حرفهای شاید بی پردۀ آزیتا

حرفهای شاید بی پردۀ آزیتا Instagram
بایگانی
آخرین نظرات
پیام های کوتاه
  • ۱۶ ارديبهشت ۹۳ , ۱۹:۰۹
    Boooooooo
  • ۱۶ ارديبهشت ۹۳ , ۱۹:۰۹
    Boooooooo

فید خوان rss reader

۲۱
ارديبهشت ۹۳

91.08.21

طالقان

کلاسِ انشا یادتون میاد؟ مثلا یه تصویر میدادن میگفتن حداقل ده خط یا یک پاراگراف برایِ تصویر فوق بنویسید..

:)

خودم از این عکس خیلی خوشم میاد ، یجورایی وقتی نگاش میکنم انگار یه حسی در من رو فریاد میزنه اما بارها خواستم راجع بهش چیزی بنویسم که نشده... حالا شما بنویسید..تبلی نکنید بذارید هم من هم بقیه نوشته هاتون رو بخونن

خیلی هیجانزده و مشتاقم که انشاهای شما رو بخونم :-)

پیشاپیش از همکاریِ شما کمال و جمالِ تچکر را دارم

خخخ


+برای بزرگتر دیدن عکس روی آن کلیک کنید

موافقین ۴ مخالفین ۰ ۹۳/۰۲/۲۱
آزیتا م.ز

نظرات  (۷۴)

از وقتی ک گل زردی جای ردپای تو رویید دورش حصار کشیدم...چون اینجا پروانه ها دل ب یک گل نمی بندد...اینجا پروانه ها نمی دانند عطرشان و رقص و پروازشان از گلهایی است ک عمرشان اندازه یک بوسه طولانیست...
گلهای زرد،زودتر می میرند چون می دانند پروانه ها روزها با گلهاو شبها همبستر خفاشند...
پاسخ:
از وقتی گل زردی جای رد پای تو رویید دورش حصار کشیدم ...چون اینجا پروانه ها دل به یک گل نمیبندند...


مصی جونم خیلی قشنگ و با احساس بود


:-*:-*:-*

مرسی خیلی مرسی
یکی بود یکی نبود غیر خدا هیچ کس نبود
یک باغجه ای بود که سبز و خرم بود و پر از گل های قشنگ که همه ازشون عکس میگرفتن.
سمت دیگه باغچه یک سری بوته گیاه های زرد روییده بود که هیچ کس دوسشون نداشت و صاحب اون باغچه قشنگ دور گلهاش حصار کشیده بود که گل هاش رو از این گیاه های زرد جدا کنه.
این گل های زرد همیشه غصه میخوردن که چرا کسی بهشون توجه نمیکنه و دوستشون نداره و هر شب به آسمون نگاه میکردن و از خدا میخواستن تا یک طوری اون ها هم دوست داشتنی بشن و کسی ازشون عکس بگیره و بهشون توجه کنه.
تا یک روز باد شدیدی بلند میشه و یک مسافر خیلی کوچولو رو از یک جای خیلی دور با خودش میاره و میندازه بین این گیاه های زرد
پاسخ:
:)
اونا گندمه هاااااا :))))
اولش همه این گیاه ها با تعجب به این مسافر عجیب نگاه میکردن و هر کسی یک چیزی میگفت تا بالاخره بزرگ اون ها گفت که شاید این همون هدیه ایه که خدا برامون فرستاده پس بیاین ازش مراقبت کنیم و چون جایی نداشتن که ازش مراقبت کنن گذاشتنش زیر خاک
کم کم بارون اردیبهشتی شروع شد و همه جا رو بارون گرفت و اون مهمون ناخونده جوونه زد و شروع کرد به رشد کردن و از زیر خاک اومد بیرون
همه اون گیاه های زرد خوشحال شدن و شادی کردن که بالاخره یک گیاه خوشگل از اونجا زده بیرون
پاسخ:
شهههههه جالب ;)
چند وقتی گه گذشت اون گیاه سبز قشنگ گل داد اون هم نه یک گل معمولی یک گل طلایی خوش رنگ.
گیاه های زرد خیلی اون رو دوست داشتن اما گیاه های سبز بهش حسودی میکردن و همین حسادت باعث شد براش نقشه بکشن
یکی از گیاه های سبز که از بقیه بدجنس تر بود وقتی شب شد و گیاهای زرد خواب بودن اومد و با ریشه هاش ریشه های گیاه کوچولو رو کشید  که بیارتش طرف خودشون
پاسخ:
چرا همشو تو یه کامنت ننوشتی تیکه تیکه اش کردی؟ :))))
همون موقع که داشت گیاه کوچولو رو میکشید 
گل گیاه کوچولو به توری های فلزی گرفت و کنده شد.
فردا صبح که گیاهای زرد بیدار شدن دیدن جای گیاه کوچولو خالیه و فقط گلش مونده.
از اون روز به بعد هیچ کس گیاه کوچولو رو تا الان ندیده و فقط همون روز صبح که گیاه های زرد خیلی ناراحت بودن یک دختر هنرمند عکاس از راه رسید و یک عکس خوشگل از گیاه های زرد و گل طلایی گیاه کوچولو گرفت تا همیشه یاد اون ها رو موندگار نگه داره
یک دختر هنرمند به اسم آزیتا
------------------------------------------
خب این بود انشای من
خوب بود خانم معلم؟نمره من چند میشه؟ :دی
پاسخ:
ای بابا چه خشنُ غم انگیز :(((((((


