
همه ساکت بودند، ناگهان ........ گفت!
:))))
آشپزخونهء قشنگی بود که پنجره ای به سمت یه خیاط سرسبز داشت، از این حیاطهایی که توش پر از گل و گیاهان زمردین رنگ هست، نور خورشید تابیده بود تو آشپزخونه اما خیلی ملایم و دوست داشتنی بود، قرار بود مهمون بیاد منم داشتم شربت آماده میکردم، یه پارچ خیلی خوشگل بود که داشتم با وسواس و دقت زیادی توش شربت درست میکردم، کاری که معمولا با وسواس انجام نمیدمش اما اینبار چند باری چشیدمش که مزه ش میزونه میزون باشه! پارچ رو گذاشتم رو کابینت آشپزخونه کنارشم چند تا لیوان تمیز گذاشتم، مهمونها اومدن و خونه یه مدت شلوغ بود... با چند تاشون بیشتر حرف زدم ، بعدشم رفتن ! وقتی روی کابینت رو نگاه کردم دیدم شربت بنفش- نیلی رنگی که درست کرده بودم کاملا دست نخورده سر جاشه... رنگ شربتش خیلی زیبا بود اما مزه اش یادم نیست... درست اون لحظه به این فکر کردم من که شربت زیاد نمیخورم، کی این همه شربت رو میخوره؟ شربتی که با این همه وسواس درستش کردم...
از خواب پریدم در حالی که به این فکر میکردم که اون قشنگترین رنگی بود که تو تمام خوابهام دیدم... خوابهایی که همیشه پر از رنگ هستن.
+ به یک عدد معبّر حاذق ، نیازمندیم :))))
+ هه، باز یکی پیدا شده همه پستها رو از اول تا آخر دیسلایک زده، بابا اینجوری نکنید خیلی تابلوعه خخخخ
+ هر چی گشتم یه عکس مناسب بیابم که یجوری حس اون پارچ رو القا کنه نیافتم، از آن رو که خوابمم میاد ، بی خیال! شما یه پارچه بسیار زیبا و مدرن رو تصور کنید که توش یه مایع بنفش - نیلی خوشرگه :))))( گشتم یه عکس پیدا کردم ولی کاملا شبیه نیست تاحدودی هست)
خب من همیشه حافظهٔ فوق العاده ای داشتم، اما بر خلاف حافظم هیچوقت آدم کینه ای نبودم! ولی... یه دوستی دارم که همیشه میگه به جمله هایی که آخرشون به ولی و اما ختم میشه ، مشکوک باش! داشتم میگفتم، ولی... به ندرت پیش اومده که از کسی کینه به دل بگیرم! این مسئله منجر میشه به اینکه من اونقدر حالم از اون طرف بهم بخوره که حتی وقتی به این فکر میکنم که داره نفس میکشه ، کهیر بزنم! اما خب معمولا یک در 1000 هم این اتفاق نمیفته! اما نمیشه گفت که هرگز اتفاق نیفتاده... و دیده شده که کسانی را که من نامشان را همراه با آه سینه سوزم صدا کردم و از ته ته قلبم خواستم که خدا جوابشون رو بده! خدا بدجوری تو کاسشون گذاشته بـــــــــــدجوری! شاهد هم در این باب زیاده...
چند وقتی حالم از چند نفری بهم میخوره... که در حقشون هیچ بدی ای روا نداشتم... اصلا چرا بگم بدی، در حقشون هیچ چیزی روا نداشتم! اصلا پرم هم از کنار پرشون رد نشده... اما اینکه کسی ندانم کار در را باز گذاشت و اونا هم مث خرمگس اومدن و اینجا و جاهای دیگه زندگی من جولون دادن و هر غلطی دلشون خواست کردند و فرض رو بر این گذاشتن که پشت گوش من مخملی ست ، حال مرا بهم میزند...
