حرفهای شاید بی پردۀ آزیتا

حرفهای شاید بی پردۀ آزیتا Instagram
آخرین نظرات
پیام های کوتاه
  • ۱۶ ارديبهشت ۹۳ , ۱۹:۰۹
    Boooooooo
  • ۱۶ ارديبهشت ۹۳ , ۱۹:۰۹
    Boooooooo
۰۲
خرداد ۹۴
اولا که اردیبهشت عزیزم رفت و من وقت نکردم برم بهش سر بزنم ! هعییی هعیییی هق هق ... ( پس زمینه گریهء حضار) دوما که هی میگن از تولید داخلی حمایت کنید! آره منم هی دنبال حمایت کردنه تولید کنندهء داخلی ام ! هیچوقت از این قضیه ناامید نمیشم! البته که خیلی وقتها از انتخابم خرسندم و تولید داخلی ناامیدم نکرده و خدایی خوب از آب درومده ولی تو صنعت شکلات نمیدونم ایران چه مرگشه؟ نمیدونم چرا نمیتونه یه شکلات درست حسابی درست کنن :|
از اونجایی که من بیشتر فقط شکلات تلخ میخورم ( هر چند شکلات های شیرین و شیری و خوشمزهء دیگه رو دوست دارم ) من واسه خاصیت و اینکه چاق نشم شکلات تلخ میخورم! چند روز پیش رفته بودم فروشگاه دیدم عه مارک ایرانی شکلات تلخِ ٩٦٪ زده ، برداشتم روشو مطالعه کردم ، دیدم اووووووو چقدم از خودش تعریف کرده که توجه ! عکس زیر :



بعید نیست بست بندیه بنفشش منو در خریدش ترغیب کرده باشه! هیچ بعید نیست


منم گفتم من خیلی وقته شکلات ایرانی نخریدم بذار بخرم شاید پیشرفتِ خوبی حاصل شده باشه! خلاصه که خریدم ولی بازم ناامید شدم چون اولین تیکه ای که گذاشتم تو دهنم دیدم بازم مث قبل عینه یه تیکه گوشت تو دهنم سفته! ولی خب از انصاف نگذریم از شکلاتهای سالهای پیش بهتر بود ولی نه قد تعریف و تمجیده رو بسته اش! 
چند روز بعدش رفتم یه شکلات لهستانی خریدم هر چند دوست داشتم آلمانی رو بخرم ولی چون قیمت آلمانیه دو برایر بود به حرف فروشنده بسنده کردم و به لهستانیه اعتماد! جالب اینجاست که این دو تا شکلات جفتشون رو میز وسط حال خونه بودن ! اون که خارجی بود تو دمای محیط وا رفته بود اونوقت این ایرانی سفت و استوار تو همین دما خودش رو حفظ کرده بود! حالا هی میان مینویسن کرهء واقعیِ کاکائوووو :| عاقا چرا دروغ میگی! حامیِ تولید داخلی رو گول میزنی؟ کرهء کاکائو تو دمای ٢٧ درجه عین سنگ استوار خودشو نگه میداره؟ اره؟ اره؟ 


+ یه سری از شکلاتهای آیدین خوشمزه است ولی خیلی شیرین و چاق کننده است! جون به جونم کنن از حمایت داخلی دست بردار نیستم یعنی من :))))
۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۱ ۰۲ خرداد ۹۴ ، ۱۰:۴۵
آزیتا م.ز
۳۱
ارديبهشت ۹۴