فعلا نمره نمیدم پسرم
انشای خوبی بود دستت مرسی :)))))))))
فقط به مادرت بگو بیاد مدرسه باهاش صحبت کنم ببینم شما چرا اینقد ته قصه رو غم انگیز کردی خخخ
نمیدونستم همش جا میشه تو یک کامنت یا نه برای همین جدا جدا فرستادم
پاسخ:
جا میشه جا میشه :D
داستان آقای حسین...big like
پاسخ:
;)))))
خوب من هر وقت موضوع میدادن اصن چشمه ی ذوقم کووور میشد واسه انشا نوشتن ولی هر وقت می گفتن موضوع آزاد و تخیلی و رویایی من دیگه همینجور تا تهِ دفتر انشامو پر میکردم!!
اینم عکس قشنگیه یه حسقشنگ و جالبی به آدم میده:))
حالا من فکرامو بکنم اگه ازین چشمه ی خشک شده ی ذوق و استعداد ما چیزی جوشید میایم همینجا ، جای دیگه نمی بریم :)))))))
پاسخ:
موضوع آزاد اصن خخخخ
اجازه خانم غم انگیز نبود که تهش یک خانم مهربون ازشون عکس گرفت و به آرزشون رسیدن و اون گله همه فقط یک معجزه بود مثلا.
اجازه خانم چشم میگیم فردا بیان :دی
-----------------------------------------------------------------------
خب ریکس(همون ریسک!)نکردم :پی
اگه جا نمیشد از ذهنم می پرید روندش
-----------------------------------------------------------------------
ممنون مسی خانم لطف دارید
پاسخ:
عاغا ع نظر من غم انگییییز بود :(

:)
ببخشید نمیخواستم ناراحتت کنم
پاسخ:
ناراحت نبیدم که :)))))
خب خدا رو شکر
اصلا دوست ندارم دوستام رو ناراحت کنم
پاسخ:
:)
تو یه باغ قشنک و بزرک بای درختای سرسبز و بزرک یه عالمه علف هرز روییده بود
بین اون علفای هرز یه کل زرد کوشولو و خوشکلم بود که نخواسته بود بشه شبیه بقیه خیلی خاص بود اونقدی که همه کلا بهش حسادت میکردن ولی کل خوشرنک ما خورشید مهربونو داشت که با قدرت و مهربونی تموم بهش بتابه و دستشو بکیره و بذاره  تو اون جماعت حسود رشد کنه زیبا بشه وکاری کنه تموم اون علفا از حسادت خشک بشن واون بدرخشه :)
کاری کنه آزی و دوستاش و بقیه از دیدن این کل کوشولو لذت ببرن وخدا رو شکر کنن بخاطر تین زیبایی
و البته عروس کوشولو هم از این کل کوشولوی قصمون یاد بکیره میشه بینآدمای بد وبخیل رشد کرد و کاری کرد بقیه از دیدنش لذت ببرن :)
پاسخ:
آخیییییی
مرسی علوس کوشولو واسه این متن زیبات :)

عروس کوشولو هم حتما میتونه حتما :-*
به نام خدا
موضوع انشا : شما بنویسید ..

خانم اجازه؟ من دفتر انشامو نیوردم :((
پاسخ:
تو دفتر من بنویس فرزندم خخخ
طبیعت خوب است..خخخ

ن جدا از شوخی....

طبیعت هدیه ای از طرف خداس...ما ک شمال غربی هسدیم بیشتر حسش میکنیم و لذت میبریم....ولی فقط دلمون میخواد طبیعتم مثه کارخونه تولید شه و هیچ موقع هم خراب نشه...باهاش هرکاریم میکنیم و زشتش میکنیم...
حداقل قدرشو بدونیم...طبیعت فقط برای ما نیست...برای فرزندانمان هم هست....

-----------------------

ببخش خیلی نصیحتانه بود.... :) شرمنده......


پاسخ:
عه زری جون اونجا شمال غربیه O_0 نقشه رو خوب نیگا کن :))))

و اینم انشایی از یکی از بچه های کلاس که خیلی بچه خوفیه خخخخ
ینی چی آخههههههههههههههههه
ایشششش
یه عالمه نوشتم بعد یادم افتاد تو از داداشت بزرگتری
ای بابا
نمیشد داداشت از تو بزرگتر میشد؟
الان باید از اول بنویسم :((
پاسخ:
هه هه خخخخخ
حالا ما فکر میکنیم داداشم بزرگتره خخ عب نداره
۲۱ ارديبهشت ۹۳ ، ۲۰:۴۲ استاد سلام علیکم خیلی ناشناس خخخخ
به نام خدا
اگر به جای گل و فنس عکس خودم را هم میگذاشتی باز بلد نبودم انشا بنویسم. همیشه توسط معلم های ادبیات مورد غضب بودم،آخه اگه من بلد بودم بنویسم که الان گابریل گارسیا مارکز تو جیبم بود و بزرگ علوی در محضرمان تلمذ میکرد!
ولی دوستی داشتم به اسم "شماره شناسنامه اش" که دستی به قلم داشت ولی اعتماد به نفسش در حد دخترکی 5 ساله بود، شاید اگر بود و برای این پست کامنت میگذاشت، نشان لیاقت را از دست بچه های وبلاگ میگرفت! ولی افسوس که به این پست پیوست (بر روی لینک کلیک کنید تا ببینید به کجا پیوست) ولی اگر کمی همت میکرد بزرگ علوی در جیبش بود.
کلاغه هم به خونش نرسید

+چرا فحش میدی؟ صبح از ساعت 6 تا حالا سر کارم بودم مغزم کار نمیکنه خو!