سالهاست سطح توقعم را اندازه سطح شعور افراد پایین آوردم... عقل حکم میکنه از آدمهای چیپ ، رفتارهای شایسته رو انتظار نداشته باشی! اما افراد چیپِ اطرافت که تعدادشون بالا بره، اون وقته که حس میکنی چه محیط منزجر کننده ای دورت رو احاطه کرده... تهدید کردن و انتقام گرفتن و به نوعی خود را جر واجر کردن ،کار خیلی چیپی است... کار آدمهایی که وسعت روحشون اونقدر کوچیکه که تا نسیمی دامنشون رو میگیره ، طوفان میکنند! نه ... درون من اقیانوسی ست که هر چند حضور بعضیها کمی آب متعفن درونش سرازیر کرده، اما آرام یک گوشه مینشینم و با رفیق قدیمی ام گپ میزنم و بهش میگم تو که اون بالا نشستی ، قشنگتر همه چیز رو دیدی و میبینی، من که باکم نیست تو خودت همیشه خوب انتقام دل شکستهٔ منو گرفتی... دمت گرم..
خب خیلی وقت بود بویِ کیک تو بی حفاظ نپیچیده بود... الانم درخواست یکی از مخاطبهای روشن اینجا باعث شد که من باز دست بکار بشم و کیک بپزم.. مثل اینکه از این دستور کیک هویجی که من قبلا تو وبلاگ گذاشته بودم خیلی خوشش اومده بود واسه همین واسه تولدش که اتفاقا فرداست گفته بود یه کیک جدید بپزم و معرفی کنم! البته من خودمم خیلی وقت بود که کیک جدیدی جز اون کیکهایی که قبلا دستورشون رو داشتم امتحان نکرده بودم... چند روز بود دو تا دستور انتخاب کرده بودم که درخواست این دوست عزیز رو اجابت کنم اما دیروز رفتم سراغ یخچال دیدم نه آردی هست نه کره ای هست، نه ... خلاصه ادوات کیک پُخی موجود نبود خخخ... دیروز قسمت شد خاک و باد کم شد تا مغازه رفتم ، مواد اولیه رو تهیه نموده و امروز با اینکه آب قطع بود کیک رو پَزیدم.. (صرفِ درستم ، از فعل پختن واقعا شاهکاره خخخخ) از اونجایی که چند ماهی ست فر مورد استفادهٔ من تغییر کرده چند بار اخیر که کیک پختم از نتیجه کارم راضی نبودم... خیلی مهمه که میزان حرارت فر و تایم دست آدم بیاد چون هر فر با فر دیگه فرق داره... خلاصه که به این موضوع بسی توجه کنید...
این کیک یه کیکِ خیلی پرتقالیه... پس اگه طعم پرتقال رو زیاد دوست ندارین امتحانش نکنید اما اگه دوست دارین حتما امتحانش کنید :)
من دوست دارم تو آشپزی تجربه های جدید داشته باشم... تا حالا با آب پرتقال زیاد کیک پخته بودم اما با خودش نه... خلاصه که دوستان خوردند و پسندیدند ولی خودم راضی نبودم نه بخاطر مزه اش که مزه اش خیلی خوب شده بود بلکه بخاطر اینکه یکم زود از فر درش آوردم و پف کیک خوابید و میتونست بهتر از اینها باشه... امیدوارم درست کنید و لذت ببرید ... و از همینجا تولد اون دوست عزیز که مسبب این تجربه جدید شدن هم تبریک میگم و روزهای بسیار پرتقالی رو در سال جدید زندگیشون براشون آرزومندم :)
با تشکر
روابط عمومی برنامه های درخواستی بی حفاظ
خخخخ
دستور پخت در ادامه...
نوشته بود،زنان و مردان ترکیب" بهترین دوستان" رو به یه صورت تعریف میکنن. میگن بهترین دوستان کسانی اند که همیشه هستن، درست وقتی بهشون احتیاج داری" . گفته بود که بهترین دوست شما کسی است که شاد بودن شما رو افزایش میده و خودشم شاد میشه، نگران شما میشه و از نگرانی رنج میبره و سعی میکنه که غم و اندوه شما رو کاهش بده. همونطوری که یه آقایی گفته بود که بهترین دوست کسی که تو وقتی ساعت سه صبح ، تو اتوبان ، لاستیک ماشینت پنجره میشه بهش زنگ میزنی ، موقعی که مجبوری ساعتها بایستی تا یه ماشین جرثقیل بیاد تا ماشینت رو ببره و دوستت بهت میگه: دقیقا کجایی؟ من میام میبرمت!