آدمهای مجازی مهربونن، آدمهای مجازی خیلی پایه و باحالند ! آنها کلی حرفهای قشنگ و مهربانانه و فروتنانه و پر انرژی میزنند! آدمهای مجازی خیلی بامرامند ! اگر بفهمند تو تنهایی کلی ناراحت میشوند ، زود میگن مگه ما مردیم که تو تنهایی!!؟ شماره تلفن میدهند! درخواست دوستی میکنند! نشان میدهند که دوستهای خوبی هستند از آنهایی که تو هیچوقت ندیدی! آدمهای مجازی از آنجایی که خیلی با مرامند برایت غذای مجازی میپزند، بوس و بغل و گل و حتی پول مجازی میفرستند! برنامه های مجازی سفر میچینند! روزی صد بار از شهر خودشان به خانهء تو می آیند! تبریک مجازی میگویند! گفتم که آدمهای مجازی اصلا خیلی فهمیده و فهیم و بامرام و بامعرفت و همه چیز تمامند! نزدیک میشوند و صمیمی میشوند تا جایی میرسند که اگر یکقدم دیگر بردارند ممکن است حقیقی شوند ! حقیقی شدن سخت است ! آدمها کار سخت دوست ندارند! حقیقی شدن مسئولیت دارد! حقیقی شدن مایه گذاشتن میخواهد! حقیقی شدن هزینه بردار است! انرژی واقعی میخواهد، کادوی واقعی ، راه دور واقعی، لبخند واقعی! سخت است! الکی نیست! برنامه ریزی واقعی ، سفرهای واقعی مهمونیه واقعی!پول واقعی! وقت گذاشتن میخواهد ! اما ٩٠ درصد آدمهای مجازی مرامشان را در همان دنیای مجازی جا میگذارند! حقیقی شدن سخت است اما مجازیها به ٤ تا کلیک کردن و شکلک فرستادن عادت دارند! واقعی بودن سخت است! صفحه اش لمسی نیست با یه حرکت انگشت نمیشود بامرام بودن را ثابت کرد!با یک کلیک نمیشود زنگ در خانهء کسی را زد ، چه رسد به اینکه از حقوق بشر دفاع کرد!

۱۷ نظر موافقین ۲ مخالفین ۲ ۳۱ ارديبهشت ۹۴ ، ۱۵:۵۹
آزیتا م.ز
۲۹
ارديبهشت ۹۴
روزی صد بار نُت رو باز میکنم که بنویسم! روزی صد بار نمینویسم! روزی صد بار میگم که چی بشه؟ روزی صد بار دلم تنگ میشه... هر روز دنبال فکرهام میدوئم ، هر روز از دستم در میرن! هر کدوم یه وری میرن ! شمال ، جنوب، شرق ، غرب! روزی صد بار خودمو تو حالِ مردن تجسم میکنم موقعی که خونم داره از تنم میاد بیرون! روزی صد بار به خودم میگم چرت نگو! روزی صد تا آرزو میکنم، خودمو در حالی که آرزوهام برآورده شدن تجسم میکنم، بعد میبینم نُچ ، خیلی خسته ام حتی حالِ برآورده شدنه آرزوهامم ندارم!  پر انرژی بودن من دستِ خودم نیست وگرنه اگه بلد بودم منم میرفتم آخر کلاس مینشستم ! چی میشد واسه یه بارم که شده یکی پیدا بشه اون به من انرژی بده!؟ چی میشد یکی پیدا بشه راههای انگیزه دادن رو بلد باشه؟! خندیدن رو بلد باشه!؟ خسته نباشه!؟ اول اون بلند شه! اول اون راه بیفته!؟ چی میشه یبارم که شده یکی دست منو بکشه!؟ اصلا یکی پیدا بشه که از من قوی تر باشه! منم یکم بشم آدم مریضهء داستان، شاگرد تنبلهء کلاس! من خودشیفته نیستم من فقط یه آدمِ خسته ام که هر کس منو ببینه این رو باور نمیکنه!؟ 

وقتی از حرف یه نفر ناراحت میشی ، درست همون لحظه است که میفهمی بعععععله وا دادی! یعنی اینکه اون نفر برات مهم شده وگرنه تا وقتی یه نفر واسه آدم اهمیتی نداشته باشه حرف و قضاوت و نگرشش نسبت به تو هم به تخمت نیست چه برسه که بخواد ناراحتت کنه! 
گفتم ذهنم پر فکرهای پرت و پلاست واسه وصله پینه زدنشون که بتونن یه نوشته بشن روزی صد بار تلاش میکنمُ روزی صد بار نمیشه! شما به دوشنبه بازار ذهن من دعوتید !
۱۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ ارديبهشت ۹۴ ، ۱۱:۲۵
آزیتا م.ز
۲۱
ارديبهشت ۹۴

یعنی بلاگفا اومد یه دو تا سرور عوض کنه ،گفته بود دو روز طول میکشه، حالا آسیب جدی خورده به سخت افزارشون ، گفته 20 روز طول میکشه، تازه آخرشم نوشته ان شا الله بعد از درست شدن مثل قبل خدمات ارائه میدن! همچین گفته مثل قبل که انگار قبلش چه شاهکارِ بی بدیلی بوده خدمات دادنشون... 

