حرفهای شاید بی پردۀ آزیتا

حرفهای شاید بی پردۀ آزیتا Instagram
بایگانی
آخرین نظرات
پیام های کوتاه
  • ۱۶ ارديبهشت ۹۳ , ۱۹:۰۹
    Boooooooo
  • ۱۶ ارديبهشت ۹۳ , ۱۹:۰۹
    Boooooooo

۳ مطلب در مهر ۱۳۹۴ ثبت شده است

۳۰
مهر ۹۴

من خودم همیشه کسی بودم و هستم که مدام به همه توصیه میکردم و میکنم که به تورها و لیدر تورهای ایرانی تو خارج از کشور اصلا و ابدا اعتماد نکنین... چون بیشترشون نه تنها لیدر نیستن و هیچ حمایت و راهنمایی ای به آدم نمیکنن بلکه کلّاش هستن و شما رو بعنوان یه گونی پر پول میبینن که باید هر چه سریعتر خالیتون کنن...البته میگن لیدرهای خوب هم هستن ما که نه دیدیم نه شنیدیم ایشالا که باشن، دفعۀ پیش که با دوستم مالزی رفته بودم هم این قضیه رو میدونستم اما اونجا خیلی بزرگ و بی در پیکر بود و ما هم شرایط خیلی عادی ای نداشتیم واسه همین ترجیح دادیم از همون تورهای پیشنهادی لیدر مزخرفمون استفاده کنیم... اما اینبار تو ترکیه بازم با همون طناب پوسیده رفتم ته چاه..چرا؟ بخاطر عدم آگاهیم... این لیدر تورها یه شگردی دارن اونم اینه که وقتی شما رو از فرودگاه پیک آپ میکنن که برسونن به هتل مورد نظر اول یه برگه دستتون میدن که اسم همۀ تورهایی که دارن و مربوط به اون منطقه است رو به همراه تاریخ و ساعت و قیمتش نوشته ... جالب اینجاست که هم تو مالزی هم تو ترکیه اینا قیمتها رو به دلار نوشته بودن... بعد میکروفون دست میگیرن و شروع میکنن به بازار گرمی ... آخر سر هم میگن اگه بخواین از تورها استفاده کنین باید همین الان پول تورهای انتخابیتون رو بدید و اگه ندید بعدا نمیشه و فلان وبهمان... همون موقع هم شما رو وسوسه میکنن که اگه الان سه تا تور انتخاب کنید یه تور رایگان هم جایزه میگیرین... خلاصه حسابی از هیجان و جیب پر پول اولیۀ شما سوء استفاده میکنن...و من اینبار نیز گول خوردم و از همین تورها استفاده کردم... حالا چرا میگم گول خوردم؟ چون چند شب بعدش در حالی که دو تا از تورها رو رفته بودم و فقط مونده بود تور آخر ، در حالی که رفته بودم کنار خط ساحلی نزدیک هتل قدم بزنم دیدم گُله به گُله مغازه هایی هست که همون تورها رو اجرا میکنن و قیمتشون از نصف مبلغی که من پرداخت کرده بودم هم کمتر بود... که اتفاقا بعد به تور لیدر هم خیلی رک گفتم که شماها کلاه بردارید و اونم خیلی راحت گفت تازه کجاشو دیدید ما سه برابر قیمت بهتون انداختیم... خلاصه که ایرانیها همیشه یجوری اند که آدم از ایرانی بودنش پشیمون بشه... اینا رو گفتم که اگه یه روزی گذرتون اون جاها خورد ... گول نخورید... خلاصه در نهایت به خودم گفتم به درک ... اشتباه کردم اما بخاطر مقداری پول نباید غصه بخورم و لذت بردم... 

۳۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۳۰ مهر ۹۴ ، ۰۸:۲۷
آزیتا م.ز
۲۹
مهر ۹۴

خب از کجا شروع کنم نمیدونم ، پس همینجوری یهو شروع میکنم... اگه بگم من یهو تصمیم گرفتم برم ترکیه کاملا دروغ گفتم ، واقعیتش اینه که من از دوران نوجوانیم فکر میکردم اولین سفر خارجی که برم ، ترکیه است ولی خیلی اتفاقی اینجوری نشد... بعد هر بار میخواستم برم ترکیه یه اتفاقی میفتاد تا اینبار که هر چی اتفاق افتاد و نه توی کارم اومد ، پامو کردم تو یه کفش که الّا و بلّا اینبار فقط ترکیه. درسته که ترکیه نرفته بودم اما در موردش کلی اطلاعات داشتم بخاطر اینکه مامانم خیلی زیاد رفته بود و همۀ تجربیاتش رو با من قسمت کرده بود زین رو خیلی خوب در مورد بیشتر شهرهای توریستی اونجا اطلاعات داشتم...واسه سفرم شهر کوش آداسی رو انتخاب کردم ،هر چند معنیه این اسم میشه جزیرۀ پرندگان ولی من اونجا جز گنجشکهایی که میومدن از آب استخر میخوردن پرندۀ دیگه ای ندیدم :))) 

فاصلۀ کوش آداسی تا ازمیر تقریبا یه ساعته و خودش فرودگاه نداره ... اما خوشبختانه از تهران به ازمیر پرواز مستقیم هست... درسته که هواپیمای هواپیمای کیش ایر به مقصد ازمیر از نظر کیفیت با اتوبوسهای امام زاده داوود برابری میکرد اما همینکه واسه آدمهایی مث من که بودجه شون به پرواز ترک نمیرسه ، موجود بود ، جای شکرش باقی بود... من ساعت سه نصف شب رسیدم ازمیر و ساعت 4 هم رسیدم به هتلم تو کوش آداسی... و از اونجایی که اتاق خالی نبود مجبور شدم تا ساعت 2 بعد ازظهر در لابی و محوطه و رستوران هتل آواره باشم... اما چون میشد از همه امکانات هتل استفاده کرد خیلی سخت نگذشت... وقتی وارد هتل شدم از اینکه اون هتل رو انتخاب کردم راضی بودم ، چون نسبت به هتلهای 5 ستاره دیگه ارزونتر بود قیمتش یکم میترسم که یه چیزی مشکل داشته باشه اما نداشت و اتفاقا فضای هتل خیلی ریلکس و اروم بود و بر خلاف بعضیها که میگفتنن کسل کننده است من خیلی دوست داشتم.

