حرفهای شاید بی پردۀ آزیتا

حرفهای شاید بی پردۀ آزیتا Instagram
آخرین نظرات
پیام های کوتاه
  • ۱۶ ارديبهشت ۹۳ , ۱۹:۰۹
    Boooooooo
  • ۱۶ ارديبهشت ۹۳ , ۱۹:۰۹
    Boooooooo
۱۰
بهمن ۹۳
در چند روز اخیر روزهای شلوغی رو پشت سر گذاشتم، همیشه روزهای آخر اقامت در تهرانم به انجامِ کارهای واجب و خرید اجناس ضروری ای که در خراب آباد یافت نمیشه ، میگذره! و از اونجایی که تهران به من نمیسازه حسابی خسته و کوفته میشم! تهران از وقتی به من نساخت که آسمون آبیش به خاطره ها پیوست و خونه های ویلاییِ خیابونِ نیاورون که یه روزی خیابونه محبوب من بود رو خراب کردنُ بجاش پاساژ و رستوران و کافه های پر مدعا ساختن و شیرینی فروشیهای چُس کلاس دار توش باز شد! و یه ترافیک همیشگی... تهران از موقعی به من نساخت که من تو همهء تاکسیهاش حالت تهوع گرفتم و شبها محتویاتِ دماغم شبیه محتویات دودکش شومینه شد! از اون روزی که کنکور داشتم و مدام در حاله مردن بودم و دکتر شبیری که از بچگی منو میشناخت بهم گفت آزیتا تو به هوای تهران حساسیت داری وگرنه چیزیت نیست ! تو فقط ریه هات با هوای کوه سازگاره! دانشگاه یجای خوش آب و هوا قبول شو... و همینگونه شد که تهران به من نساخت و از اون روز نه در غربت دلم شاد و نه رویی در وطن دارم! هعییییییی

هوای پریروز تهران در حالی که من داشتم تو تاکسی بالا می آوردم :|


دیروز تو بازار سبزی فروشهای تجریش ، فروشندهه بهم گفت خانوم دکتر کرفس تازه نمیخوای! این معنیش اینه که من دیگه از قالب شلختهء مهندسی خارج شدم! این که یه نفر که نمیدونه چی بی چیه تو رو عوض مهندس ، دکتر صدا کنه ، یعنی اینکه تو آراسته تر بنظرش اومدی! به این فکر کردم که اگه من جای یه مهندس عمران بیکار الان خانوم دکتر بودم، عایا وقت داشتم برم بازار سبزی فروشها و خرید کنم؟ من هیچ وقت آنِ لازم برای در اون حد درس خوندن و دکتر شدن رو نداشتم ، با اینکه معلم زیست اولین دبیرستانم خودشو کشت که به من بفهمونه من دکتر موفقی میشم ، اما امیدوارم آنِ لازم رو برای یک نقاشِ آکادمیک شدن داشته باشم! این روزها تصمیمِ جدیدی گرفتم که شدیدا به آن و همت احتیاج داره! 

+ رویِ سخنم با مخاطبان خاموش و آنانی است که حال کامنت گذاشتن ندارند!!! بترسید و بهراسید از آن روزی که من همهء پستهایم رمزی شود و جز به آشنایان و روشنان رمز ندهم! تصمیم با خودتان است! یا خاموش بمانید یا روشن شوید و رستگار! :))) 

۱۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۰ بهمن ۹۳ ، ۱۰:۲۹
آزیتا م.ز
۰۷
بهمن ۹۳

یکی از خیلی معدود موجوداتی که من ازشون میترسم

موتور سوارهای لعنتی اند

که 

با یه صدای وحشتناک ، تو کوچه های خلوت از پشت سر میان! 

:-/


+من چرا بیدار شدم خوابم نمیبره؟ :( انگار که اصلا هیچ موقع خوابم نمیومده، در این حد خوابم پریده! :| 

+ یه مدتی سمت چپ بازه، راست کیپه! تا راست باز میشه، چپ کیپ میشه! :( سوراخ دماغمو میگم :|||

۲۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ بهمن ۹۳ ، ۰۵:۵۲
آزیتا م.ز
۰۶
بهمن ۹۳

یا من ضعیف شدم که بعید میدونم، یا این شونصد تا مدل ویروسِ سرماخوردگی خیلی خودشون رو تجهیز کردن و قوی شدن! از اونجایی که تهران شهر جهش یافتۀ بیخودی است و همانطوری که جمعیت موشهایش به طور فزاینده ای رو به افزایش است، انواع گونه هایی ویروسهایشم رو به افزایش است! این همه مقدمه چینی کردم که بگم ، من باز اومدم تهران و یکدانه ویروس موذی وارد بدنم شده ! اَه میخواستم بگم سرما خوردم! همیــــــن!