حالا ایها القوم البلاگفا هی بچسبید به اونجا ولش نکنین!! 


در ادامه داستان توجه شما را جلب میکنم به احوالات اینجانب: از حال من اگر میپرسید ، ملالی نیست جز دوریه شما خخخخخخ دورانِ نقاهت آنِ خود را سپری میکنم، از خدا پنهون نیس از شما چه پنهون که با استراحت و خوردن بروفن از درد و التهابش کاسته شده اما راه درازی مانده تا مثل روز قبل از حادثهٔ اخیر شود.  از آن که بگذریم میرسیم به مچ دست که مدتی است از درد مرا کلافه کرده، علتِ این یکی از بنده پوشیده است از آنجا که جز دردهای تاریخی نیست و جدید بروز کرده ، زین رو اطلاعاتی در دست نداریم فقط باید عرض کنم در این مدت به وضوح مشاهده شده که مچ دست راست نقش بسیار پررنگی در زندگی دارد که قبلش نادیده گرفته میشد .

یه مطلبی هم هست که میگه نونت نبود آبت نبود کنکور دادنت چی بود؟ بعله همونجوری که یه سری اطلاع دارن یه سری هم ندارن من چند ماهی است تصمیم گرفتم درس بخونم که خرداد ماه کنکور کارشناسی هنر شرکت کنم، این که چرا باز میخوام برم از کارشناسی بخونم اینه که احساس میکردم بهتره از پایه ورود پیدا کنم به یه فیلد جدید، آقا درس خوندن خیلی سخته مخصوصا که آنِ درست و حسابی هم در کار نباشه خخخخخ به هر حال یه ماه بیشتر تا کنکور نمونده و من هر گلی زدم تو این یه ماه به سر خودم زدم.. حالا تو این هیر و ویر که کلی با دستم کار دارم و باید طراحی هم تمرین کنم ، دستم ریپ داده! دیدی تا بیمه ماشینت تموم میشه زرت فرداش تصادف میکنی ، شده حکایتِ این بدنِ من! 

خلاصه که 90%مواقع خونه هستم و سرم تو درس و کتاب واسه همین سوژه نوشتن ندارم، یه موقعهایی هم که سوژم میاد ، حالم نمیاد ، خسته ام میفهییییییید ؟ خسسسسسته! :)))

اردیبهشت که میشه حالم همیشه اینجوریه >>>> کلیک 


عکسم هیچ ربطی به جریانات نداره فقط خواستم دوستانِ بالکن نشینمون رو بهتون معرفی کنم

از سمت راست ریحون که تازه کاشته شدن

کاکتوس که سوء تغذیه گرفته بودن و تحت درمانن 

و اون گله که اسمشون رو نمیدونم 

:))))

