حرفهای شاید بی پردۀ آزیتا

حرفهای شاید بی پردۀ آزیتا Instagram
آخرین نظرات
پیام های کوتاه
  • ۱۶ ارديبهشت ۹۳ , ۱۹:۰۹
    Boooooooo
  • ۱۶ ارديبهشت ۹۳ , ۱۹:۰۹
    Boooooooo
۱۰
اسفند ۹۳
این پست رو میخواستم همون فردای پست قبلی بنویسمش ، اما ننوشتم ، چون اون موقع بعد از خوندن چند تا کامنت از بعضی از شماها حسابی پر از انرژی منفی بودم، اگر این پست رو مینوشم بعید نبود پر از الفاظ رکیک بشه! پس دست نگه داشتم و گذاشتم یه تایمی بگذره، گذاشتم تاثیر اون جمله ها بپره و کلا برام بی اهمیت بشن ، اما حالا این پست رو مینویسم نه از روی عصبانیت که از روی بی جواب نذاشتنِ بعضی تفکرات و بعضی حرفها...
وبلاگ من هیچوقت یه وبلاگ روزنوشت نبوده و نمیخواستم که باشه ، اگه پستهایی توش نوشتم که از اتفاقا روزمره بوده واسه این بوده که اون لحظات و حسهاشون رو با شما قسمت کنم اما هیچوقت داستان زندگیم رو اینجا با جزئیات ننوشتم! جالبه که کسایی که نوشته های یه وبلاگ رو میخونن کم کم احساس آب و گِل داری بهشون دست میده و انگار وظیفهء نویسنده میدونن که اونا رو از همه چیز باخبر کنه یا براشون توضیح بده... خب این همه صرفا تقصیر خواننده ها نیست ، مقداریشم تقصیر اون فکریه که برای نوشتن مدام تذکر میده که اینو بنویس مخاطبها خوششون میاد یا اینو ننویس مخاطبها بدشون میاد! البته که سیاست من از اولم برای نوشتن این نبوده منتها چند صباحی تحت القا و تاثیر شخص دومی این کار رو کردم و این شد که  این شد... 
با خوندن بعضی از کامنتهای پست قبل خیلی برام جالب بود که بعضی از شماها چطور فکر میکردید و میکنید که من آزیتا.م زاده یه دختر ٢٨ ساله که در آستانهء ٢٩ سالگی قرار داره که تحصیل کرده است که روابط اجتماعیش خیلی خوبه که میتونه راحت حرف بزنه و بنویسه که خیلی از مهارتها رو بطور نصفه و نیمه یا کامل بلده، که شجاع و کله خره که از چیزهای کمی تو این دنیا میترسه که محبت کردن رو بلده و خیلی سازگار و تطبیق پذیره، که موجودیه که با قلبش زندگی میکنه و از زیبایی ظاهری هم نه در حد اعلا ولی تا قسمتی بهره منده  و ....و....و... ممکنه که تا به این سن برسه و تنها باشه و بمونه!!! اون جملات بالا رو نگفتم که از خودم تعریف کرده باشم ، فقط خواستم یه جمع بندی از من تو ذهنتون باشه! اون وقت چی میشه که بعضیها پیش خودشون فکر میکنند که من امکان داره تنها باشم و بمونم! بعد مثلا من بیام اینجا از عشق و شکست و دلخوری و دلتنگی بنویسم اما همهء این نوشته ها مخاطب نداشته باشن! مثلا بعضیها چی پیش خودشون فکر میکنند که من میتونستم از تو همین وبلاگم یه عالمه دوست و دوست پسر و حتی شوهر داشته باشم چه برسه به محل کار رو ، زندگی و تحصیل و غیره! خواستم بگم شاید آدمها بعضی وقتها یه چیزهایی رو ننویسن یا نگن ولی خوبه که یکم فکر کنیم یکم دو دو تا چهار تا کنیم ، ببینیم چه چیزی بیشتر به واقعیت میخوره ! بعد بیایم طرف رو محکوم کنیم به دروغگویی یا مرموزی! آره راست میگید من هیچوقت بطور مستقیم از مردی که تو زندگیم بوده و هست حرف نزدم اما با کمی دقت راحت میشد فهمید که حتما کسی هست ! حالا اینکه اون کیه و کجاعه و چکارست ، یه چیز کاملا شخصیه که فکر نمیکنم به غریبه ها مربوط باشه! به نظر من اختیار وبلاگ دست نویسنده اشه ، حق انتخاب اینکه هم که یه وبلاگ خونده بشه یا نه هم با مخاطبه! ولی به نظر من هیچ کدوم از طرفین حق اینو ندارن که از هم دیگه توقع بیجا داشته باشن! شما میتونین بلاگری رو دوست داشته باشین یا نداشته باشین اما نمیتونین ازش طلبکار باشین! بلاگر هم میتونه مخاطبهایی رو دوست داشته باشه و یه سری رو دوست نداشته باشه ولی حق نداره ازشون طلبکار باشه! منم دیگه به کسی اجازه نمیدم واسه این نقطهء خیلی شخصیه ذهنم یعنی وبلاگم،  تصمیم بگیره و یا