++ گوجه تو هم فحش نده! بی مزه هم خودتی خخخخخخخخ
پاسخ:
به نام خدا
فرزندم فقط پاشو برو بیرون از کلاس تا خودم پرتت نکردم خخخ :)))))

ولی راست میگی 7660 کار بدی کرد :|
این متن جهت حرص دادن شما نوشته شده است و هیچ خاصیت دیگری ندارد ..
لطفا قبل از خواندن آن یک لیوان آب بنوشید !!!
=========================================

اندر حکایات آزی - این قسمت : خاستگاری محمد اعظم از آزیتا

آورده اند روزی روزگاری نه چندان قدیم .. دیاری بود خراب آباد نامی .. که در آن آزیتا نامی زندگی میکردندی .. و همگان برای رسیدن بدو دیار هفت خان ها میگذراندندی . حالا تا اینجا داشته باشین بریم یه دیار دیگه خخخ
روزی از روزها آزیتا بار و بندیل بستندی و شتران را آماده کردنی و به همراه کاروانی به سوی خانه خدا با پاهایی برهنه راه افتادندی . وقتی بدانجا رسیدندی چادر زدندی (آقای همکار گفت هرجا آزی مسافرت میره چادر میزنه به من چه) و اسبابشان را داخل چادر بردندی و برای زیارت از اهل کاروان جدا شدندی .. بسیار زیارت کردندی و برای خاله فدا ("من" خخخ) بسیار دعا کردندی (مرسی خاله :)) ) و راهی بازارچه شدندی و به تهیه سوغاتی مشغول شدندی !
(بقیه داستان رو خودتون میدونین .. البته اگه پست های قبل رو خونده باشین .. تا همینجا برا خودتون با همین زبون دری که گفتم تصور کنین بعدا خدمت میرسم) :))))
پاسخ:
آیکونه آزی اصلا حرص نخوردندی و خیلی هم خر کیف شدندی خخخخخ :)

خاله فدا شوندی که شما اینقد بلبل زبان بودندی، لپ کشونکی بودندی

:O)))))))
VALA MAN  GHOL NEMIDAM BENVIDAM
پاسخ:
خیلی هم ممنون :)
از قضا در این دیار مریدی بود محمد اعظم نامی .. (همون بقیه داستان .. آخرشو عوض میکنم با اجازه خاله :دی)

آزیتا به خانه رسیدندی .. بعد از چند روز نامه ای از جانب محمد توسط کبوتری رسیدندی و خواستار جواب شدندی .. در همان حال که ازیتا که در حال خواندن بود برادرش سر رسیدندی و .. :
+ چی میخونی ؟
هچی بخدا :|
+ میگم چی میخونی؟ >_<
هیچی :(
+ بدش من[آیکن عصبانی]
+ ده بدش من میگم [آیکن داد زدن]
(آزیتا در حال گریه خخخ)
برادرش پس از خواندن نامه سری از روی تاسف تکان دادندی و بعد از آزیتا خواستندی نامه ای به محمد نوشتندی تا سفری به خراب آباد داشته باشندی .. ناگفته نماند که برادر شرط و شروطی در نامه بیان کردندی که آزیتا فکر میکردندی محمد بعد از خواندنشان دندانهای زیبایش را به نمایش گذاشتندی و نامه را به دور انداختندی و سراغ حوری های دیگر رفتندی و بسیار افسرده شدندی :(
شرح نامه بدین صورت بود:
به نام اونی که آخرشه (چه خاله آپدیتی خخخخ)
سلام بر محمد اعظم ..
ببخش اگر جواب نامه را آنگونه که باید نمیدهم ..
برادر عزیزم نامه تان را دیدندی  [آیکن سرخ شدن از خجالت]
باید سفری به اینجا داشتندی وگرنه سر از تنم جدا کردندی و دیگر مرا نخواهی یابندی .
برادرم شرط هایی دارد که از بیان آنها بسیار مخجول شدندی ولی چاره ی دیگری نداشتندی .. !
برادرم گفتندی : در دنیا گلی بودندی که زرد رنگ بودندی . این گل فقط یک عدد بودندی و در هر سال فقط در یک نقطه از دنیا روییدندی . برای رسیدن به خواهرم باید ان گل را یافتندی و برایمان آوردندی . اگر نه بقول معروف: محمد اعظم در خواب آزیتا دانه دیدندی .
والسلام.

ادامه دارد ..

:))
پاسخ:
وااااایییی ینی عالی بودندی عااااااااااالی :))))))
خاله فداش با اون ذهنه افسانه وارش :-*:-*:-*:-*
محمد با خواندن نامه آزی دشداشه پوشیدندی سوار بر شتر راهی خراب اباد شدندی تا آزیتا را نجات دادندی . بعد از رسیدن ملاقاتی با برادرش داشتندی و تمامی شرطها را قبول کردندی و برای یافتن گل راه افتادندی و آزیتا و برادرش با چشمانی اندازه کاسه و دهانی باز شاهد رفتن او شدندی ..
روزها گذشتندی و خبری از محمد نشدندی .. آزیتا افسرده شدندی .
محمد پس از ملاقاتشان به فکر فرو رفتندی و با خود گفتندی از کجا شروع کردندی برای گشتن گل معروف؟
برا شروع هندوستان را انتخاب کردندی . سختی ها کشیدندی و خارمغیلان و بیابان و باد و طوفان و شن دیدن کردندی و به هندوستان رسیدندی .. از همگان سراغ گل را پرسیدندی که آن خال به ابرو ها نشان عالمی دادندی . راه افتادندی و از کوچه های پرپیچ و خم و مخوف رد شدندی و رسیدندی پیش عالمی پر ابهت .. دست و پا لرزیدندی .. چه غلطی کردندی .. کاش از خیر آزی میگذشتندی اینجا چه مکانی بودندی ؟!
عالم پرسیدندی : ای پسر جان هه .. از کجا آمدن هه؟ محمد پاسخ دادندی: از دیار عرب آمدندی . عالم به خود لرزیدندی و بلند شدندی و گفتندی :" خب چرا از اول نگفتن هه ؟ بچه ها چایی بیاریدن هه "
محمد تشکر کردندی و تمام جریان را گفتندی . عالم وقت خواستندی و 3شبانه روز گشتندی و در آخر گفتندی: محمد جان هه .. این گل در اینجا یافت شدندی پارسال هه .. دیگر در اینجا نروییدن هه .. !
مرید ناراحت و ناامید شدندی و پرسیدندی حالا چگونه آن را یافتندی ؟ :(
عالم: نِی نِی نتوانستن هه ..
محمد انگشت به دهان ماندندی و راه افتادندی و راه افتادندی به دیار دیگر چینی نامی :))
پاسخ:
وااااایییییییسی تیام تو روحت کنن خاله فداش شه که اینقد شما نویسندهٔ قَدَری میباشندی :))))))))