۲۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۱ ارديبهشت ۹۴ ، ۱۰:۱۹
آزیتا م.ز
۰۷
ارديبهشت ۹۴
خودم میام در وبلاگم ، غمم میگیره! شماها چی میکشین!؟ بمیرم براتون :)))) الکی مثلا نوشته های من خیلی خواهان دارن ، خخخخ 
یادمه یه روزهایی بود روزی دو تا پست میذاشتم یکی صبح یکی عصر تازه گاهی دلم میخواست سومی هم بذارم ، خودداری میکردم که ملت نگن چه پست دونه وبلاگش از پاشنه درومده :))) هعیییی جوونی کجایی که یادت بخیر ، الان از آخرین پست چِسقِله ای ( یعنی همچین پست درست و حسابی ای هم نبوده) که گذاشتم ،تقریبا دو هفته میگذره ولی دستم به نوشتن نمیره! میگن نویسنده ها برای نوشتن همیشه از یه احساسِ شدید بهره میبرن ، یعنی یا از غم و خشم ونفرت و  دلتنگی یا از شادی و عشق و تحول و کامیابی ، انرژیِ نوشتنشون رو تامین میکنند! حالا من که خودم رو قاطی نویسنده ها نمیدونم ولی اینو میدونم که این روزها خط زندگیم مث خط ممتدِ مرگ ، صاف و یکنواخته ! نه اتفاق خوشایندی نه احساسِ اندوهناک شدیدی ، شایدم من دچار بی تفاوتی شدم یا میشه گفت سنسورهام سِر شدن دیگه حال و حوصله ندارن از جزئیات و ارتعاشاتِ ضعیف انرژی بگیرن. خلاصه که جونم براتون بگه همون یه ذره حسِ به اشتراکْ گذاری ، خواهیمونم با اینستا ارضا میشه و انگار بی حفاظ سرش بی کلاه مونده! 
از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون دلم برای بی حفاظ پر رفت و آمدُ حوصلهء سرِ کوکه خودم تنگ شده ... تنها خبر جدیدی که این روزها از خودم دارم اینه که هفتهء پیش بنده با همان آنِ عمل کردهء نامبارک خودم ، در پیاده رو ، زمین خورده و آه از نهادم در آمده و هم اکنون به دردمندیه گذشته برگشته ام و بسی برای کانِ بیچارهء از دست رفتهء خود و آن همه رنج عملی که پارسال متحمل شدم و تلف گشته افسوس و غصه میخورم همی! سخته آدم نتونه طاقباز بخوابه خیلی سخته، اونوقت انتظار نداشته باشین من پست بذارم ، چون من مجبورم طاقباز بخوابم و با موبایلم تایپ کنم ، میفهمیــــــــید؟؟؟ اگه فکر نمیکردید رابطهء مستقیمی بین آنِ مبارک با پست در کردن هست، سخت اشتباه میکردید، بعله :))))
۳۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۱ ۰۷ ارديبهشت ۹۴ ، ۲۳:۵۱
آزیتا م.ز
۲۵
فروردين ۹۴
من از یک چهارمه عزیز واقعا ممنونم که باعث شده ،مثل سابق همچون ابر بهاری بطور سیل آسا گریه نکنم و اینقدر به گریه کردنم ادامه ندم ، که همهء اعضا و اقشای درونیم از حدقهء چشمم بیرون بزنه! واقعا از یک چهارم ممنونم که گریه مرا منقطع و بخش بخش نموده و در هر بخش به کمی اشک و دو سه عدد هق هق بسنده مینماید و در بخشهای آخر آن را به بغض و کمی تریِ چشمها کاهش داده است! 
یک چهارم عزیز چیزی نیست جز یک چهارم از همان قرص گلبهی رنگی که چند ماهی است ، جای شب بخیر نوش جان میکنم که الحق با تمومه خُرد بودنش کاری بزرگ کرده است، سد دز هم نمیتونست جلوی اشکهای سیل آسای منو بگیره ! 
یک چهارم عزیز ، تو قهرمانی...
۲۶ نظر موافقین ۲ مخالفین ۱ ۲۵ فروردين ۹۴ ، ۲۳:۵۱
آزیتا م.ز
۲۳
فروردين ۹۴
از آخرین باری که اومدم و نشستم تو سالن یه کتابخونهء عمومی و درس خوندم ، ١٠ سال گذشته، درست همین موقعها تو فصل بهار بود که صبحها کوله به دوش از خونه میومدم بیرون و میرفتم کتابخونه و عصرها بر میگشتم! امروز وقتی پامو گذاشتم داخل کتابخونه و گفتم میخوام از سالن استفاده کنم یه آقا با دست به دیوار اشاره کرد که یعنی شرایطش اینه! منم دیدم نوشته یه قطعه عکس یه کپی کارت ملی و ٣٠ هزار تومن حق عضویت! یادمه من سال ٨٤ فقط ٣ هزار تومن داده بودم! گفتم من الان عکس ندارم ، یهو یه آقای خیلی گنده تر از آقای قبلی با ته ریشُ و پیرهن یقه آخوندی و کت و شلوار طوسی که بهش میخورد مدیر کتابخونه باشه ، بدو اومد به سمتم و یه کاغذ زرد رنگه دیگه رو که به دیوار بود نشونم داد، که یعنی اینم بخون! نوشته بود:
از پوشیدن کفش پاشنه بلند خودداری کنید.
پوشیدن مقنعه الزامی است. 
داشتن لاک بر روی ناخن هنگام استفاده از سالن کتابخانه ممنوع میباشد.
از آرایش کردن خودداری کنید.
پوشیدن مانتو با آستین کوتاه ممنوع میباشد.
یه نگاه به خودم کردم، شال مشکی سرم بود، ناخنامم که آبیه خال خالی ! یه نگاه به آقاهه کردم گفتم یعنی الان من این همه راه اومدم نمیتونم از سالن استفاده کنم؟ بعد آقاهه یه نگاهی به من انداخت ، گفت بخاطر کاغذ زرده میگی؟ حالا امروز رو برو ولی از فردا شرایطت درست باشه، که ما بتونیم جلو بقیه جوابگو باشیم ،داشتم حق عضویت رو میدادم به خانومه مسئولش که از شدت رنگ پریدگی و بی روحیه چهره آدم فکر میکرد دور از جونش همین الان از قبر در اومده و شده متصدیِ کتابخونه ، که یه نگاهِ انزجاری به لاکهای آبیه من کردُ گفت فقط با لاک نمیشه برین داخل ، گفتم بعله اطلاع دارم منتها اون آقا فرمودن امروز استثنائا اشکال نداره.. حالا بعد از ده ساااال نشستم تو کتابخونه ، جایی که تا وقتی صبح بود همه مشغول درس بودن اما ظهر که شد گویی خستگی مستولی شده به همه ، افتادن به جنب و جوش... تو این فکرم برگشتنی از یه مغازه مقنعه چه رنگی بخرم و شب لاک چجوری بزنم که یجوری باشه که مثلا الکی من لاک ندارم ، خودش رو نشون بده! 
۲۹ نظر موافقین ۴ مخالفین ۱ ۲۳ فروردين ۹۴ ، ۱۴:۱۲
آزیتا م.ز
۲۱
فروردين ۹۴

