حرفهای شاید بی پردۀ آزیتا

حرفهای شاید بی پردۀ آزیتا Instagram
بایگانی
آخرین نظرات
پیام های کوتاه
  • ۱۶ ارديبهشت ۹۳ , ۱۹:۰۹
    Boooooooo
  • ۱۶ ارديبهشت ۹۳ , ۱۹:۰۹
    Boooooooo

فید خوان rss reader

۴۳ مطلب با موضوع «شما و بی حفاظ» ثبت شده است

۱۵
مهر ۹۵
یه زمانی بود من با قاطعیت میگفتم من اصلا آدم حسودی نیستم اما بعدا فهمیدم که نه خب همهء آدمها یه نقطه های حساسی دارن که ممکنه اونجا که میرسه کم یا زیاد حسودی کنن! از اون به بعد گفتم من آدم کم_حسودی ام خخخخ 
دو دسته هستن که من بهشون بسی رشک می ورزم ، اولی اونایی که باباهایی خیلی خوب دارن، یه باباهایی هستن که خیلییییی بابااند ، اونا!! که البته الان نمیخوام این بحث رو باز کنم ، دومی هم اونایی هستن که هر چی میخورن اصلا چاق نمیشن و یه وزن ثابتی دارن... که البته کار به اشتهاشون ندارم ، منظورم اون استعداد ذخیرهء چربیه که بدنه این افراد کلا در این زمینه بی استعداده. آقا من آنچنان به این دسته حسد میورزم که خدا عالمه!!! یه همچین موهبت الهی ای اونقد ارزشمنده که از نظر من اگه این فرد تمام ناکامیهای دنیا رو هم تجربه کنه بازم ناکام از دنیا نرفته! چرا؟ چون از بزرگترین و دم دستی ترین لذت دنیا که خوردن و آشامیدنه کمال استفاده رو برده بدون تحمل هیچگونه رنج و عذاب وجدان خوردن زیاد یا آب کردن چربیهای اضافه!! 
 
۲۹ نظر موافقین ۲ مخالفین ۱ ۱۵ مهر ۹۵ ، ۰۹:۳۱
آزیتا م.ز
۱۴
ارديبهشت ۹۵

به نام خدا نوبت شما (٩) رو بعد از بوق مدت که اینجا خبری از این برنامه ها نبوده ، آغاز مینماییم ، با تشکر از همه اونهایی که با تموم مشغله هایی که داشتن شرکت و مارو یه نیمرو مهمون کردن :) بنظر من گاهی همین نیمرو میشه لذیذترین غذای دنیا مث وقتی که یه صبح جمعه صبونه نیمرو با مخلفات بزنی یا تو کوه و دشت و دمن یه نیمرو آتیشی درست کنی یا حتی وقتی اونقد گشنه ای که تایم درست کردن هیچ غذایی رو نداری... 

نشان افتخار در سرعت عمل رو تقدیم میکنم به مضراب عزیز که بعد از چند دقیقه از پُست اطلاعیه ، عکسش رو واسم فرستاد :) 

همچنین نشان شجاعت رو هم تقدیم میکنم به تنها پسر شرکت کننده یعنی امیرحسین که با اینکه خیلی دیر رسیده بود ولی یه عکس مشتی بسیار مربوط به موضوع رو فرستاده :)

نشان معرفت هم تقدیم میکنم به بقیهء شرکت کننده های این دورهمی که همت کردن و عکس فرستادن مرسی از همتون ..

نشان غلط کردم هم میدم به خودم که دیگه تا وقتی امکانات نیست و باید با گوشی پست بذارم و عکس آپلود کنم ، هوس اجرای نوبت شما به سرم نزنه :)))  با تچکر ...

هر کی کامنت نذاره بده بده بد :دی

هشدا ر: اگر گشنه هستید از ورود به ادامهء مطلب اکیدا خودداری نمایید ...