امروز از اون روزهاست که ساعت به من فحش میده! بعله خیال کردید ، ساعت بلد نیست حرف بزنه؟ خیلی هم بلده! مثلا همین الان این ساعتِ گوشۀ سمتِ راسته مانیتور داره به من میگه: خاک تو سرِ تنِ لَشت کنن، ساعت 2:14 دقیقه شده اون وقت تو از صبح تا حالا هیچ غلطِ مفیدی نکردی... فقط نشستی عینِ بز زُل زدی به قیافۀ من که هِی بگذرمُ بگذرمُ بگذرم... حالا دیدید ساعت چقد خوب بلده حرف بزنه تازه بیشترِ وقتها خیلی هم بی ادبه و هر چی هم از دهنش در میاد بارِ آدم میکنه! تازه الان من نصفِ حرفهاشو سانسور کردم که وبلاگ به فضاحت کشیده نشه...

گمونم یه سندرومه جدید اومده به نامِ ریفرش کردنه صفحاتِ وب، این روزها خیلی میشنوم که خیلیها بهش دچار شدن... یکی از دلایلی که ساعت به من فحش میده ، ابتلای من به این سندرومه اَخمَخ و عبضی میباشد... اگه یکی از من بپرسه از صبح تا حالا چکار کردی باید بگم : ریفرش کردم، صبونه خوردم، ریفرش کردم،دمنوش دم کردم، ریفرش کردم، ریفرش کردم،ریفرش کردم،کامنتها رو تایید کردم،ریفرش کردم،ریفرش کردم، کامنتها رو تایید کردم،دسشویی رفتم، ریفرش کردم، اینستاگرام آپ کردم، ریفرش کردم،ریفرش کردم،ریفرش کردم، به خودم فحش دادم، ریفرش کردم و همین الان که در خدمت شمام!

راستی پریشب رفتم ام آر آی انجام دادم، وقتی بعد از یه انتظار 2 ساعته رو اون تختِ ام آر آی دراز کشیدم و دکتر بهم گفت : من یه 20 دقیقه ای باهات کار دارم و تو این بیست دقیقه نه کمرت رو تکون میدی نه پاهاتو و دکمه رو زد و من رفتم اون زیر و اصلا دلم نمیخواست چشمام رو باز کنم چون اون سقفه با صورتم فقط 15 سانت فاصله داشت و بویِ عطرِ دکتر و سیگاره خیلی غلیظش، پیچیده بود توی فضا و شدیدا به من احساس خفگی دست میداد، به یه نتیجه ای رسیدم ، که 20 دقیقه تو یه پوزیشن موندن چـــــــــــــــــــــــقدر سخته! و اینکه آرامشت رو حفظ کنی که یه دفعه پات بیخود از چاش نپره و کمرت و گردنت که تو اون پوزیشن از شدت درد بی حس شدن رو تکون ندی ، خیلی سخت تره حتی....بعد نمیدونم چرا همش اون زیر یادِ زندانیهایی میفتادم که تو انفرادی نگهشون میدارن! و هِی باهاشون همذات پنداری میکردم... وقتی دکتر دره اتاقو باز کرد و دکمه رو زد که من از اون زیر بیام بیرون ، انگار که رفته بودم تا یه عالمِ دیگه و برگشته بودم... والا به همین دکمه های کیبوردم که الان بالا پایین میرن :)))

و در آخر باید عرض کنم که هر چی من میکشم از همین تنگی میکشم، اوووووووووهوی منظورم تنگیه کانالِ نخاعی میباشد... احتمالا خدا هنگام خلقِ کانالهای خانوادگیِ بنده دستگاه کالیبرشان دچار مشکل بوده و در ایجاد آنها دچار مشکل شده! ما را دچار مشکل تنگیسم در قسمت نخاع و کمر کرده و همچنین گشادیسم در آنِ خود... من از این حرفهای بی تربیتی بلد نبودم که... این ساعته یادم داده که الان داره داد میزنه ، چقد زِر میزنی اخه 20 دقیقه است داری تایپ میکنی، بازم چیز شعرهات تموم نشده... الان دستور فرمودن که خفه شم... با تشکر خخخخخ


عاغا من یه عکسم بذارم بعد میرم دیگه!

.

.

.

.

.