بچه که بودم فکر میکردم من اگه پدرِ خوبی ندارم حداقل مادرِ خیلی خوبی دارم، کم کم که بزرگتر شدم ، به این معتقد شدم که زندگیِ طولانی در کنارِ یک پدرِ خیلی غیرطبیعی ، روی مادرم هم تاثیر گذاشته و حالا من یک پدرِ بد و یک مادرِ بیمار دارم ، که قبلا خیلی خوب بوده!و همیشه بخاطر همه چی بهش حق دادم بخاطر خانوادهء بدی که داشته شوهر مزخرفی که کرده و ... بزرگتر که شدم در حالی که از پدر داشتن ، کاملا قطع امید کرده بودم ، به این نتیجه رسیدم که بهتره از مادر داشتن هم قطع امید کنم و فقط بخاطر حسهای مادر و دختری ، همهء حواشی و اعصاب خردکنیهای رابطه داشتن با مادرم را تحمل کنم، چون درسته که مادرم در همهء بحرانهای زندگیم منو تنها گذاشته و حتی نه تنها ، تنهام گذاشته که خودش در همهء بحرانهای زندگیم نقشِ یک چالش رو بازی کرده اما بالاخره مادره و من بخاطر همهء اون دقایق و لحظاتی که اون مادرِ خوبی بوده دوسش دارم... و من هی درس صبوری یاد گرفتم و من هی قرص آرامبخش خوردم و من هی تنها به جنگ زندگی رفتم ، جنگی که بر خلافِ معمول من اینور تنها و زندگی و مادر و پدر و خانواده اونور ... و من هی خودم را قوی تر کردم و مدام تجهیز کردم، کتاب روانشناسی خوندم، مشاور رفتم ، تا یاد بگیرم چگونه با مادر خود که از قضا تعادل روانیِ خودش را از دست داده ، رفتار کنم! و من هی خسته و خسته تر شدم... هی در خلوتِ خودم سرم را در بالش فرو کردم و زار زار اشک ریختم ، تا در مقابل رفتارهای ناجوانمردانهء یک مادر و پدر غیر طبیعی ،خشمگین نباشم و بخندم و صبور باشم و مثل همیشه نقش یک دخترِ خوب را بازی کنم... این مهم نبود که برادرم ، هیچوقت به خودش سختی نداد تا نقش بازی کند هر کار دوست داشت ، کرد و هر جور که بود ، بروز داد، درس نخوند، رفیق بازی کرد، داد زد ، فریاد کشید ، فحش داد ، تو روی آنها ایستاد و همهء کمبودهایشان را به رخشان کشید، اما مهم بود که من همیشه دختری خوبی باشم! فقط یکبار دست از پا خطا کردنِ من کافی بود که من نقشِ بدِ داستان را به خودم اختصاص دهم... و من بالاخره خسته شدم، تسلیم شدم ، چون حتی نقش دخترِ خوب بودن هم بازی کردن ، مادرم را آرام نگه نمیداشت. یک ساعت تمام پشت تلفن شیر فاضلاب را روی من باز کرده بود و من آرام بهش گفته بودم با این حرفهایی که داری میزنی ، انگار میخواهی همه چیز بین ما تمام شود و اون محکم گفته بود آره! در حالی که بعد از یکسال که ایران نبود و مرا ندیده بود فقط یک هفته کنارش بودم ،  یکساعته تمام در حالی که من به همهء حرفهای توهین آمیزُ ناجوانمردانه اش گوش میدادم و خودم از شدت خستگی و کمر دردُ تنهایی احتیاج به کمک داشتم و اون نمکدون دستش گرفته بود و زخمم را نمک میزد... فقط یک جمله بهش گفتم، گفتم آره من ، بد، من همهء صفتهایی که تو میگی ، تو خوبی که نه اینجا ، که اون سرِ دنیا هم که رفتی نمیتونی خوشحال و خوب باشی ، بیچارهء بدبخت... و این بیچارهء بدبخت انگار در سرش طنین انداخته بود و من قطع کردم و سه روز و سه شب زار زدم ، مثل آدمی که مادرش رو از دست میده و الان ٩ ماهِ تموم است که من دیگه مادر ندارم، گاهی دلتنگی بر سرم آوار میشود اما به خودم که نگاه میکنم ، میبینم دیگه اون قدرت و صبر قدیم رو ندارم که دوباره برم خودم رو سپرِ موشکهای ارسالیه مادرم کنم ! اون هم که احتمالا دختری مثل من نمیخواد، اون یه دختر خوب میخواد که معتقده من هیچوقت نبودم ! از همهء ترانه های پدرانه و مادرانه متنفرم، از همهء تیزرهای تبلیغاتی ای که پشتش پر از حسِ والدین فرزندیه، از همهء نوشته های احساسیه مناسبتی حالت تهوع میگیرم... بخاطرِ همون سوراخه بزرگی که وسطِ قلبم دارم... جایِ خالیِ مادر و پدر 

