حرفهای شاید بی پردۀ آزیتا

حرفهای شاید بی پردۀ آزیتا Instagram
بایگانی
آخرین نظرات
پیام های کوتاه
  • ۱۶ ارديبهشت ۹۳ , ۱۹:۰۹
    Boooooooo
  • ۱۶ ارديبهشت ۹۳ , ۱۹:۰۹
    Boooooooo

فید خوان rss reader

۲۵
تیر ۹۴

 

تو محلهء پدری من سالهاست که دیگه تابستونا صدای بازی بچه ها از کوچه ها نمیاد! واقعا نمیدونم چرا ؟ تو خوزستان هم اونقد هوا گرم و خیابون و کوچه ها داغونه که کلا ندیدم بچه ها بیان بیرون بازی کنن! واسه همین بود سالها بود فکر میکردم که بچه های امروزی ، تو کوچه اومدن و بازی کردن از زندگیشون حذف شده. دیگه مث ما نیستن که تا آفتاب یکم میرفت پایین ، دوچرخه رو سوار میشدیم و میزدیم بیرون! پسرها فوتبال بازی میکردن ، دخترهای شری مث منم هی عمدا با دوچرخه میرفتن وسط بازیشون تا حرصشون رو در بیارن. من تو کوچه بازی زیاد کردم ، کارهای خطرناک هم همینطور ، دعوا ، آشتی ، دور هم نشستن و بستنی و نوشمک خوردن !  زنگ ملت رو زدن و در رفتن :))) حتی آدم فروشی کردن خخخخ یادمه یبار پسرها نشسته بودن دم در خونه آقای جلالی بداخلاق ، تخمه خورده بودن بعد یه کوه پوست تخمه رو ریخته بودن همونجا ! آقای جلالی هم اومده بود تو کوچه داد و بیداد! از اون به بعد پسرها لج کرده بودن، میرفتن یجا دیگه میشستن تخمه میخوردن ولی پوستهاشو جمع میکردن میریختن دم در خونه اونا که برن رو مخ آقای جلالی! اما یه روز بخاطر همهء اذیتهای اشکان ، رفتم لوش دادم! من ٧ سالم بود اما اشکان از من کلی بزرگتر بود ، پسر خلاف کوچه بود زیاد چیزی ازش یادم نیست جز زنجیر کلفتی که بجای دستبند مینداخت و صورت زشتش! روزی که اشکان و داداشش از محلمون رفتن فکر کنم خوشحالترین فرد محل من بودم ! با دمم گردو میشکستم بعبارتی... نصف خاطرات خوب بچگیه من رو کوچه ها میسازن... کاش هیچوقت اونقدی نمیشدم که واسه تو کوچه رفتن خانم بحساب بیام!  الان جای زخم عمیق و بدجوری که اون سالها روی زانوم ایجاد شد کلی خون اومد و بخاطرش چند ساعت گریه کردم ، خیلی کمرنگ شده اما گاهی میگردم و پیداش میکنم و بهش لبخند میزنم..

دیروز 

کوچمون

از وقتی اومدم کرج فهمیدم هنوز هستن محله هایی که بچه ها تو کوچه ها خاطره بسازن حالا شاید نه به غلظت ما ولی بازم خوبه... یکی از مسخره ترین صحنه هایی که این روزها تو کوچه میبینم اینه که بچه ها میان تو کوچه ، دور هم جمع میشن نفری یه تبلت دست میگیرن هر کی با تبلت خودش گیم بازی میکنه :| ولی وقتی میبینم قایم باشک بازی میکنن کلی کیف میکنم :)

موافقین ۹ مخالفین ۰ ۹۴/۰۴/۲۵
آزیتا م.ز

نظرات  (۳۵)

من بچگی نکردم. دقیقا به این خاطر که بچه ی کف کوچه نبودم
پاسخ:
من عاشق روزهای کف کوچمم خخخخ
این بچه ها خودشون نمیفهمن که خیییییلی گوناه دارن..والا
پاسخ:
چرا ؟؟ درسته امکانات ندارن ولی خوبه بخدا خوبه
۲۵ تیر ۹۴ ، ۰۲:۵۱ کرگدن آبی
ولی گردوش حتماً کاغذی بوده! :]
پاسخ:
گردو چی بود این وسط؟
 اوووووووه من اینقدر خاطرات کوچه دارم اگ بخام همشو بگم یه مثنوی میشه :)))) بهترین بخش خاطرات بچگیم تو کوچه گذشته اصن :)))))) 
منم اتفاقا امروز یاد خاطرات کوچه ام زنده شد هی بهش داشدم فک میکردم :))) آخه صبح یکی از پسرایی که اون زمان همبازیم بود رو تو خیابون دیدم همه ی آتیش سوزوندن ها و شیطنتها زنده شد :)))))
خلاصه که آرع کوووچه خووووب اسد گیم خر اسد!!
پاسخ:
چه حسن تصادفی که تو امروز یادت افتاده بود و منم نوشتم :))