 

۳۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۴ ارديبهشت ۹۵ ، ۰۰:۵۵
آزیتا م.ز
۱۰
ارديبهشت ۹۵

با سلام و خسته نباشید و امید اینکه روز جمعهء خوبی رو پشت سر گذاشته باشید و عصر مزخرف آن را حسابی به یک جای خویش دایورت کرده و سعی کرده باشید که حالش را ببرید ، خدمت شما عارضم که مهلت ارسال عکس برای شرکت در نوبت شما ٩ تا روز دوشنبه هفته آینده تمدید شد . چرا؟؟ چون دست کم ٢٠ نفر اعلام آمادگی برای حضور در این برنامهء دور همی کرده بودند اما تا هم اینک تعداد بسیار کمتری عکس به دست من رسیده است . 

خواهشمندیم کمی باحالتر باشید ، ستاد برگزاری نوبت شمای تخمی عه پوزش میخوام  تخم مرغی 

 

۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۰ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۰:۵۷
آزیتا م.ز
۱۱
دی ۹۴
یه دوستی دارم که کلا اعتقادات جالبی داره البته اینکه میگم دوستمه فکر نکنین هم سن و سال منه ، بلکه همسن و سال مامانمه !! آره میگفتم اعتقادات جالبی داره البته برای من شاید جالبه برای بعضیها ممکنه عجیب باشه و حتی ناخوشایند، یکیش اینه که به جادوی سیاه اعتقاد داره و اینکه اشخاصی هستند که قدرتی دارند که هر چند در برابر قدرت خدا ناچیزه اما تو این سطح از جهانی که ما داریم توش زندگی میکنیم از قدرت ما بیشتره و میتونن یجورایی ما رو کنترل کنن، اینکه حتی بعد از مرگشون هم هستند و ارواح رو در کنترل دارن بماند! البته خیلی وقت نشده برای من توضیح بده اما تا اونجایی که فهمیدم این ارواح ( میگم ارواح چون اون اعتقاد داره همهء ما چیزی جز روح نیستیم ، روح بودیم ، روح هستیم و روح باقی خواهیم موند) بین تعالی روح و قدرت ، قدرت رو انتخاب کردن و بخاطر همین روحشون به سطوح بالاتر نمیره اما در سطح فیزیک با قدرت میمونه ! 
حالا کار ندارم این اعتقاد چرته و یا نه ممکنه واقعیت باشه ، یا خرافه است یا هر چی... داشتم به این فکر میکردم که اگر تو شرایطی قرار بگیرم که بخوام بین قدرت داشتن و یا راهِ بازِ تعالی ، یکی رو انتخاب کنم، کدوم رو ترجیح میدم؟ ضعیف موندن؟ و رنج و درد کشیدن تا جایی که روحم به نقاط ضعف خودش فائق بشه و بتونه یه مرحله پیش بره ، یا قدرت داشتن در سطحی که بتونم خیلی از عوامل رو به زیر دستم بکشم و  این درد و رنجها رو به کنترل خودم در بیارم ! البته بازم تاکید میکنم که سطح این قدرت  به اعتقاد دوست عزیزم فقط همین سطح جهان فیزیکیه و نه بیشتر!! من نمیتونم به راحتی به این سوال جواب بدم، چند ساعت پیش فکر میکردم راحت میتونم بگم گور پدر تعالی ، قدرت رو بچسب ، اون وقت یه ورد میخوندم و خیلی چیزها رو کن فیکون میکردم و به درک که روحم تا ابد تو همین سطح گیر میکرد اما بعدش یهو متزلزل شدم ، دیدم واقعا هنوز تکلیفم با خودم مشخص نیس ، شاید گاهی دلم بخواد یه راه معنوی دراز و طولانی و هر چند سخت جلوم باز باشه و درسته که واسم پر از رنج خواهد بود اما بتونم ادامه اش بدم و از شعفِ تعالی محروم نشم ! شاید درکِ این حرفهایی که اینجا زدم احتیاج به یه پیش زمینهء فکری جدای اونیکه از کودکی به ما آموختن داشته باشه ! مهم نیست ! اگر چیزی از اینها فهمیدین که خوش به حال من و اگر نه اشکال نداره چیز زیادی از دست ندادید :))
 