۴۴ نظر موافقین ۴ مخالفین ۱ ۲۱ فروردين ۹۴ ، ۰۹:۵۵
آزیتا م.ز
۲۰
فروردين ۹۴
شب موقع خوابیدن ، پیدایشان میشود ، شروع میکنند بلند بلند حرف زدن، هزار جور تصمیم میگیرند ، انواع و اقسام سرزنش میکنند ، نمیگذارند مثل بچهء آدم کَپهء مرگم را که بگذارم... بعد هی از چپ به راست میشوم از راست به چپ.. آخرش هم تسلیم میشوم، میگویم باشه باشه ... شما درست میگویید از همین فردا صبح از همین فردا که نور از این پنجره، آمد داخل طبقِ برنامه های شما عمل میکنم.. بعد با خودم عهد میبندم ، انگار شب هنگام در رختخواب عمل کردن به همهء آن تصمیمها سادهء ساده بنظر می آیند! بعد از تسلیم خوابم میبرد... 
صبح که چشمهایم را باز میکنم ، نور آمده و آنها رفته اند! دیگر حرف و تشویقی نیست ، تنهای تنها میمانم با عهد و برنامه و تصمیمهایم... کوهِ رخوت سرم آوار میشود، میچسبم روی ملحفه های خوشبوی تازه شسته شده، دلم میخواهد دو روز پشتِ سر هم از این ملحفه ها جدا نشوم ... چه دور و سخت و ناممکن به نظرم می آیند ، آن تصمیمها و فکرهای شبانه ای که خواب را ساعتها از چشمم میدزدند...
۱۰ نظر موافقین ۴ مخالفین ۱ ۲۰ فروردين ۹۴ ، ۱۷:۱۸
آزیتا م.ز
۰۵
فروردين ۹۴

درست وقتی دست از سرِ دغدغه ای بر میداری  و برچسبِ دغدغه را از رویِ سوژۀ مورد نظر میکَنی، خودش به سراغت میاید... تق تق در میزند و برآورده میشود... شاید از بچگی این باورِ بزرگ در ذهنِ من شکل گرفته ست، اما با این حال خیلی سخت است که آدم دست از سرِ دغدغه اش بردارد، هر چقدر میخواهد بزرگ یا کوچک باشد مهم نیست ، مهم این است که اسمش با خودش است "دغدغه"..