اخی یادش بخیر منم خبلی تو کوچه دوچرخه سواری میکردم  ولی همیشه خدا زخم و زیلی بودم خخخخ :)
پاسخ:
مامانم به من میگفت خر زخمو :)))))))
۲۵ تیر ۹۴ ، ۰۹:۲۹ فیروزه ای
چه روزایی بود که گذشت...
بزرگترین مزیت بچگی من این بود که فاصله سنی م با داییم کم بود و همبازی های  زیادی از جمله دختر و پسر داشتم ^___^
واقعا یادش بخیر
پاسخ:
منم همبازیای خوبی داشتم هر چند زیاد اختلاف داشتیم :))
می دونی خیلی بچه مؤدبی بودی تو بچگیت؟ این که با دوچرخه می رفتی وسط بازی بچه ها جزو شیطنت های مؤدبانه حساب می شه:))
جمعه ها همیشه من و آبجی می رفتیم از توی توالت پی پی بر می داشتیم مث کادو بسته بندی می کردیم می دادیم به پسرداییها و خودمون پشت در خونه کمین می کردیم. بعد پسردایی ها اون بسته رو می دادن به یه نوجوان بزرگتر از خودشون توی کوچه و طرف بعد کثیف شدن دستاش می افتاد دنبالشون و اونا بدو بدو می اومدن خونه ما و من و آبجی فوری در رو پشت سرشون می بستیم و همون پشت در ولو می شدیم از خنده! لامصب خیلی هیجانش زیاد بود.. نمی دونی که؟:)))
پاسخ:
من همیشه مودب بودم :))) ته اذیتم همین فوتبال بهم زدن بود :))) بیشتر شیطنتهام خطر کردن تنهایی بود معمولا مزاحم بقیه نمیشدم از این کارم لذت نمیبردم :)) فقط ماجراجوی تنها بودم تو پشت بوم و کوه و کمر و خیابونهای سراشیبی ... 


شما دیگه خیلی کثیییف بودین خخخخخخخخخ
۲۵ تیر ۹۴ ، ۱۱:۰۲ آقای همکار

آزی باید بگم پس از مدت ها یک پُست از اون پُست های همیشگی ازت دیدم! خیلی وقت بود که اینجوری ننوشته بودی!

 

+ تو کوچه بازی کردن های توکا رو توی یک نوبت شمایی که من فایل صوتیش رو پُر کرده بودم رو یادم میاد! فکر کنم با چرخ تراکتور میزد یه بدبختی رو نفله میکرد!!! یعنی عمرا این قسمت از حرفش یادم بره! توکا بود دیگه! آره؟

 

++ مضراب جان لطفا با رسم شکل توضیح دهید؟ (3نمره)

پاسخ:
تازه دیروقت بود خال نداشتم خاطراتم رو با اب و تاب بگم :))

اره توکا بود

خخخخخخخخ
۲۵ تیر ۹۴ ، ۱۱:۲۶ ریان عظیمی
آزی کوچتون رو دوست دارم:)
من اصلن بچه کوچم  خخخخخخ.ینی توکوچه بزرگ شدم:)
ما خیلی باکلاس بودیم ولی(آیکون پززززز دادن به آزی)
یه کوچه داشتیم مث اتوبان سروتهش مشخص نبود...بعد میرفتیم اوله کوچه وایمیستادیم همه دوچرخاهشون رو به صف میکردن وبعدش هم کورس میزاشتیم تاپایین کوچه...هعییییییییییی خدا
ینی تو تخیلمون فکرمیکردم بنتلی سواریم وهمه دارن مارو تشویخ میکردن که برنده بشیم...عقل درست حسابیم که نداشتیم خخخخخخ
 