سیاستی اجرا کنه! اینجا مثل تنها چیزهایی که کاملا از آنِ من هستن ، یعنی روح و تنم ، کاملا باید از آنِ من باشه و از آنِ من بمونه... از اینکه قضاوتم کنن خوشم نمیاد اما در عین حال برام مهم نیست... من نه نگاه آدمها واسم مهمه نه قضاوتشون نه فکرشون... به نظر من عمر ماها کوتاهتر از اونیه که بخوایم طوری زندگی کنیم که دیگران میخوان اونم در حالی که همیشه یه عدهء ناراضی پیدا میشن، پس همونطوری رفتار میکنم که خودم راحتم و از زندگیم لذت میبرم ، از همهء چیزهایی که میخوان به من شکل و قالب بدن متنفرم و تا آخرین توانم باهاشون مقابله میکنم! بزرگترین مسئولیت زندگیه ما ،خودمونیم! هر کی دوست داره ،قضاوت کنه ، فحش بده ، مهم اینه که تهش اونی که شاد و بی کینه است ، منم ! 
آهای شماهایی که منو دوست دارید ، منم عاشقتونم آخه دل به دل  راه داره! چه اهمیت داره گاه اگر میرویند قارچهای غربت :) 
منتظر سفرنامه باشید ، تو راهه ....
۱۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ اسفند ۹۳ ، ۱۷:۵۹
آزیتا م.ز
۳۰
بهمن ۹۳
یک ماه آزگار ، از این مغازه به اون مغازه رفتنُ کارتن گیر آوردنُ پای پیاده تا خونه آوردنُ تا طبقهء چهارم بدون آسانسور بالا بردنُ ، دست تنها وسیله جمع کردنُ پیچیدنُ گذاشتن ، تو کارتن، همش یه طرف، اینکه هر روز به لحظهء اسباب کشی و نقل مکان کردن از تهران به جنوب نزدیک تر میشد و به میزان افسردگی و غمِ تو دلم اضافه میشد یه طرف! یکی از بدترین بُرهه ( برحه؟ ) های زندگیم اون چند ماه بود... شب ها به زور قرص آرام بخش میخوابیدم و روزها به زور قرص ضد افسردگی زندگی میکردم! از شدت کمر درد دو هفته افتادم تو دل رختخواب و خب هیچکسم نبود که بیاد یه لیوان آب دستم بده! 
تنگ غروب بود که بالاخره اون کارگرهای ناشیه حرف گوش نکن اسبابها رو بار اون خاور لعنتی کردن که قرار بود ٧٠ تا پتو همراه داشته باشن تا وسایل رو بپیچنن که خراب نشه اما دریغ از یه دونه پتو ، و من چقد زنگ زدم به شرکت باربری و چقد اعتراض کردم و چقدر بهم ریخته بودم و چقد حالم بد بود ! خاور از تو پارکینگ دنده عقب گرفتُ رفت به سمت جنوب و من انگار یه چیزی تو دلم هُرّی ریخت پایین! تنها بودم ، ماهها تحت فشار بودم ، روحم خسته از افسردگی و جسمم رنجور کمر درد بود، مردِ زندگی ام هم خودش تحت فشار بود و تابِ بر دوش کشیدنِ همهء فشارها نداشت.. همین بود که برگشتیم به خانه ای که حالا کفِش یک موکت کثیف شده باقی مونده بود و کنارش یک کیسه زباله بزرگ که پرش لباسهایی بود که گذاشته بودم بدم به نیازمند و توی یکی از کابینتها یک بطری با محتویات نصفه! و جای آرام کردنِ همدیگه یک دعوای اساسی کردیمُ اون سوار ماشین شد و راهی جنوب ،که پیش از رسیدن اسباب خودش رو برسونه... منم با دلی که از غم درد میکرد، موندم تو خونهء خالی ای که پر از هوای سنگین بود! رفتم برای آخرین بار داخل حمومش دوش گرفتم و برای آخرین بار زیر دوش آبش زااااار زدم و چند تا از لباسهای تو کیسه رو در آوردم زیر پام انداختم و با چند تا دیگشون خودمو خشک کردم ! برای مدتی همونجا دراز کشیدم ، خیره شدم به سقف! اما چاره ای نبود، باید میرفتم فردا پرواز داشتم و نمیشد تمام شب رو تو اون خونهء خالی موند! اگه الان بود حتما تمام شب رو همونجا سر میکردم خیلی بهتر از این بود که برم خونهء دوستی که بعدا ماهیت خودش رو بروز داد! هیچکس نبود ، طبق معمول هیچکس نبود که برم پیشش و مجبور شدم آژانس بگیرم ،شب بود ، راه بنظرم خیلی طولانی بود و  تا رسیدن به کرج تا خود خونهء دوستم زاااار زدم، خوب یادمه حس میکردم قلبم داره میترکه! اونقد احساس تنهایی میکردم که پشتم میلرزید! اونا هم مهمون داشتن و من از شدت بد حالی سرگیجه و حالت تهوع! معذرت خواستم رفتم تو اتاق و اونقد گریه کردم تا خوابم برد... 