چقدر آدمها را دیده ام که سالها بچه دار نمیشدند و دلشان برای داشتنِ بچه پر میزد و سالها این در و اون در را زده اند اما نشده که نشده اما درست وقتی که بی خیال همه چی میشوند درست وقتی از بچه دار شدن ناامید میشوند و یا میروند و بچه ای به سرپرستی میگیرند ، ناگهان دینگ دینگ نوزادشان سر میرسد...

بارها دیده ام کسی منتظر تلفن یا پیامِ شخصی خاص است که رفته یا ترکش کرده و روزها و شبها منتظر بوده و دعا کرده و فکر کرده اما به محض اینکه همه چیز را فراموش کرده و مهر ان شخص را از دلش بیرون کرده، سر و کلۀ شخص مورد نظر پیدا شده! که این زمان چون طرف واقعا دیگر طرف را از زندگی اش خارج کرده او را نپذیرفته...

چقدر آدمها دیده ام که سالها دنبال شغل دلخواهشان بوده اند و همه جا چنگ میزدند و دلشان نبود سرِ کاری بروند که دوست ندارند اما درست لحظه ای که تسلیم میشنود و ناامیدانه سر شغل دیگیری میروند ، ناگهان ورق برمیگردد و شغل دلخواه به سراغشان میاید...

چقدر دخترهایی دیده ام که نزدیک 40 سالشان شده و دغدغه شان شوهر کردن است و اما شوهر مورد نظر با معیارهای مناسبشان را تخمش را ملخ خورده اما به محض اینکه شوهر کردن را میبوسند و به کناری می اندازند و تصمیم جدی میگیرند که تا آخر عمر تنها بمانند ، فردی واقعا با شرایط ایده آل پیدایش میشود...

و خیلی از همین امثال که شاید شما هم دیده باشید اما به آن توجه نکرده باشید...

امروز به این فکر کردم که چرا دغدغه ها دقیقا خودشان هستند که مانع رسیدنشان هستند شاید هم این افکار منفی و التهابها و انتظارها و نگرانیهای ماست که دغدغه ها را ،دغدغه کرده اند...

و اما چقدر سخته که آدم از صمیم قلب تسلیم باشد...که دغدغه ای دیگر برایش رنگ ببازد که اهمیتش را از دست بدهد... شاید ما این قسمت را با افسردگی و ناامیدی اشتباه بگیریم اما این کاملا مسئله ای متفاوت است ، وقتی دغدغه ای رها میشود باید باری از شونۀ آدم کم کند نه اینکه آدم را غمگین کند ، بدانیم اگر غمگینیم دغدغه هنوز محکم سر جایش نشسته است ... 

یک جورایی شاید قانونِ ناعادلانه ای باشد اما ، خوب که به ساز و کارِ دنیا نگاه کنیم، میبینیم گوشه گوشۀ آن پر است از قوانین و اتفاقات به ظاهر ناعادلانه... اما وجود دارد..


1 فروردین 1394

حیاط کاخ گلستان


دلم میخواست میتوانستم همین امشب تمامِ آنچه برایم دغدغه ای بزرگ است درون کیسۀ زباله ای بریزم و بگذارمش دمِ در و وقتی رفتگر پرتش میکند در ماشینِ حملِ زباله، لبخندِ کجی بزنم بدون اینکه خم به ابرویم بیاورم..و احساس کنم که آزاد شدم.. آزاد و بی خیال و رها!!!  کاش میتوانستم فقط کاش میتوانستم...


۲۷ نظر موافقین ۴ مخالفین ۲ ۰۵ فروردين ۹۴ ، ۲۱:۵۷
آزیتا م.ز