+بازم بزار ازاین خاطره ها:)
پاسخ:
دقیقا ما هم همینجوری بودیم تازه کوچه ما هم یه سراشیبی تند داشت که مسابقه از بالای اون شروع میشد همچین شتاب میگرفتیم که ممکن بود با مخ بریم تو اسفالت خخخخخخ چاکریم بچه کوچه :))))
۲۵ تیر ۹۴ ، ۱۱:۳۶ ریان عظیمی
بچگی ما کوجا وبچگی این دهه هشتادی ها بدبخ کوجا؟!!!
من یه داداش کوچیک دارم 9سالشه.اصن انقدچاق وتنبله باید قلش بدی تا مدرسه.بعد تو کوچم هیچ دوستی نداره واصلنم نمیره ولی تو خونه مادرمو عاصی کرده ینی...
همش پای تلویزیون وبازی وایناس.جدیدن قراره شده تبلت هم بگیره.ایییییییییییییییییی خدا من نمیدونم این پاره اجرو کی اختراع کرد داد دست این بچه ها؟؟؟؟؟
پاسخ:
ای وای چقد بد :| 
من الان وقتی بچه پر جنب و جوش میبینم کیف میکنم ولی این تنبل و تپلا رو که میبینم کلی غصه میخورم که قرار چی بشن 
اونقد دلم میخواست منم الان یه خواهر یا داداش فسقلی داشتم کلا حضانتش رو بعهده میگرفتم :))))
اهم بارمش کمه آقای همکار! اگر بیس نمره می دین بگم که با انبار فلزی یه کم از پی پی ها رو برمیداشتیم توی نایلون می ریختیم بعدشم توی کاغذ بسته بندی می کردیم و ردش می کردیم دست پسردایی ها خخخخ :))
پاسخ:
اه اه اه ... بیچاره انبر خخخخخخ
خاطرات بچگی مضراب چقدر غیر بهداشتی بوده خخخخخخخ
آخ آخ یاد بچگیم افتادم که تو بازی هامون همیشه ته بازی که میشد یه دعوای گیس و گیس کشی داشتیم :))))  
گِل بازی از بازی های محبوب من بود خخخخ 
پاسخ:
خخخخ چه دعوایی بودین هاااا

گِل بازی در تنهایی از بازیهای محبوب منم بود :)))

وای کوچه :D

کوچه ما تابستون که میشد دوتا از پسرا میرفتن نوشمک و این جور خرت و پرتا 

میخریدن میاوردن پهن میکردن کف کوچه میفروختن :D

یه عشق ناکام هم داشتم من تو این کوچه :))

اسمش یحی بود . من 7 سالم اینا بود اون 16-17 :)) تفاهم مهمه خب

مث این پسره دروازه بانه تو فوتبالیستا دستکش دست میکرد کلاهشو

میکشید تا دماغش خیلی چهره خفنی پیدا میکرد 

من قدم نمیرسید ایفون برنم این یبار منو بغل کرد دکمه رو بزنم 

داشتنم فنا میشدم :)) الانم همون تصویر تو ذهنمه . فقط میدونم 

داییش اینا یه مغازه لوازم خانگی دارن . تنها ادرس من از یحی همینه :)

تا 5-6 سال پیش هم پسرای محل تو تابستون تور میکشیدن والیبال 

بازی یکردن . ما هم تماشاچی میشدیم :D 

اتفاقا منم اونروز داشتم میومدم خونه با بچه های به صف تبلت به دست

مواجه شدم کپ کردم :| بشین تو خونه بازی کن خو . 

کورس دوچرخه سواری فک کنم اینترنشنال بوده :)) 

دمپاییا خاک و خلی پا درد کوفتگی .. ولی باز فرداش همون اش و همون

کاسه :D


پاسخ:
میگم یحیی چرا تو رو بفل کرد زنگو بزنی خب خودش میزد!! خخخخخ مشکوک بوده هااااا بازم خوبه ازش یه ادرسی داره بخوای میشه پیداش کرد ولی فکر کنم الان عیالوار باشه خخخخخ

:)))))
منم بچگی خوبی داشتم ، البته با پسرای محل ارتباط مسالمت آمیزی داشتیم. چون تعداد ما دخترا بیشتر بود :دی
ولی شیطنت و اذیت کردن من مربوط به برادرهام میشه ، من تک دخترم و 3 تا برادر داشتم که اونقدر اینا رو میچزوندم که فک کنم میخواستن سر به تنم نباشه. اصلا هم دختر لوسی نبودم یه پا مرد بودم برای خودم :دی
یادش یخیر
پاسخ:
ولی تو کوچه ما تعداد پسرها بیشتر بود البته من بجز اشکان با همشون خیلی خوب بودم ؛)) تازه اشکانم با من خوب بود هااا من باهاش بد بودم خخخخخخ

منم لوس نبودم ولی اهل کل کل هم نبودم مث الانم

یحی ژووون از همون اول اپن مایند بود :)))

عاره میشه پیداش کرد ولی میترسم دو حالت پیش بیاد .

