و افتاده تر باشند!