گفته بود عوامل مختلفی میتونن باعث شکل گیری بهترین روابط دوستی بشن ، مثل سن افراد ، نحوه آشناییشون با هم دیگه و اینکه چجوری خواسته های هم رو ارضا میکنن... اما گفته بود مهمترین فاکتوری که بین همه روابط بهترین دوستان مشابه بوده، امنیته! امنیت واژه ای که بارها و بارها تو تحقیقاتش شنیده بود. بهترین دوستان باعث میشن که کنارشون حس امنیت و آسایش رو تجربه کنی! شما هیچ وقت مجبور نیستین خودتون رو برای بهترین دوستتون توضیح بدید چون اون خوب شما رو میفهمه ، میتونین دقیقا همون کسی باشین که هستین ، دقیقا خودِ خودتون... میتونین کنارشون زار بزنید یا بلند بلند قهقهه بزنید ، بدون اینکه نگران باشید که اونا چی فکر میکنن! اونا اگه لازم داشته باشی راهنماییت میکنن ، یا اگه بخوای تشویقت میکنن اما هرگز قضاوتت نمیکنن و از رفتاری که داری شرم زده ات نمیکنن. یه دوست خوب ، عشق بی قید و شرط رو به آدم میده که یعنی عشقیکامل بدون محدودیت!
دوستان خوب ، وفادار و صادقند و شما میتونید شرم آورترین اسرار شخصیتون رو باهاشون در میون بذارید. و مطمئن باشید که اون به کسی نخواهد گفت. اونا بهترین خواهرها و برادرهایی میشن که همیشه میخواستین اما نداشتین.
گفته بود یه مردی رو میشناخته که وقتی مادرش داشته میمرده ازش پرسیده: چی مهمترین چیز زندگیت بوده؟ و پسرش کاملا انتظار داشته که مادرش بگه ، شوهرم ،بچه هام ، خانواده ام! اما بجاش بدون لحظه ای مکث مادرش خیلی ملیح گفته : دوستام!!!
و حالا من از شما میپرسم... اگر محقق از شما میپرسید ، بهترین دوستان کیا هستند؟ چی جواب میدادید!!؟
+طوفان زده بود رادیو رو از پشت بوم پرت کرده بود پایین، تا همین لحظه اینترنت به فنا بود تازه فهمیدیم! خخخخ وگرنه این پست رو ساعت 10 صبح نوشته بودم :)
خبری نیست جز همون خبر خاک بر سری که همهٔ رسانه ها از خارجی وداخلی این روزها گفتنش... خاک بر سری نه از اون نوع خوشایند ها!!! همون معنای واقعی کلمهٔ خاک بر سری... خاک از آسمون میاد و بر سر هر چه هست و نیست میریزه ... اما خب همین الان که من تو رختخواب دراز کشیدم و مشغول تایپ کردن هستم... از توی حیاط صدای جیرجیرک میاد... صدایی که بیشتر شبهای تابستون رو تو ذهن تداعی میکنه! این یعنی اینکه جیرجیرکها به خاک حساسیت ندارن خخخخ تازه یه پشه هم دور کله ام ویز ویز میکنه... این یعنی اینکه رسما تابستون شده! و پشه ها تشریف فرما شدن! وقتی میگم خبری نیست یعنی نیست دیگه! نباید انتظار داشته باشید جز این دری وری ها چیز دیگه تحویل بگیرین :))))
خدا یکم همت بده ، فردا پاشم برم فیزیوتراپی... این کمر انگار هیچ خیال نداره واسه من کمر بشه... اصن انگار زنگ زده احتیاج به روغن کاری داره... روغن چکون خدمتتون هست؟