1. برگرده بگه بجا نمیارم . خیلی ناگواره این 

2. زنش بیاد نفله م کنه . 

دو سه سال پیش هم شنیدم باباش فوت شده . 

ادرسام ازش واقعا دقیقه :/
پاسخ:
خخخخخ اوپن مایند عالی بید

حالت سومم داره ، مجرد مونده باشه عاشق تو بشه بیاد بادا بادا موبارک خخخخ
با  دیدن این پست کلی حس و حال خوب بهم دست داد...مرسیییی..........همه بازی های دوران بچگی یه طرف....اون تیله بازی هم یه طرف...هر چند  یکی از اون تیله ها رو نوش جان کردیم...ولی مزه اش هنوز زیر زبونم مونده....خوشمزه بودددد...خخخ
پاسخ:
منم عاشق تیله بودم هم چینیشو داشتم هم از اون شیشه ای ها ولی هیچوقت تو کوچه تیله بازی نکردم :))
۲۵ تیر ۹۴ ، ۱۴:۳۹ ریحانه(من و همسرجان)
بازی با بچه ها خیلی خوبه...اما من که جرات نمی کنم بزارم علی بره بیرون.بس که با سرعت رانندکی می کنن ملت،بین کوچه و خیابون فرق نمیزارن نامردا....قدیما خوب بود که ماشین کم بود.تو کوچه ما فقط یکی یه تاکسی داشت و اون یکی هم نیسان....موتوری ها هم با احتیاط می روندن نه مث حالا که همه در حال تک چرخو و ویراژ دادن هستن.کلا بچه های حالا یکمی هم تخس شدن😁یه ماه پیش دختر همسایه علی رپ از رو نرده های راه پله هل داد،بچم دو متر پرت شد پایین...فقط خدا رحم کرد بهمون😥
واسه همین اصلا نمی تونم اجازه بدم بره بیرون...
پاسخ:
اره موقعیت کوچه و خیابونی هم که ادم توش زندگی میکنه خیلی مهمه

چه بچه مَحلهایی دارید خخخخخ
۲۵ تیر ۹۴ ، ۱۴:۴۶ ریحانه(من و همسرجان)
یه بار  با دوستام آجر و سنگ چیدیم تو خیابون پشت خونمون...بعد یه آقاهه موتوری اومد،دید این جوریه،یه چاقو از جیبش درآورد،من و دوستامم کپ کردیم،د دررو.تا خود خونه دویدیم و پشت سرمون رو هم نیگا نکردیم خخخ😂😂😂
پاسخ:
اوه اوه چه خطرناک خخخخ
۲۵ تیر ۹۴ ، ۱۴:۴۸ ریحانه(من و همسرجان)
تازه یه جای زخمم رو زانوم دارم،اثر هم بازی شدن با پسر همسایه و بازیهای شرورانه!!!😉
پاسخ:
منم رو جفت زانوهام دارم :)))
منظورم بچه های تبلتی و گیمیه 
که خیییییلی گوناه دارن
پاسخ:
اها از اون لحاظ
۲۵ تیر ۹۴ ، ۱۷:۳۶ حسین ت.نیا
منم بچه بودم از این شیطنت ها داشتم زنگ زدن و در رفتن و تفنگ هایی باطریی پر سر و صدا که بماند :))
ترقه و تی ان تی هم که به راه بود (همین الان هم بهم بدن چند تایی پرت می کنم خخخخخخخخخخخخ)
اما الان دیگه حوصله بازی بچه ها رو ندارم تا جمع میشن بازی کنن میرم دعواشون می کنم!!
پاسخ:
عه نه دیگه یاد بچگی خودت بیفت به بچه ها حق بده بازی کنن
ازی اینجا اما بچه ی یکی از همسایهامون شده کلانتر محل
جدای از این که هنوز هم بچه ها بازی میکنن تو کوچه ها اما این ساعت ورود و خروج مبدا و مقصد رو میپرسه :))) ینی ادم دلش میخواد تو دهنش فلفل بریزه! خییم بی ادبه! بعد داداش من ادبش کرده پس وند آقا داده دیگه :))))
پاسخ:
واه واه چه بی ادب خخخم
بچگی و کوچه کابوس بزرگ همیشگی من بوده. گور بابای همه کوچه های بچگی و بازیهای بچه گانه...
پاسخ:
تو حق داری تو خیلی حق داری
آره آقای همکار من بووودم :)))))
اتفاقا همون پسره رو دیده بودم که باهاش با لاستیک تراکتور میزدیم پسرعموشو نفله میکردیم :))))))))))))))))
پاسخ:
خخخخخخخخ
واقعنم ها این پسته خون یه پست بی حفاظیه اصیل تو رگاش هست خخخخخ
بازم پست اصیل بی حفاظ گلاسه لدفن, یکیم می برم خخخخخ