آذر ١٣٩٠

دیروز از جنوب با هواپیما اومدم تهران، آن تایم ترین پروازی بود که تو عمرم سوار شدم ، سر ساعت و دقیقه پرید و سر ساعت و دقیقه نشست!! با اینکه هفته قبل فشار روحی زیادی رو تحمل کرده بودم اما مرد زندگیم کمی تغییر کرده، دیگه مثل قبل تا من یکم عصبی میشم پرخاش نمیکنه انگار یاد گرفته وقتی من رنجور میشم ، باید یکم فقط یکم ارامش خودش رو حفظ کنه تا منم موقعیتم طبیعی بشه، تو تمام چند روز گذشته احساس کردم مرد زندگیم جدیدا چقد خوب مردونه عمل کرده و وقتی سوار هواپیما شدم دلم شاد بود، ته تهِش شاد بود... خوشحال بودم از اینکه نذاشتم این عشق بمیره... خوشحال بودم که ما میتونیم دوباره خوب باشیم و من میتونم دوباره عاشقت باشم! از فرودگاه آژانس گرفتم به مقصد کرج، خونهء دوستم! اما بین این دوست تا اون دوست تفاوت از زمین تا اسمونه... چقدر مسیر به نظرم کوتاه اومد،به مقصد فکر میکردم به جایی که حس میکردم خونهء خودمه نه دوستم و تمام طول مسیر ته تهِ قلبم یه چیزی میخندید! به سه سال قبل فکر میکردم که به چه حالی این مسیر رو رفتم و به الانم! به دنیا خنده ام گرفت، به اینکه این همه پوچه... به غصه هام فکر میکردم که گاهی چقد نزدیک میان اونقدر نزدیک که به آدم حمله میکنن و گاهی چقد دوووور جلوه میکنن ، اونقدر که با نگاه بهشون خنده ات میگیره! سوار آژانسی بودم که راحت با روی گشاده چمدونم رو تا دم خونه آورد انگار همه چیز قرار بود خوب پیش بره... تمام دیشب رو یه حس آرامش عظیم منو احاطه کرده بود... چه اهمیتی داشت که هنوز کمرم دردمیکرد..

بهمن ١٣٩٣


تموم طول مسیر آسمون جلوه گری کرد و من به این فکر کردم که کِی قرار این آسمون واسم تکراری بشه؟  



اومدم کرج تا امشب دوباره بپرم به جایی دیگه... فعلا پیش خودم یه راز بمونه ، خیلی طول نمیکشه که بفهمید... :)

۴۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۱ ۳۰ بهمن ۹۳ ، ۱۴:۲۲
آزیتا م.ز
۲۹
بهمن ۹۳

همه ساکت بودند، ناگهان ........ گفت! 