:-*:-*:-*:-*:-*:-*:-*:-*:-*:-*
سلام
باتوجه به اینکه اون گیاه خشک شده، علف هرزی است به نام چسبک(چسبونک) و نه گندم انشای خود را آغاز می کنم.
به نام خدا
و به عشق معلم انشاء
و ما نیز آفریده شدیم مانند سایر مخلوقات خدا
از بودن در کنار سایر گیاهان که دارای فایده بودند برای بشری که همه چیز مسخر اوست، خرسند بودیم، ما به همین هم راضی بودیم و امیدوار که روزی شاید به طور غیر مستقیم به درد انسان بخوریم،
آخَر همه ی مخلوقات خدا برای بشر آفریده شده است، به حق هم موجودی با ارزش تر از انسان نیست منِ گیاه قدر انسان را می دانم اما خودش قدر خودش را نمی داند، و چون هرز بودیم و به درد انسان نمی خوردیم رویمان زرد شده بود، گاهی بوته های سبز آنور حصار بهمان فخر می فروختند، حق داشتند، آنها از اینکه مفید بودند و برای بشر منفعت داشتند بسیار خوشحال بودند، ما نیز می دانستیم که نه حسادت دارد این موضوع و نه اعتراض ، حتی از اینکه غذای چهارپایانی می شدیم که انسان باید از آنها تغذیه کند و به نوعی به طور غیر مستقیم برای انتفاع انسان آفریده شده بودیم، نیز راضی بودیم.
و چون راضی بودیم به رضایت آفریدگارمان، برای دلداری برایمان هر بار گلی می آفرید، آنهم هم رنگ رخ خودمان. وظیفه ی این گل روحیه دادن به ما بود، گاهی او هم همراه با ما غذای چهارپایان می شد، اتفاقاً او هم از سرنوشتش راضی بود، با وجودیکه در عین طراوت و شادابی، توسط چهار پایان، تناول می شد.
همه ی ما نگران رفیقی بودیم که از ما دور مانده وآن سمت حصار تنها مانده بود، او دست نیاز به سمت ما دراز کرده بود اما از هیچ کداممان کاری جز غصه خوردن بر نمی آمد، همه ی ما او را دلداری می دادیم که سرانجام روزی به دست انسان برای زنده ماندن حیوانی، چیده می شود و به او می گفتیم تو خوشبخت تر از همه ی ما هستی، او نیز باور می کرد.
خلاصه
 ما جزء گیاهانیم و مثل انسان دارای شعور نیستیم و از این زیباتر نمی توانیم خودمان و موقعیتمان را به تصویر بکشیم. اما صاحب این وبلاگ را دوست داشتیم که به مغز نداشته مان فشار آوردیم تا بتوانیم همین چند خط را بنگاریم.
:)
پاسخ:
عه اینا از اوناست که همش میچسبه به شلوار آدم خخخخخ بعد اگه بذاریشون کف دستات تکون بدی راه میرن :))))))

صاحب این وبلاگ هم شما گیاه ناشناس را دوست داشتندی( آیکونه خاله از تیام تاثیر گرفتندی) و ای کاش شما شناس بودندی :)))))
ممنان میباشیم که به آن گیاه تک افتاده نیز توجه فرمودندی خیلی قِشنگ بودندی ;)
حصاری را که برایم تنیده ای، دوست دارم....
آن سوی حصار همه خشکند...بی جان و دروغین...
اما،این سو، تو هستی زنده و واقعی...با روح زندگی...
پاسخ:
کوتاه بود ولی بسیور زیبا :)
ازی جون شمال غربی هسدیم دیه...بوخودا
پاسخ:
زری جون اونجا که قبلا بهم گفتی شمال غربی نبید ها 
از دیوار چین رد شدندی و از چشم بادامی ها پرسیدندی : جماعت اینجا عالمی دارید درست و حسابی باشه؟ چینی اصل باشه ها این جنس هاتون چیه هی به خورد ما میدین؟ [آیکن عصبانی]
جماعت ترسیدندی و نشان بودایی دادندی در بالای کوه چینچانگان :دی
محمد نگاه کردندی و از کوه بالا رفتندی و از اورست نیز بالاتر رسیدندی و پشیمان شدندی از صعود به آنجا . بالاخره رسیدندی بودایی کچل نشانی بودندی که سلام و تعظیم کردندی . محمد نیز سلام کردندی ولیکن عذر خواستندی : ما غیر از خدای مهربون به کس دیگری تعظیم نکردندی [آیکن ابرو بالا انداز]
بودایی لبخند زدندی و پرسیدندی : از کجا آمده ای ؟
محمد هم با افتخار جواب دادندی . بودایی دست و پا لرزادندی و گفتندی : چرا از اول نگفتندی ؟ خوش امدندی . بچه ها غذا بیاوردندی.
محمد: اگه از اون غذاهایی که یانگوم درست میکردندی که همش مارمولک و قورباغه بودندی بذارید برا خودتون .. خودم یه چیزی درست میکنم :نیشخند
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
سال ها گذشتندی (اره جون خودم. حوصله نوشتن ندارم دیگه :دی)
بله سالها گذشتندی و مرید نتوانستند ان گل را پیدا کردندی .
به خراب آباد باز گشتندی و نزد برادر آزیتا آه و ناله کردندی . برادرش گفتندی :
اگر توجه حواست سرجایش بودندی موقعی که اینجا آمدندی ان گل زرد رنگ را زیر کفش هایت له نمیکردندی. ان گل فقط در خانه ما بودندی و سالی یکبار رشد کردندی. ولکن از مرد بودنت خوشم آمدندی و دلم خواستندی آزیتا را به تو دادندی . و اما باید بگویم آزیتا خودکشی کردندی و الان در تیمارستان بودندی و هیچ کس را نشناختندی .. دکتر ها قطع امید نمودندی . توئم خودت را بدبخت نکردندی چون این خواهر من از اول هم دیوانه بودندی فقط رو نمیکردندی . محمد به فکر فرو رفتندی و سوار بر پورشه راهی عربستان شدندی :))