منم به اون حسن تصادف خجسته و میمون فک کردم , جالب بود:))))))
پاسخ:
خون پست بی حفاظی :)))))))) نمیری توکا خخخخخخخ
از بچگی و کوچه گفتی  و کبابم کردی :))‌حالا که سر صحبت باز شده بزار منم چیزی بگم. یادمه بعد از تب دوچرخه سواری یه مدت اسکیت اپیدمی شد. یادش بخیر داداشم اولین اسکیتم رو برام از بندر خرید. جالبیش اینجا بود که خودم اصلا تو باغ این قرتی بازیا نبودم، پسر خاله ام از داداشم خواسته بود براش یکی بگیره داداشمم نامردی نکرده بود یکی هم برا من اورده بود. از قضا اولین اسکیت سوار محل من به حساب اومدم (نکته: شاید کسی قبل من هم داشت ولی توی محل به پا نکرده بود) اما اسکیت به پا کردنم در محل همانا و همه اسکیت باز شدن همان! از بچه ۵ ساله تا ... . آخرشم دو تا دندونام بخاطر اسکیت بازی شکست، یادش بخیر
پ ن: خوبی محلمه‌مون این بود یه ورودی داشت و متشکل از دو تا کوچه میشد که در انتها به هم متصل میشدن  و یه بیضی کشیده رو تشکیل میدادن. یعنی یه جورایی ما پیست داشتیم برا خودمون :)) هی میتابیدیم  با چرخ و اسکیت و حتی پای پیاده و مسابقه میدادیمو رکورد گیری میکردیم
پ ن ۲: آزی و آدم فروشی نههههههههههه!
پاسخ:
اره خوب یادمه تب اسکیت ولی ما تو کوچمون نداشتیم ...بابا اسکیت دار بابا پیست دار خخخخخخخ
گفتم یهو نگی این دیوونه چرا نصف شب پیام گذاشته ولی وقتی تعداد حاضرین در سایت که ۷ نفر بود رو دیدم به خودم امیدوار شدم :))
پاسخ:
نه من به پرسه زنان شبانه عادت دارم :)))
کلی نوشتم پرید :|
پاسخ:
عی بابا :|
بچه های نسل جدید یک مشت رباتن ...
پاسخ:
من دوسشون دارم ولی باهوشن
اوووم کامنت من اینجا نیست؟؟
پاسخ:
تایید کردم :)
من اینجا یه بار دیگه کامنت گذاشتم!! نیومده?
پاسخ:
تایید نکرده بودم تایید شد :)
توکا بیا بریم بمیریم :))))
پاسخ:
خخخخ ای وای نه دور از جون
کودکی بسیار سختی داشتم ازهمون بچگی یادگرفتم باید بزرگ باشم!!!
هیچی جزکارکردن وزخمای رو بدنم یادم نمیاد...
پاسخ:
متاسفم
۰۳ مرداد ۹۴ ، ۱۶:۵۵ عرفان رسولی
سلام
کتاب خاطرات من، با نام دیوانه ای عنوان گرفته و فهرستش را روزهایم تدوین کرده اند. حالا تو بگو کنج دنج خاطرات یک دیوانه بودن، چه حالی دارد؟؟
پاسخ:
مثل تموم عالم حال منم خرابه خرابه خرابه ....
۲۳ دی ۹۴ ، ۰۲:۴۸ روح‌الله حبیبی‌پور
شمام دنبال زخمای کودکی میگردید :)
پاسخ:
اینا خاطراته

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">