:))))

۲۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۱ ۲۹ بهمن ۹۳ ، ۰۹:۲۵
آزیتا م.ز
۲۶
بهمن ۹۳

آشپزخونهء قشنگی بود که پنجره ای به سمت یه خیاط سرسبز داشت، از این حیاطهایی که توش پر از گل و گیاهان زمردین رنگ هست، نور خورشید تابیده بود تو آشپزخونه اما خیلی ملایم و دوست داشتنی بود، قرار بود مهمون بیاد منم داشتم شربت آماده میکردم، یه پارچ خیلی خوشگل بود که داشتم با وسواس و دقت زیادی توش شربت درست میکردم، کاری که معمولا با وسواس انجام نمیدمش اما اینبار چند باری چشیدمش که مزه ش میزونه میزون باشه! پارچ رو گذاشتم رو کابینت آشپزخونه کنارشم چند تا لیوان تمیز گذاشتم، مهمونها اومدن و خونه یه مدت شلوغ بود... با چند تاشون بیشتر حرف زدم ، بعدشم رفتن ! وقتی روی کابینت رو نگاه کردم دیدم شربت بنفش- نیلی رنگی که درست کرده بودم کاملا دست نخورده سر جاشه... رنگ شربتش خیلی زیبا بود اما مزه اش یادم نیست... درست اون لحظه به این فکر کردم من که شربت زیاد نمیخورم، کی این همه شربت رو میخوره؟ شربتی که با این همه وسواس درستش کردم...


از خواب پریدم در حالی که به این فکر میکردم که اون قشنگترین رنگی بود که تو تمام خوابهام دیدم... خوابهایی که همیشه پر از رنگ هستن.

+ به یک عدد معبّر حاذق ، نیازمندیم :))))

+ هه، باز یکی پیدا شده همه پستها رو از اول تا آخر دیسلایک زده، بابا اینجوری نکنید خیلی تابلوعه خخخخ 

+ هر چی گشتم یه عکس مناسب بیابم که یجوری حس اون پارچ رو القا کنه نیافتم، از آن رو که خوابمم میاد ، بی خیال! شما یه پارچه بسیار زیبا و مدرن رو تصور کنید که توش یه مایع بنفش - نیلی خوشرگه :))))( گشتم یه عکس پیدا کردم ولی کاملا شبیه نیست تاحدودی هست)

۱۶ نظر موافقین ۳ مخالفین ۱ ۲۶ بهمن ۹۳ ، ۲۳:۴۵
آزیتا م.ز
۲۵
بهمن ۹۳

خب من همیشه حافظهٔ فوق العاده ای داشتم، اما بر خلاف حافظم هیچوقت آدم کینه ای نبودم! ولی... یه دوستی دارم که همیشه میگه به جمله هایی که آخرشون به ولی و اما ختم میشه ، مشکوک باش! داشتم میگفتم، ولی... به ندرت پیش اومده که از کسی کینه به دل بگیرم! این مسئله منجر میشه به اینکه من اونقدر حالم از اون طرف بهم بخوره که حتی وقتی به این فکر میکنم که داره نفس میکشه ، کهیر بزنم! اما خب معمولا یک در 1000 هم این اتفاق نمیفته! اما نمیشه گفت که هرگز اتفاق نیفتاده... و دیده شده که کسانی را که من نامشان را همراه با آه سینه سوزم صدا کردم و از ته ته قلبم خواستم که خدا جوابشون رو بده! خدا بدجوری تو کاسشون گذاشته بـــــــــــدجوری! شاهد هم در این باب زیاده...

چند وقتی حالم از چند نفری بهم میخوره... که در حقشون هیچ بدی ای روا نداشتم... اصلا چرا بگم بدی، در حقشون هیچ چیزی روا نداشتم! اصلا پرم هم از کنار پرشون رد نشده... اما اینکه کسی ندانم کار در را باز گذاشت و اونا هم مث خرمگس اومدن و اینجا  و جاهای دیگه زندگی من جولون دادن و هر غلطی دلشون خواست کردند و فرض رو بر این گذاشتن که پشت گوش من مخملی ست ، حال مرا بهم میزند... 



سالهاست سطح توقعم را اندازه سطح شعور افراد پایین آوردم... عقل حکم میکنه از آدمهای چیپ ، رفتارهای شایسته رو انتظار نداشته باشی! اما افراد چیپِ اطرافت که تعدادشون بالا بره، اون وقته که حس میکنی چه محیط منزجر کننده ای دورت رو احاطه کرده... تهدید کردن و انتقام گرفتن و به نوعی خود را جر واجر کردن ،کار خیلی چیپی است... کار آدمهایی که وسعت روحشون اونقدر کوچیکه که تا نسیمی دامنشون رو میگیره ، طوفان میکنند! نه ... درون من اقیانوسی ست که هر چند حضور بعضیها کمی آب متعفن درونش سرازیر کرده، اما آرام یک گوشه مینشینم و با رفیق قدیمی ام گپ میزنم و بهش میگم تو که اون بالا نشستی ، قشنگتر همه چیز رو دیدی و میبینی، من که باکم نیست تو خودت همیشه خوب انتقام دل شکستهٔ منو گرفتی... دمت گرم.. 