اما دوست دارم بدونم اگه یه چوب جادو داشتید مثل اونیکه که فرشتهء مهربون تو سیندرلا یا هری پاتر داشت ، تو همین لحظه و دقیقه تکونش میدادید و چیو تغییر میدادید؟ چیو خلق میکردید؟ چیه زندگیتون رو عوض میکردید!؟ مطمئنا خیلیها دلشون میخواد که جنگ رو متوقف میکردن ، داعش رو محو میکردن و همهء گشنگان آفریقا رو سیر !!! میخوام بدونم دقیقا توی زندگی شخصیه خودتون الساعه چکار میکردید؟ :))) 
منتظر خوندن آرزوهاتون هستم .. هپی نیو یِر مای فرندز :*
۳۸ نظر موافقین ۳ مخالفین ۱ ۱۱ دی ۹۴ ، ۱۳:۱۹
آزیتا م.ز
۱۸
آذر ۹۴

همسایه ها همسایه ها یاری کنید ، تا من مخاطب داری کنم :)))) والا چه عرض کنم هفتهء پیش این بچه از من یه سوالی پرسیده که من کامنتش تا الان تایید نکردم! چرا؟ چون نمیدونستم جوابش رو چی بدم! دوستان ، هنرمندان، فرهیختگان و کتاب عاشقانه بشناسها،  لطفا جواب این بچه رو بدید ، من خیالم راحت شه :)))

 

۱۷ نظر موافقین ۱ مخالفین ۱ ۱۸ آذر ۹۴ ، ۰۰:۱۰
آزیتا م.ز
۱۶
مرداد ۹۴

آقای شادی یا همون پرویز کتک خوره خودمون رو یادتونه؟؟؟ اگه آره که برید ادامه مطلب اگه نه که از تو قسمت موضوعات انتخابش کنید و قسمتهای قبلش رو بخونید :)

۱۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۶ مرداد ۹۴ ، ۱۵:۲۶
آزیتا م.ز
۳۱
تیر ۹۴

واسه اینکه قسمتهای قبلی داستان یادتون بیاد از منوی سمت چپ موضوع

"داستانهای دنباله دار آقای شادی"

رو انتخاب کنید :)

۱۶ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۳۱ تیر ۹۴ ، ۲۳:۵۵
آزیتا م.ز
۰۸
تیر ۹۴

 

 

قسمت پنجم از مجموعه داستانهای آقای شادی

 

 

برای خواندن قسمتهای قبلی در منوی سمت چپ ، آقای شادی رو فشار دهید خخخخخخ

 

۲۱ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۸ تیر ۹۴ ، ۱۵:۴۸
آزیتا م.ز
۰۶
تیر ۹۴

 

با سپاس از همهٔ شمایی که وقت گذاشتین و با حضورتون اینجا رو رونق دادین

دم همتون گرم

smiley

 

+دیشب سه تا از عکسها جا افتاده بود که اضافه کردم ، معذرت میخوام خیلی از دوستان :(

 

 

۴۵ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۰۶ تیر ۹۴ ، ۰۰:۱۱
آزیتا م.ز
۲۶
خرداد ۹۴

نه واقعا خدا رو خوش میاد !؟؟!! میگن زکات خوندن وبلاگ کامنته ! 

:)

آقای شادی قسمت چهارم

اگه قبلی ها رو نخوندین  و دوست دارید بخونید ،از منو موضوعات در سمت چپ موضوع" داستان دنباله دار آقای شادی" رو انتخاب کنید و قسمتهای قبلی رو بخونید :)



۲۴ نظر موافقین ۴ مخالفین ۲ ۲۶ خرداد ۹۴ ، ۲۳:۵۹
آزیتا م.ز