۱۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۶ بهمن ۹۳ ، ۱۴:۲۷
آزیتا م.ز
۰۵
بهمن ۹۳
کمتر از یکساله پیش، اصلا همین چند ماهه پیش بود که اومد با شور و ذوق گفت که ازدواج کرده و همۀ ما رو خوشحال کرد! از همون روزم بجای اسمِ زری نوشت "زهرا بانو ومسترش" چند هفته از ازدواجش نگذشته بود که اومد گفت که حامله است! این دفعه هم در حالی که همه رو غافلگیر کرد اما خوشحال!... چند وقت بعدش بود که باز یه خبره غافلگیر کنندۀ دیگه داد و گفت که دو قلو حامله است! سه ، چهار ماهِ پیش بود که با یه عالم اضطراب و ناراحتی اومد و گفت که همسرش تصادف کرده و رفته تو کُما و چقد من و بچه های دیگه تو همین "گپ و گفت" اینجا برای سلامتیِ شوهرش دعا کردیم و خدا رو شکر خدا سلامتی رو به شوهرش بر گردوند! اما زهرا این غافلگیریِ آخرت هیچ خوب نبود، اینکه بچه های تو قصد کنن که هفت ماهه پا تو این دنیا بذارن و تو از این دنیا بری!
از دیشب تا حالا دارم زور میزنم که این خبر رو هضم کنم، اما باور کردنش خیلی سخت و دردناکه! ما دوستانه مجازی هستیم اما این مسئله از دردِ این مسئله کم نمیکنه... از دیشب تا حالا دارم فکر میکنم که چقد مرگ به ماها نزدیک است که زندگی به دمی بند است و چقدر راحت به چشم بهم زدنی ،میشه که ما عزیزانمون رو از دست بدیم، کاش بیشتر قدرِ لحظاتِ باهم بودنمان را بدانیم ...کــــــــــــاش...


عکسی که زهرا از خودش فرستاده بود برای نوبت شما (3)

زهرا جون تو جایت خوب است ، شک ندارم اما این فقط دلهایِ ماست که برایِ تو و مهربونیهایت تنگ میشود ... این جور مواقع حرف زدن خیلی سخت است.. خیلی... فقط امیدوارم که روحت همواره شاد باشد و دلِ شوهر و خانواده ات به زودی آرام گیرد و التیام بخشد...

+کامنتهایی که تو گپ و گفت هنوز از زهرا مونده، داغ آدم رو تازه میکنه :(

۴۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ بهمن ۹۳ ، ۱۷:۳۵
آزیتا م.ز
۰۴
بهمن ۹۳
این پُست  کمی طولانی است در صورتِ داشتنِ حوصــــــــــــــــله بازش کنید!

۱۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۴ بهمن ۹۳ ، ۱۸:۱۴
آزیتا م.ز
۰۱
بهمن ۹۳



دختر خسته است

دختر سر درد دارد

دختر بی حوصله است

دختر دل و دماغ ندارد

دختر کمر دردش طولانی شده است

دختر زخمِ دلش که چندی بود رو گرفته بود، کمی تازه شده است

دختر دلش یک داد بلند میخواهد

دختر دلش چند روز کاملا تنهایی میخواهد

دختر خواب طولانی میخواهد

دختر سر به هواست، دختر کار دست خودش داد ! 

دختر دوباره با انرژی میاید ، به زودی به زودی...

۲۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۱ بهمن ۹۳ ، ۲۳:۴۲
آزیتا م.ز
۲۸
دی ۹۳
چیز جدیدی است، محکم است، سفت است... تیره و سنگین به نظر میرسد..نوعی رسوباتِ لایه لایه است که روی هم مدتها جمع شده است و جسم سختی را تشکیل داده است! قبلا اینجا نبود... چیزِ جدیدی است... دوست نداشتنی است! جا تنگ کن است! جای خیلی چیزها رو گرفته! جایِ چیزهایی که باید آنجا باشند اما حالا جایشان را داده اند به این جسمِ قُلمبۀ سیاهِ بد ریخت و قیافه...
 درمانِ سنگِ کلیه، خوردنِ مایعاتِ فراوان است... خانوادۀ پدری ام اکثرا کلیه های سنگ ساز دارند.. میدانم آنقدر باید آب خورده شود تا سنگها از کلیه دفع شود... اما برایِ جسمِ سختی در قلب چه؟ این همه آبِ روان شده از چشم، سنگِ قلب را دفع میکند؟ نه! نمیکند... اتفاقا بر عکس هر چه بیشتر اشکهایم جاری میشود، آن جسمِ سختِ سیاه بزرگتر میشود... انگار که پایِ گیاهی را آبیاری کرده باشی... هر بار که بیشتر گریه میکنم بزرگ و سیاهتر میشود، سخت تر میشود.. چیز جدیدی است، قبلا آنجا نبود!