۱۹ نظر موافقین ۳ مخالفین ۱ ۲۵ بهمن ۹۳ ، ۲۳:۰۱
آزیتا م.ز
۲۵
بهمن ۹۳
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۲۵ بهمن ۹۳ ، ۱۶:۴۴
آزیتا م.ز
۲۳
بهمن ۹۳

خب خیلی وقت بود بویِ کیک تو بی حفاظ نپیچیده بود... الانم درخواست یکی از مخاطبهای روشن اینجا باعث شد که من باز دست بکار بشم و کیک بپزم.. مثل اینکه از این دستور کیک هویجی که من قبلا تو وبلاگ گذاشته بودم خیلی خوشش اومده بود واسه همین واسه تولدش که اتفاقا فرداست گفته بود یه کیک جدید بپزم و معرفی کنم! البته من خودمم خیلی وقت بود که کیک جدیدی جز اون کیکهایی که قبلا دستورشون رو داشتم امتحان نکرده بودم... چند روز بود دو تا دستور انتخاب کرده بودم که درخواست این دوست عزیز رو اجابت کنم اما دیروز رفتم سراغ یخچال دیدم نه آردی هست نه کره ای هست، نه ... خلاصه ادوات کیک پُخی موجود نبود خخخ... دیروز قسمت شد خاک و باد کم شد تا مغازه رفتم ، مواد اولیه رو تهیه نموده و امروز با اینکه آب قطع بود کیک رو پَزیدم.. (صرفِ درستم ، از فعل پختن واقعا شاهکاره خخخخ) از اونجایی که چند ماهی ست فر مورد استفادهٔ من تغییر کرده چند بار اخیر که کیک پختم از نتیجه کارم راضی نبودم... خیلی مهمه که میزان حرارت فر و تایم دست آدم بیاد چون هر فر با فر دیگه فرق داره... خلاصه که به این موضوع بسی توجه کنید...


این کیک یه کیکِ خیلی پرتقالیه... پس اگه طعم پرتقال رو زیاد دوست ندارین امتحانش نکنید اما اگه دوست دارین حتما امتحانش کنید :)



من دوست دارم تو آشپزی تجربه های جدید داشته باشم... تا حالا با آب پرتقال زیاد کیک پخته بودم اما با خودش نه... خلاصه که دوستان خوردند و پسندیدند ولی خودم راضی نبودم نه بخاطر مزه اش که مزه اش خیلی خوب شده بود بلکه بخاطر اینکه یکم زود از فر درش آوردم و پف کیک خوابید و میتونست بهتر از اینها باشه... امیدوارم درست کنید و لذت ببرید ... و از همینجا تولد اون دوست عزیز که مسبب این تجربه جدید شدن هم تبریک میگم و روزهای بسیار پرتقالی رو در سال جدید زندگیشون براشون آرزومندم :) 

با تشکر

 روابط عمومی برنامه های درخواستی بی حفاظ

 خخخخ

دستور پخت در ادامه...

۲۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۱ ۲۳ بهمن ۹۳ ، ۱۷:۳۴
آزیتا م.ز
۲۱
بهمن ۹۳

نوشته بود،زنان و مردان ترکیب" بهترین دوستان" رو به یه صورت تعریف میکنن. میگن بهترین دوستان کسانی اند که همیشه هستن، درست وقتی بهشون احتیاج داری" . گفته بود که بهترین دوست شما کسی است که شاد بودن شما رو افزایش میده و خودشم شاد میشه، نگران شما میشه و از نگرانی رنج میبره و سعی میکنه که غم و اندوه شما رو کاهش بده. همونطوری که یه آقایی گفته بود که بهترین دوست کسی که تو وقتی ساعت سه صبح ، تو اتوبان ، لاستیک ماشینت پنجره میشه بهش زنگ میزنی ، موقعی که مجبوری ساعتها بایستی تا یه ماشین جرثقیل بیاد تا ماشینت رو ببره و دوستت بهت میگه: دقیقا کجایی؟ من میام میبرمت!