 

محیط روبه روی هتل یا به اصطلاح lounge

 

 

 

۳۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۹ مهر ۹۴ ، ۱۳:۰۰
آزیتا م.ز
۲۸
مهر ۹۴

سلام.. 

درسته من عادت ندارم اولِ پستهام سلام کنم ولی خب زشته آدم بعد از یه ماه و 4 روز نبودن سلام نکنه :) اگه فکر کرده بودید درِ اینجا رو گِل گرفتم یا میخوام بگیرم سخت در اشتباه بودید.. دیدین بعضی مغازه ها شونصد روز کرکره شون رو میبندن روش منویسن بعلت تغییر دکوراسیون تا اطلاع ثانوی تعطیل است؟ من یادم رفت سر در اینجا بنویسم برایِ تغییر مود تا اطلاع ثانوی تعطیل است...

 

 

تو این یه ماه که نبودم به یه نتیجه ای رسیدم اینکه ، آدمهایی که نوشتن دغدغه شون نیست برای نوشتن به چند تا عامل نیاز دارن ، اولیش که فکر میکنم خیلی مهمه یه حس هیجانی و انگیزشیه قویه یه غم یا خوشحالیه زیاد یه حسی که برانگیخته شون کنه حالا مهم نیست که منفی باشه یا مثبت... وقتی روزمرگی و بی حسی بیاد به سراغشون نمیتونن چیزی بنویسن. دومیش تنهاییه... بیشتر آدمها وقتی تنهان نوشتنشون میاد ، حالا ممکنه تنهایی فیزیکی یا روحی باشه... و سوم آرامش و وقته... یعنی آدم یه تایمی داشته باشه که تو سکوت و آرامش فکر کنه به چیزی که میخواد بنویسه و بعد بشینه و تایپ کنه... تو این یه ماه فهمیدم من جز اینجور آدمهام... و ننوشتم نه اینکه موضوعی نداشتم بخاطر اینکه  هر دفعه یکی از این سه تا چیز فراهم نبوده.. و بیشتر از همه خالی بودم از هر حسی خالی بودم.. بی حس.. وگرنه خیلی موضوعاتی بود که تو ذهنم جرقه میزد اما تایم و حس این پیش نمیومد که شسته و رُفته و آمادۀ نوشتنش کنم... خلاصه که این بود که این شد... :)

یه خاصیتِ دیگه ای که غیبتهای طولانیِ نویسنده های وبلاگها داره اینه که خواننده ها و مخاطبهای وفادار و با معرفت و واقعیشون معلوم میشه... یجورایی سیاهی لشگر جدا میشن ... خب ببینم شماها چطورین ؟ خوبین؟ در سلامتی کامل به سر میبرین؟ هووووء؟ :))

یادم نرفته من به شما یه سفرنامه بدهکارم ها... یادم هست :) تصمیم دارم همین امشب بشینم سفرنامه سفر دوماه پیشم رو بنویسم ، هم بخاطر شماهایی که دوست داشتین بخونین هم بخاطر خودم که حداقل یجایی ثبت شده باشه.. ناگفته نمونه که اینستاگرام هم یکم از حس وبلاگ نویسی من کاسته و بی تقصیر نیست... اُف بر این اینستاگرام ... از بس که راحته... فرت یه عکس میذاری و هر چی دلت میخواد زیرش مینویسی ...فرت هم حس به اشتراک گذاریِ لحظاتِ زندگیت فروکش میکنه... تو این مدت که نبودم ، دوباره شروع کردم سرِ کار رفتن اما این کار الانم با کارهای قبلیم خیلی فرق داره ... این بار از شرکت مِرکت و آجر ماجر خبری نیست :) ولی خدایی وقتی میام خونه کف پام اونقد درد میکنه و خسته ام که حس به اشتراک گذاریم که هیچ همه حسهای دیگه امم از دست میدم خخخخ..

راستی یه چیز دیگه احتمالا از این به بعد بعضی از پستهام رو رمزی بذارم... و رمزش هم به کسانی میدم که میشناسم کی هستن... دیگه تصمیم با خودتونه که معلوم باشید یا مجهول بمونین... درسته که شاید پیش خودتون بگین این مسخره بازیها چیه و اصلا کار حرفه ای نیست ، که البته خودمم میدونم اما این تنها راهیه که احساس ناامنی ای که از اینجا میگیرم رو کم کنه... پس برای مدتی هم که شده این کار رو میکنم .. چون تو این یه ماه فکر کردم و دیدم نه دلم میخواد در اینجا رو گِل بگیرم نه اینکه یه آدرس جدید داشته باشم پس تصمیم گرفتم همینجا بنویسم اما یکم در و پیکرش رو سفت کنم ..

۱۸ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۸ مهر ۹۴ ، ۲۰:۴۴
آزیتا م.ز