عکس از روی نقاشی
گالری فرهنگسرای نیاوران
23 آبان 93


تا بحال نفرت را از نزدیک دیده اید؟ منم ندیده ام! اما به گمونم این همان نفرت باشد... نفرت که نمیرود در مثانه جمع شود که با آب دفع شود! نفرت میرود آن تهِ تهِ قلب نطفه میکند.. اولش نمیفهمی تا وقتی که بشود یک قلمبۀ سیاهِ سفت! بعد قلب درد میگیری... آن موقع است که تازه میبینی اش! میبینی جایِ خیلی چیزها را پر کرده است! متنفرم از همۀ آنهایی که در قلبِ دیگران تخمِ نفرت میکارند! تخمِ نفرت وقتی سبز شود و آن جوانه هایِ سیاه و زشتش سر در بیاورند، قلب درد میگیری بعد هم که بزرگتر میشود قلبت را پاره پاره میکند... متنفرم از همۀ آنهایی که تخمِ نفرت میکارند، آنها همه قاتلهای بالفطره هستن، قاتلِ قلبهایِ ساده ای که بی گناه ، بسترِ تخمِ نفرت شده اند!
۲۶ نظر موافقین ۳ مخالفین ۲ ۲۸ دی ۹۳ ، ۱۵:۵۳
آزیتا م.ز
۲۷
دی ۹۳

کامنت خصوصیِ یه نفر


و این چنین است که من از فرطِ رنج از کمر درد ، دردِ خود در وبلاگ جار میزنم و حتی از تاریخچهء موروثیِ آن سخن گفته و شفاف سازی مینمایم اما همانا باز اذهانی اندک به چه سمت و سوهایی که نمیروند! خدایـــــا توبه... هر چند من هیچگونه اطلاعی در مورد صحتِ موردِ مطرح شده در این کامنت خصوصی ندارم اما شَمِ پزشکی ام این مطلب را اصلا نپذیرفته و میپندارم که چیزی جز ساختهء افکارِ عوام نمیباشد ،از آنجایی که شاید بشود به یک مریخی چیزی حالی کرد اما افکار عوام را نمیشود تغییر داد ، بر آن شدم که از همین تریبون با پوزش از حضار محترم اعلام کنم ای آقا و یا خانم "یه نفر" نه بنده و نه مادر و برادرم هیچگونه رابطی ای از قسمت آنال خود بر قرار نکرده و نمیکنیم جز روم به دیوار ، گلاب به رویِ همهء تان ، اجابتِ مزاج!! که آن هم متاسفانه مجبور به ایجاد می باشیم و اگر اجباری در کار نبود ، ترجیح میدادیم همین یک عمل را هم انجام نداده و آن قسمتِ حساسِ مبارک را آسوده تر گردانیم! 


باتشکر 
ستاد مبارزه با اذهان منحرف


+ "یه نفر" درسته که این کامنت شما خصوصی بوده و من عمومیش کردم اما با توجه به اینکه شما کاملا ناشناس هستی و من حتی آی پیِ شما رو پاک کردم که در معرض دید عموم نباشه، فکر نمیکنم کار ناشایستی بوده باشه! و اینکه من خودم به شخصه به شما توهینی نکردم و صرفا جهت پاسخ به کامنت شما که خصوصی بود و هیچ راه ارتباطی ای هم موجود نبود ، این پست رو نوشتم! اگر هم بقیه دوستان در مورد شما الفاظی به کاربردند ، نظر شخصیه خودشون بوده! تمام! 
۳۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ دی ۹۳ ، ۱۸:۱۳
آزیتا م.ز
۲۵
دی ۹۳

چند وقتیه که متوجه شدم "شاد بودن" واسه ما سخت شده. شاید واسه من سخت شده. خیلی چیزها و بهانه ها و حرف ها، آدم رو شاد میکنه. شاید یک آواز دلنشین، صدای رود و پرندگان جنگل، موج هایی که به سینۀ ساحل برخورد میکنند و نگاه عاشقانۀ یک دوست و ...

نمیدونم چی شماها رو شاد میکنه. نمیدونم دلیل شاد بودن برای شما چی میتونه باشه. نمیدونم چقدر شادی رو از خودتون دور میبینید و راه دست یابی بهش رو در چه چیزی میدونید. ولی این رو میدونم که "باید سعی کرد که شاد بود، باید!!!"


دلم میخواد یک دلِ سیر در رابطه با جمله زیر واسم بنویسید، چه موافق و چه مخالف! چه نا امید، چه پر امید!



۳۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۵ دی ۹۳ ، ۲۲:۰۶
آزیتا م.ز
۲۴
دی ۹۳
مامانم همیشه میگفت از وقتی که سر تو حامله بودم ، دردش شروع شد و بخاطر سنگینی و فشاری که بهش اومده ، اینجوری شد! درست کِی؟ همون ٢٢-٢٣ سالگیش ! اما من چی؟ من که  حامله نشده بودم که درست تو همون سن درده منم شروع شد...
۲۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۱ ۲۴ دی ۹۳ ، ۲۰:۴۳
آزیتا م.ز