حرفهای شاید بی پردۀ آزیتا

حرفهای شاید بی پردۀ آزیتا Instagram
آخرین نظرات
پیام های کوتاه
  • ۱۶ ارديبهشت ۹۳ , ۱۹:۰۹
    Boooooooo
  • ۱۶ ارديبهشت ۹۳ , ۱۹:۰۹
    Boooooooo
۰۵
فروردين ۹۴

درست وقتی دست از سرِ دغدغه ای بر میداری  و برچسبِ دغدغه را از رویِ سوژۀ مورد نظر میکَنی، خودش به سراغت میاید... تق تق در میزند و برآورده میشود... شاید از بچگی این باورِ بزرگ در ذهنِ من شکل گرفته ست، اما با این حال خیلی سخت است که آدم دست از سرِ دغدغه اش بردارد، هر چقدر میخواهد بزرگ یا کوچک باشد مهم نیست ، مهم این است که اسمش با خودش است "دغدغه"..

چقدر آدمها را دیده ام که سالها بچه دار نمیشدند و دلشان برای داشتنِ بچه پر میزد و سالها این در و اون در را زده اند اما نشده که نشده اما درست وقتی که بی خیال همه چی میشوند درست وقتی از بچه دار شدن ناامید میشوند و یا میروند و بچه ای به سرپرستی میگیرند ، ناگهان دینگ دینگ نوزادشان سر میرسد...

بارها دیده ام کسی منتظر تلفن یا پیامِ شخصی خاص است که رفته یا ترکش کرده و روزها و شبها منتظر بوده و دعا کرده و فکر کرده اما به محض اینکه همه چیز را فراموش کرده و مهر ان شخص را از دلش بیرون کرده، سر و کلۀ شخص مورد نظر پیدا شده! که این زمان چون طرف واقعا دیگر طرف را از زندگی اش خارج کرده او را نپذیرفته...

چقدر آدمها دیده ام که سالها دنبال شغل دلخواهشان بوده اند و همه جا چنگ میزدند و دلشان نبود سرِ کاری بروند که دوست ندارند اما درست لحظه ای که تسلیم میشنود و ناامیدانه سر شغل دیگیری میروند ، ناگهان ورق برمیگردد و شغل دلخواه به سراغشان میاید...

چقدر دخترهایی دیده ام که نزدیک 40 سالشان شده و دغدغه شان شوهر کردن است و اما شوهر مورد نظر با معیارهای مناسبشان را تخمش را ملخ خورده اما به محض اینکه شوهر کردن را میبوسند و به کناری می اندازند و تصمیم جدی میگیرند که تا آخر عمر تنها بمانند ، فردی واقعا با شرایط ایده آل پیدایش میشود...

و خیلی از همین امثال که شاید شما هم دیده باشید اما به آن توجه نکرده باشید...

امروز به این فکر کردم که چرا دغدغه ها دقیقا خودشان هستند که مانع رسیدنشان هستند شاید هم این افکار منفی و التهابها و انتظارها و نگرانیهای ماست که دغدغه ها را ،دغدغه کرده اند...

و اما چقدر سخته که آدم از صمیم قلب تسلیم باشد...که دغدغه ای دیگر برایش رنگ ببازد که اهمیتش را از دست بدهد... شاید ما این قسمت را با افسردگی و ناامیدی اشتباه بگیریم اما این کاملا مسئله ای متفاوت است ، وقتی دغدغه ای رها میشود باید باری از شونۀ آدم کم کند نه اینکه آدم را غمگین کند ، بدانیم اگر غمگینیم دغدغه هنوز محکم سر جایش نشسته است ... 

یک جورایی شاید قانونِ ناعادلانه ای باشد اما ، خوب که به ساز و کارِ دنیا نگاه کنیم، میبینیم گوشه گوشۀ آن پر است از قوانین و اتفاقات به ظاهر ناعادلانه... اما وجود دارد..


1 فروردین 1394

حیاط کاخ گلستان


دلم میخواست میتوانستم همین امشب تمامِ آنچه برایم دغدغه ای بزرگ است درون کیسۀ زباله ای بریزم و بگذارمش دمِ در و وقتی رفتگر پرتش میکند در ماشینِ حملِ زباله، لبخندِ کجی بزنم بدون اینکه خم به ابرویم بیاورم..و احساس کنم که آزاد شدم.. آزاد و بی خیال و رها!!!  کاش میتوانستم فقط کاش میتوانستم...