الان از ان قضیه سال ها میگذره و آزیتا در تیمارستان با جمعی از دیوانگان و اراذل-ارازل (ماها) به سر میبره و اصنم از نبود محمد خان ناراحت نیس خیلیم خوش میگذره :دی
پاسخ:
اوه اوه آخرش چه توهیناتی کردندی اما از آنجایی که خاله دیوونه دوست داشتندی عب نداشتندی ... انشای شما بسی خوب بودندی شاید از شما دعوت شدندی که پای تخته انشایتان را برای بچه ها بخوانندی بعد میگویم بی زحمت شما آدرس وبلگتان را برای خاله گذاشتندی :)))
من روح ندارم که توش .. استغفرالله .. کو اون تسبیح من ؟ خخخ

قابل شما رو نداشتندی :))

:-*
پاسخ:
تو روح داری خیلی هم روحت دیوونه و خوشمله :)
اولین کامنت آقا تیام ساعت9:15 رسیده دست شما، با فرض اینکه همون موقع هم تأیید شده باشد،
نه خاله جان من انقدا هم باهوش نیستم، گفتم که من گیاهم کلی بیشتر از یه ربع طول کشید تا انشاء از خودم در کردم(آیکون ناشناسی که در نهایت مظلومیت با تهمت معلم انشا ئش که اتفاقاً عقشش هم می باشد،مواجه می شه و می ره که بزه کار، اصن موتاد شه:((((((((((((((((((
پاسخ:
من خودمو گفتم تاثیر گرفتم تیام دختره منم خالشم باووووو لحن صحبت خودمو گفتم تاثیر گرفته :| ای بابا :(

جون من خودتو معرفی بنما کمی لحن شما برای بنده آشنا میباشندی ;)
خالههههه یدونه کامنت دیگه ام دادم نرسیده؟ اگه نرسیده باشه میرم خودکشی میکنم اون داستانُ کامل میکرد
برم خودکشی کنم؟ :|
پاسخ:
تایید کردندی :D
خودکشی نکن بچم :)
پس کجا بید ابجی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
پاسخ:
خیلی زور بزنه غرب ولی نوچ همون مرکز متمایل به غرب :D
توهین نبودندی ما هرکه را دوست داشتندی اینگونه با اون معاشرت کردندی خخخخ

"اگر توجه حواست سرجایش بودندی" لدفا یا توجه را حذف کردندی یا حواس را :))

بفرمیو اینم ادرس : http://tiamblack.blogfa.com/
پاسخ:
:-*
اینجا مثل بلاگفا نشدندی دست تو کامنت شما برندی :)

ممنون :)
واااااااای عجب ذهن خلاقی دارن بچه ها دمتون گرم عاغا من اصن مخم هنگ کرد نوشده هارو خوندم اآزیییییی خخخخخ نوشده مسی خعلی زیباو هنرمندانه بود نوشده ی حسین عاغا درعین سادگی خعلی دلنشین بود نوشده ی تیام که اصن نگووووو وای مردم ازخنده خعلی جالب و خلاقانه بودندی نوشده ی ناشناس خان هم قشنگ بود اصن من کناره گیری میکنم چون یک صدم بچه ها هم ازین ذوق و قریحه(?) ها ندارمD=
پاسخ:
شما اگه کناره گیری کنی من خودم با دستان خودم خفت موکونوم :D
چون شما هم بسیور خلاقی فقط تنبل میباشی :))))
نوشتهٔ تیامو میخوندم بلند بلند میخندیدم :)))))
به بلاگفای ما توهین کردندی؟ :|
ایش :))
بلند بلند نخند. دختر باید ریز بخنده. کرم دندونت معلوم میشه خواستگار میاد براش :دی
پاسخ:
تمامی دندنای بنده سالم باشندی :D ایناها
همون دیه...اما شمال غرب...خخخخخخخخخ
پاسخ:
خسده نباشی خخ
خاله من باس برم دایی واقعیم اومد گوشمو پیچوند :D

شبت عسلی خاله جونم :-*
پاسخ:
شبت بخیر عسیسم مرسی از هنرنماییت
من بچگی زیاد انشا مینوشتم ولی دیگه از یه جایی به بعد نوشتنم نیومد.!! 
ولی خب طالقان شهرستان پدری منه و کلی خاطره خوب خوب ازش دارم!! 
چقده قشنگ قشنگ نوشتن دوسِتان :)
پاسخ:
یعنی شما نموخای بنویسی؟؟
آزی خشن میشود خخخخخخخخخخ یا اَبَرفرضD= +عقشم جدی نویسندگیم خوب نیس ولی عکاسیم بدنیس و اتفاقا یه عکسی هم قبلا گرفده بودم که خیلی شبیه موضوع انشاس:) اگه قبوله من انشام تصویری باشهD= خخخخ
پاسخ:
باشه:|
ولی
عقشم
خیلی
بدی
خخخ
۲۱ ارديبهشت ۹۳ ، ۲۳:۰۱ خانم هموستات
دنیای من،همیشه همین نزدیکی بوده،پشت این حصار
آنقدر نزدیک که حس میکنم اگر دستم را دراز کنم لمسش میکنم ولی
همیشه
مانعی بوده
من بوی دنیای خوبم،بوی آرزوها، رنگ ها و صداها را میشنوم،میبینم و گاهی حتی فکر میکنم راهی به آنسوی حصار پیدا شده اما  بازهم همه چیز نشدنی و دور است
به همین نزدیکی ،دور و دست نیافتنی