گفته بود عوامل مختلفی میتونن باعث شکل گیری بهترین روابط دوستی بشن ، مثل سن افراد ، نحوه آشناییشون با هم دیگه و اینکه چجوری خواسته های هم رو ارضا میکنن... اما گفته بود مهمترین فاکتوری که بین همه روابط بهترین دوستان مشابه بوده، امنیته! امنیت واژه ای که بارها و بارها تو تحقیقاتش شنیده بود. بهترین دوستان باعث میشن که کنارشون حس امنیت و آسایش رو تجربه کنی! شما هیچ وقت مجبور نیستین خودتون رو برای بهترین دوستتون توضیح بدید چون اون خوب شما رو میفهمه ، میتونین دقیقا همون کسی باشین که هستین ، دقیقا خودِ خودتون... میتونین کنارشون زار بزنید یا بلند بلند قهقهه بزنید ، بدون اینکه نگران باشید که اونا  چی فکر میکنن! اونا اگه لازم داشته باشی راهنماییت میکنن ، یا اگه بخوای تشویقت میکنن اما هرگز قضاوتت نمیکنن و از رفتاری که داری شرم زده ات نمیکنن. یه دوست خوب ، عشق بی قید و شرط رو به آدم میده که یعنی عشقیکامل بدون محدودیت!


دوستان خوب ، وفادار و صادقند و شما میتونید شرم آورترین اسرار شخصیتون رو باهاشون در میون بذارید. و مطمئن باشید که اون به کسی نخواهد گفت. اونا بهترین خواهرها و برادرهایی میشن که همیشه میخواستین اما نداشتین.

گفته بود یه مردی رو میشناخته که وقتی مادرش داشته میمرده ازش پرسیده: چی مهمترین چیز زندگیت بوده؟ و پسرش کاملا انتظار داشته که مادرش بگه ، شوهرم ،بچه هام ، خانواده ام! اما بجاش بدون لحظه ای مکث مادرش خیلی  ملیح گفته : دوستام!!!


و حالا من از شما میپرسم... اگر محقق از شما میپرسید ، بهترین دوستان کیا هستند؟ چی جواب میدادید!!؟


+طوفان زده بود رادیو رو از پشت بوم پرت کرده بود پایین، تا همین لحظه اینترنت به فنا بود تازه فهمیدیم! خخخخ وگرنه این پست رو ساعت 10 صبح نوشته بودم :)

۳۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۱ ۲۱ بهمن ۹۳ ، ۱۰:۰۴
آزیتا م.ز
۲۱
بهمن ۹۳

خبری نیست جز همون خبر خاک بر سری که همهٔ رسانه ها از خارجی وداخلی این روزها گفتنش... خاک بر سری نه از اون نوع خوشایند ها!!! همون معنای واقعی کلمهٔ خاک بر سری... خاک از آسمون میاد و بر سر هر چه هست و نیست میریزه ... اما خب همین الان که من تو رختخواب دراز کشیدم و مشغول تایپ کردن هستم... از توی حیاط صدای جیرجیرک میاد... صدایی که بیشتر شبهای تابستون رو تو ذهن تداعی میکنه! این یعنی اینکه جیرجیرکها به خاک حساسیت ندارن خخخخ تازه یه پشه هم دور کله ام ویز ویز میکنه... این یعنی اینکه رسما تابستون شده! و پشه ها تشریف فرما  شدن! وقتی میگم خبری نیست یعنی نیست دیگه! نباید انتظار داشته باشید جز این دری وری ها چیز دیگه تحویل بگیرین :))))

خدا یکم همت بده ، فردا پاشم برم فیزیوتراپی... این کمر انگار هیچ خیال نداره واسه من کمر بشه... اصن انگار زنگ زده احتیاج به روغن کاری داره... روغن چکون خدمتتون هست؟

۱۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۱ ۲۱ بهمن ۹۳ ، ۰۰:۲۲
آزیتا م.ز
۱۸
بهمن ۹۳

به افتخار همهٔ روزهای بدی که بودند 

اما

رفتن!

به افتخار همهٔ روزهای خوبی که نیستند

اما 

می آیند!

جلو آینه بایستیم و لبخندی نثار خودمان کنیم! 

انسان بی اندازه تنهاست ، چه در آسمانها چه در زمین! 

پس

خودتان را کنار اخمهایتان تنها نگذارید!


۳۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۱ ۱۸ بهمن ۹۳ ، ۱۲:۱۲
آزیتا م.ز