۱۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۲ ۰۵ فروردين ۹۴ ، ۲۱:۵۷
آزیتا م.ز
۰۱
فروردين ۹۴

عید همتون مبارک

سالی پر از سلامتی، عشق ، پول و یه عالم دلخوشیهای بزرگ و کوچیک براتون آرزو میکنم


 


٤ روز پیش 

گلهای شقایق باغچه

خوزستان

۲۶ نظر موافقین ۱ مخالفین ۱ ۰۱ فروردين ۹۴ ، ۰۲:۱۶
آزیتا م.ز
۲۸
اسفند ۹۳

اولین دستفروش تاریخ مترو که بود عایا؟؟؟؟ 

نباید باهاش مصاحبه کنند عایا؟ و لقب پدر و مادر دستفروشی در مترو را بر آن بنهند؟

۶ نظر موافقین ۲ مخالفین ۱ ۲۸ اسفند ۹۳ ، ۰۹:۵۸
آزیتا م.ز
۲۶
اسفند ۹۳

اصلا این پست مثل باری بود که به دوشم سنگینی میکرد... چرا؟ نمیدونم والاع... انگار که وظیفه ای باشه به عهدۀ من ، عذاب وجدان ننوشتنش داشت منو میکشت ، خب دیگه... بهترین قسمتِ یه سفر احتمالا بخش خوردنیجات و خوشمزه جاتش میتونه باشه :)

اومدم ایران هر چی تو عکسهام نیگا کردم دیدم برعکس همیشه چقد از خوردنیها کم عکس گرفتم احتمالا خیلی گشنه و هول بودم که یادم رفته از خیلی از خوراکیهای خوشمزه عکس بگیرم، شایدم اصلا زیاد خوراکی نخوردم خخخخخ الکی... مثلا من اصلا شکمو نیستم...

هر چی گشتم دیدم با کمال تعجب از صبحانۀ اونجا عکس نگرفتم، حیف :| هر چند چیزای مهمی نبودن اما خب... دو یه بستنی نارگیلی روز آخر خوردم که واقعا متاسفم ازش عکس ندارم چون فوق الـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــعاده خوشمزه و طبیعی بود :(( یدونه هم اسپاگتی لبنانی خوردیم که من ازش عکسی ندارم شاید دوستم داشته باشه ... به هر حال تو این پست هر عکسی که سوژه اش قابل خوردنه براتون میذارم و این بار سنگین رو از رو شونم میذارم پایین خخخخخخخخخ


اونجا در کل سه وعده مجبور به خوردنِ غذاهای مک دونالد شدم که این عکس مال مرتبۀ اوله که من فیلتُ فیش خورم که همون فیش برگره... خوشمزه بود...اون نوشابه هم مال من نیست :) همه میدونن من نوشابه نمیخورم



۲۶ نظر موافقین ۲ مخالفین ۱ ۲۶ اسفند ۹۳ ، ۱۶:۴۳
آزیتا م.ز
۲۴
اسفند ۹۳

ببندم درِشُ؟؟!!؟!


|:

۴۶ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۴ اسفند ۹۳ ، ۰۹:۰۵
آزیتا م.ز
۲۰
اسفند ۹۳

خب از من به شما نصیحت ، اگه از این به بعد کسی خواست زودتر از تاریخ تولدتون بهتون کادو تولد بده ، خیلی شیک و مجلسی و بدون اینکه جوگیر بشید ، بگید نه ممنون ، لطفا همون روز تولدم بهم کادوش بده! وگرنه روز تولدتون میمونید با یه عالمه کادو که قبلا ذوقشون تموم شده :))))