پاسخ:
آیکون تشویق و کفِ مرتب ...
مرسی عزیزم :)
آه عقشم مرا ببخشایD= خخخخخخخخ +حالا بفرسدم?عکس قبوله عایا?:*
پاسخ:
گفتک که قبوله نفرستی هم قبوله

خانوم اجازه من انشا بلد نیسدم(با لحن دختر داییی اقای همکار بخونننن)

پاسخ:
ینی به شما صِرف بدم :)
آزى جان من اولین چیزى که با دیدن این عکس به ذهنم رسید این شعر بود:
چو از این کویر وحشت به سلامتى گذشتى
به شکوفه ها ، به باران 
برسان سلام ما را....
پاسخ:
مرسی ترنج جون :)
بیشتر دوس داشتم انشا بنویسم ولی حالش نبود :)) اگه اشکالی نباشه جای انشا 4 خط شعر گفتم، شاید که مقبول افتد

عمری گذشت با تباهی هر دم

در دشتم دلم نبود چیزی جز غم

تا اینکه گل عشق تو در من سبز گشت

چشم پوشیدم ز هر نگار و گشتم عبدت

(رخسار دلم ز شرم عشقت زرد گشت)اینم میتونه جای خط آخری باشه ولی اینجوری به حصار اشاره نمیشه


پاسخ:
ممنون
زحمت کشیدی شعر گفتین :)
آن گل که هر دم، در دست ِ بادیست
گو شرم بادش، از عندلیبان...

حصار ِ هزاران رخنه بهانه است...
باد
هرزه گرد است و گل هرجایی!

نشان عهد و وفا نیست در تبسم گل
بنال بلبل بیدل، که جای فریادست...
پاسخ:
اوه اوه چه سیاه نمایی ای :دی
نمی دونم چرا یهو این اومد تو ذهنم...
 البته همون یه خط وسط منظورم ِ اون دو بیت رو که حافظ زحمت کشیده بود:-)
پاسخ:
خوبه مرسی :)
مطمئنین گندمه؟این یه نوع علف نیست که وقتی خشک بشه تیکه تیکه میشه و به لباس میچسبه؟
پاسخ:
چرا همونه من اشتباه کردم :)
این کشش گل برای بیرون اومدن از قفس منو یاد این انداخت:
من ماه میبینم هنوز این کور سوی روشنو
اینقدر سوسو میزنم شاید یه شب دیدی  منو
پاسخ:
مرسی خیلی قشنگ بود ممنون :)
عشقم اینم انشایِ من
http://www.axgig.com/images/41436217892550351086.jpg
آیکون از زیر کار در رفتن خخخخخ :*
پاسخ:
آیکونِ کتک زدنِ بچه ای که انشاش رو ننوشته خخخخخ

مرسی عزیزم عکست قشنگ بود ولی خب در گل زرد داشتن مشترک بودن فقط خخ
عکس بانو گوجه سیز من رو یاد این عکس انداخت:


اتوبان تبریز - کرج : شهریور 92
پاسخ:
جمع گلهای زرد جَمعه :))
نه دیگه هرچی عکس رو نیگا کردم متنی یادم نیومد. ایشالا دفعه بعد جبران کنیم :دی
پاسخ:
خسده نباشی خخخ

:*
من  حرف خاصی ندارم فقط فنس های ورزشگا ه های فوتبال میفتم. میتو! .
پاسخ:
خسده نباشی شما خخخ
اوخ آخ نزن اوه وای الفرااااااااار خخخخخخخ دیگه وسع (?)من همینقد بود خخخخخخخخD=
پاسخ:
تو تنبلی کردی وگرنه ذوق نوشتن داری در حد فضاااااااااااااااااااا واسه همینم کتکت زدم :))))))))))))
خخخخخخ عقشم خوبه حداقل این عکسه یه گل زرد شبیه داره اگه انشا بود که همینم نبود:-P خخخخخ[ایکون ازی در حال دویدن دنبال گوجه جهت کباب کردنش خخخخخخ]D=
پاسخ:
آزی تنبل است نشسته و دمپایی پرت میکند :)))))))))
باز به من میگه تنبل:| خخخخخخخخخ قلبون اون دمپاییت اگه همون دمپاییه اهداییه محمداعظم بید پرت کن ببینم چه شکلیهD= خخخ+عاره حسین عاغا چقد شبیهن عکسامون:) من این عکسو تو کویرطبس گرفدم و تنها گلی بود که مشاهده میشد:)
پاسخ:
نه بابا اون دمپایی زو که یکی ازم بلند کرد :/
صورتی لا انگشتی گل گلی بود خیلی خوشمل بود :|
تازه گل پژمرده هم هست ولی تبارک الله به غیرتش خخخخخ
میدونم تو هم دلت گرفته ..
فردا این شیش ماه تموم میشه و باز هر دومون تنها میشیم ...
من از اون وطن جهنمی خلاص شدم و نمیدونم چی انتظارم رو می کشه تو هم لااقل از شر من که همش دارم سرت غر میزنم و از زمین و زمان گله میکنم ..
امروز چقدر برگات شادابتره ..
من ؟
-البته آره راس میگی خیلی لاغر شدم ... انگار اینجا هیچکس رو نمیشناسم ...
خدارو شکر باز تو هستی گل زرد قشنگه من ...
نمیدونم از فردا تو دل غربت و بدونه تو چه طور میخوام زندگی کنم
چرا امروز روتو از فنسا برگردوندی ؟ تو هم مثل من به بیرون که نگاه میکنی غصت میگیره ؟ نه ؟...
صب کن ببینم .. میگم چرا کم حرف شدییییی ...! دوست پیدا کردی ...
چقدرم زیادن ... بازم خوش به حاله تو که بعد از رفتنه من تنها نیستی ...
فقط یادت باشه درگوشی هایی که بهت گفتمو به این دوستات نگیااااا ...

پاسخ:
ممنون خیلی خوب بود از زبان اون یه گیاهه تک نوشتن کار جالبی بود :))

مرسی
دردو دل کسی بود با اون گل زرد که کنار فنسهای یه اردوگاه مهاجرت رشد کرده بود و از تنهایی این مدت رو با این گل درد و دل میکرد ..
پاسخ:
من فکر کردم دردو دل اون گیاهیه که اون ور فنس تنهاس...اینجوری واسم جالب تر بود :)

به هر حال ممنون
خورشید کوچک یک مجسمه ی تنها بود بر روی سکوی غرور بلندش ایستاده می اندیشید؛ گویی به این شهر ده میلیونی رنگارنگ پر جوش و خروش کاری و سر و کاری نداشت،خودش بود و خودش؛دو نفری باهم و فارغ از روزگار ...
درخشش خورشید کوچک میان حصار بی رحمانه ، زمان را نمیفهمید.
شب که به نیمه ی راه میرسید ، آن هنگام که ستارگان ناپایدار غروب می کردند، زیر نور ماه می تابید ... پروین در دورترین نقطه ی صحرا ، نزدیکی های افق، آهنگ رفتن داشت.
خورشید کوچک میان حصار گندمگون  جهان را ساکت مینگریست و بر سینه ی تاریک آسمان چنان پهن هاله افشانده بود که ستارگان را همه به دور دست ها رانده بود .
خورشید کوچک چه گرفتاری ها که نداشت ! رآلیسم و ایده آلیسم . هر وقت می خواست خود را تسلیم رآلیسم کند و به آنچه هست،به واقعیت جهان و انسان بیندیشد ،احساس میکرد که دچار ابتذال شده. خورشید کوچک همیشه خود را از طبیعت شریف تر میافت و خود را از آنکه هست برتر می خواست و چه پست اند آنها که فاصله ی میان آنچه هست شان با آنچه بایدشان نزدیک است و حتی در برخی هردو بر هم منطبق .

دست روزگار خورشید کوچک را در اوج درخشش و شادابی ، میچیند.
پاسخ:
وُلِک تو این همه احساس و ادبیات رو چطوری نهان نگه میداری؟

ممنون خیلی خوب بود متفاوت بود :)
ولک این خورشیده خودم بودما :)))
چی فک کردی؟! یه همچین خورشیدی بودم که گرفتار قوم یاجوج و ماجوج شدم و این چنین ناله میکردم :))
پاسخ:
فک کنم رفتی تو لوله بخاری اینطوری سیاه شدی عاغا خورشیده :)))
اساسن در کل من تصمیم گرفتم اون گل زرده باشم و افکار خودمو بذارم جای اون :))
پاسخ:
عاغا در گل بودنه شما شکی نیس...گلی فقد یکم خُلی :)))
نخیر دچار خورشید گرفتگی شدم الان :))))
پاسخ:
ها ینی بالاخره درست میشی؟:)))))))))
ها نه ولک ما همینجوری دوست داریم بمونیم ؛ جذاب تریم ! :))
بعدم اگه ملت روی درخشان ما را ببینند علاوه بر اینکه چشم هایشان را میزنم ، چشم زخم هم میخورم که طرف چقدر نورانی بود ! بعد کلن خاموش میشوم :))
پس فعلن  آقا حکم بر خورشید گرفته بودن دادند که ما هم مطیعیم :))
پاسخ:
خب تقبل الله...شعشعۀ تان پایدار :))
انشام نمیاد آزی جون
یعنی همون موقعا هم انشام خوب نبود 

اما بخاطر تو : 
نام انشاو: گل زرد 
گل زردی بود در میان علفها خشک و سیمهای خاردار. زیبا بود اما نه بخاطر ظاهرش بلکه بخاطر مکانش. اگر در باغچه ای پر گل بود شاید اصلا دیده نمیشد اما در زیر این آفتاب سوزان و خاک خشک همین که طراوتش را حفظ کرده و رنگ نباخته زیباست. 
نتیجه گیری: بیایید از گل زرد بیاموزیم که همرنگ جماعت نشد، تسلیم نشد و بیشتر از آنچه بود ستایش شد.
پاسخ:
دست بزنین واسه ریما جونم :)))))))

مرسی همین که سعی کردی و حتی پیام اخلاقی هم دادی عالی بود :))))))))
موضوع انشا تصور را توصیف کنید:

اصلا این یکی از خصوصیت های ادم هاست که همیشه میخوان از هر محدودیتی رد بشن..انگار محدودیت ها مارو به دعوا می طلبن..میگن بیا اگه میتونی از ما رد شو.. منم همیشه از این مرزهای سیمی و دیوارها بدم میومده از بچگی با خودم میگفتم آخه کی فکر این مرز بندی و انداخت توی سر ادمها بابا زمین خداست میخوام توش راه برم.میخوام برم!می خوام همینجور راست شکممو بگیرم برم.برم بگذرم از این کشورها برم ترکیه برم یونان برم لندن برم اروپا برم کانادا برم پاریس برم دانمارک خدایا اینا اگر میتونستد توی اسمون هم از این سیم خاردارها میزاشتند خوشحالم که تواناییشو ندارند...می گن همه جا آسمونش یه رنگه اما زمین چی؟زمینشم یه رنگه تورو خدا نگاه کن اینجا زمینش بیشتر رنگش زرده و طلاییه اونور مرز زمینش سبزه کجا همه جا یجوره ؟؟نیست دیگه ...اره من می رم چون مطمئنم اونور یه چیزهایی برای دیدن و فهمیدن هست یه چیزهایی که اگر نرم و فقط به مقدار اطلاعات اینجا بسنده کنم زندگیم از سر عادت میشه
به قول سهراب قایقی خواهم ساخت

پشت دریاها شهری است
که در آن پنجره‌ها رو به تجلی باز است.
بام‌ها جای کبوترهایی است که به فواره هوش بشری می‌نگرند.
دست هر کودک ده ساله شهر، خانه معرفتی است.
مردم شهر به یک چینه چنان می‌نگرند
که به یک شعله، به یک خواب لطیف.

پاسخ:
دقیقا این حرف دل من بود که تو زدی فرزانه جون :)

ممنون خیلی خوووووووووووووووووووب احساس منو گفتی :*
داستان تیام biglike
پاسخ:
yes:)))))
خواهش درورکونم آزی جون

این تصویر جز نشون دادن محدودیت و هرس در اوردن براش شکست این حصار از نظر من چیزو نشون نمیده
پاسخ:
دلت با من هماهنگه.. نگاهه تو ، تو چشامه، چشات با من میرقصه ، همون حسی که میخوامه خخخخ :)
بهترین انشا رو نمیخواید مشخص کنید ؟
پاسخ:
من که داور نیستم :)
ولی یه کاری میکنم

دورتر، روبه روی یک گل عجیب و زرد دخترکی روی زمین دراز کشیده بود. پاهایش را به بازی تکان تکان می داد!

باد ملایمی می وزید و موهای دخترک را چون گندمزاری طلایی، پریشان میکرد..

دخترک دستش را زیر چانه اش گذاشته بود و از دور به گل نگاه میکرد

خوب می دانست که اگر گل را بچیند و لا به لای خرمن موهای طلایی اش بگذارد، چهره اش شاداب تر به نظر خواهد رسید..

روی زمین غلتی زد... سمت چپ را نگاه کرد. داشتند وسیله هایشان را جمع میکردند! با خود گفت: اوه! حالا است که مامان صدایم بزند!

دو دل بود که گل را بچیند یا نه... بعدتر اما به ذهنش رسید بین اینهمه گندم، این گل زیباتر خواهد بود که همانجا بماند...

_ آزیتا... آزیتااااااااااا! مامان بیا!

مادرش بود که صدایش می کرد.. برای گل بوسه ای فرستاد و بدو بدو از آنجا دور شد...

:)

...............................

می خواستم یه اسم دیگه بنویسم اما دیدم تو بور و سفیدی( با توجه به عکس بچگیات) دیگه اسم تو رو گفتم :)

پاسخ:
خیلی باحال بود آرزو جون یه داستان کوتاه که یه لحظه رو به تصویر کشید...شما از کجا میدونستی من همیشه گلارو بوس میکنم؟؟؟خ تازه از دور نمیفرستم از نزدیک لُپشونو خخخ

:)
به به یک حسین آقای دیگه اقا خوشبختم
ازیتا خانم من و ایشون دو نفریم گفتم که ماجرای لوتوس خانم اینبار برای شما تکرار نشه
پاسخ:
عه خوب شد گفتید من فکر کردم شمایید :))))))))
سرویس پنچر شد ما دیر رسیدیم خانم :(((((((((((((((((
پاسخ:
عه ببین کی اینجاست...من گفتم تب تندی بودی که خاموش شد خخخ

:))
نه
پی از این به بعد من با این اسم نظر میزارم که مشکلی پیش نیاد
پاسخ:
آره اینطوری خیلی بهتره :))
اصن کلا به بیان ورود کنید خروج نکنید همیشه با عکس بیانتون کامنت بیاد
گل زرد حتی پشت حصار ها زرد بود
زرد بی مهری نیست
گاه خورشید خفقان هم زرد است...

پاسخ:
شما بانوی جدیدی هستی؟؟؟
مرسی :)
ما تب تند هستیم ولی بد مصب مثه تب گاوی می مونیم کم رنگ میشیم ولی از بین نمیریم :))))))))))))))) خخخخخخخخخخخخ 
پاسخ:
:|
نبودی به غرعان از دست راحت بودیم :)))))
نگو تو رو قوران من میدونم اصن یه لحظه اروم و قرار نداشتین 800 نفر می گفتین این عزیز دلمون کو ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خخخخخخخخخخخخ
پاسخ:
اتفاقا همه تو رو یادشون رفته بود خخخخخ

دروغ میگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگیییییییییییییییییییییییییییییییی خخخخخ
پاسخ:
:|
 شما طالقانی هستین؟

پاسخ:
نه
سفر رفته بودم :)
از این به بعد حتما
پاسخ:
:)
راستی یه پیشنهاد داشتم که این مدل پستا در صورت تداوم با استقبال بیشتری مواجه بشن مثلا خودم یهو اومدم دیدم اِ چه چیز جالبی ولی شدیدا خسته بودم و سرسری یه چیز گفتم و رفتم
حالا اگه یه تصویر بدی و بگی تا یه مدت همه وقت دارن که در موردش بنویسن و تا اون موقع نظری تایید نمیشه و بعد از اون مدت همه نظرات نمایش داده بشه جالبه
اینجوری کسی از رو دست کسی الهام نمیگیره یا افرادی که دیر رسیدن برا نوشتن انگیزه و  زمان دارن
حتی در صورت تمایل میشه کارای بیشتری کرد مثل انتخاب بهترین اثر و این چیزا
امیدوارم که پیشنهادم مقبول درگاه همایونی کاریزماتول‌سلطنه بیفتد
پاسخ:
بعله پیشنهادتون خوبه که کامنتهاش تایید نشه بعد همزمان تایید شه... بعد از نظر وقت دادن هم اونبارم دو روز وقت بود البته تجربه ثابت کرده هر چی هم وقت بدی باز بعضیا دیر میرسن :)
کاریزماتول سلطنه رو عالی اومدی خخخخخ

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">