٢٠ اسفند ١٣٦٨



۴۳ نظر موافقین ۴ مخالفین ۱ ۲۰ اسفند ۹۳ ، ۱۷:۱۱
آزیتا م.ز
۱۸
اسفند ۹۳

درست موقعی که همهء گلهای باغچه باز شدن ، در حالی که آسمون آبیِ آبیِ و خبری از غبار نیست، درست وقتی که نسیمی ملایم می وزه و پرنده ها آوازهاشون رو باهم سر میدن. درست موقعی که جیک جیک گنجشک با چه چه بلبل قاطی میشه ،  تو همون حالی که عشق دوباره پا میگیره ، وسط آرامش یه آغوش گرم که از آنِ خودته ، روی یه تختخواب راحت ، زیر یه سقف که میدونی مال خودت نیست ولی میتونی بی دغدغه زیرش بمونی ، درست وسط جاهای سبزتر و خوراکیهای خوشمزه تر، درست وسطِ هوایی دل انگیزتر و مطبوعتر ، درست بین آدمهای مهربونتر و رنگی تر ، وسط موسیقیهای شادتر و آهنگینتر ، ترانه های عاشقانه تر وسطِ بوسه های بیشتر ، نوشیدنیهای نابتر ، ساعتهای خوشتر ، در حال نوشیدن قهوه های خوش عطرتر ، زیر بارونهای گرمتر و دلچسب تر ،رقصیدن با آهنگهای تندتر، حین زل زدن تو مردمک چشم هایی با نگاه عمیق تر ، راه رفتنهای بی دغدغه تر ، خندیدنهای بلندتر ، حرف زدنهایِ بی قید و بند تر ، رفتارهای طبیعی تر، تجربه کردنهای عجیب تر ، لبخند های بی منظور تر، دل بستنهای اتفاقی تر ... وسطِ وسطِ همهء اتفاقهای خوب و خوبتر تو چقد نزدیکتر! و حس دوست داشتنت چقد بیشتر!! اونقد زیاد،  که قلب منو به حد انفجار میرسونه! تو خدای چیزهای قشنگ و قشنگ تر وقتی با نسیمی لای موهام میپیچی ، عبادتت منو از قفسم پرواز میده. پر میکشم تو هوای حرمِ زیباییهات ... بهشت و جهنم کجاست؟ که هر جا تو نزدیکتری ، بهشت همونجاست !


دریاچۀ Mines

3 اسفند 93 ساعت 6:30 عصر

کوالالامپور

۱۷ نظر موافقین ۴ مخالفین ۱ ۱۸ اسفند ۹۳ ، ۱۳:۲۹
آزیتا م.ز
۱۶
اسفند ۹۳

خب به طور دیفالت یا همون پیش فرض من کلا از همه خوشم میاد مگر اینکه خلافش ثابت بشه... این یعنی اینکه ما وقتی رسیدیم فرودگاه کوالالامپور و چشممون به اون دختر خانمِ نیم وجبی با کفشهای تق تقیش افتاد و فهمیدیم که این لیدر تورمون هستش و احتمال اینکه لیدر تور خوبی هم باشه بسیار پایینه ، هیچ رقمه ناراحت نشدم هر چند 7660 (از این به بعد بهش میگم آ ) از همون دقیقۀ اول ازش متنفر بود ولی خب دستها و ناخنهای قشنگی داشت، یه خودکار با یه رنگِ جالب برای نوشتن انتخاب کرده بود ، به نظرتون چه رنگی؟ قهوه ای و از همه مهمتر اینکه درسته که من مدل لباسهاشو نمیپسندیدم اما هر  روز رنگهای متنوع و شاد میپوشید و من عاشق لباسهای رنگی ام .... به خاطر این نکات مثبتش تا روز آخر من برای بی مسئولیتیهاش در قبال افراد تور و ..ون گشاد بودنش و بی حواس بودنش ازش متنفر نشدم اما آ هر روز که گذشت بیشتر و بیشتر ازش بدش اومد :))) اصولا من بطور دیفالت از هیچ چیز ایرانی ای انتظار با کیفیت بودن ندارم ، نه از اجناس ایرانی نه از اشخاص ایرانی... حالا نه اینکه من مثلا خیلی خارجی ام ، نـــــــه! که اتفاقا منم جز همین پیش فرض قرار میگیرم اما هر بار که سفر برم بیشتر متوجه میشم که چقد کم هستن ایرانیهایی که اگر مسئولیتی به عهده شون هست اونو به نحو احسن و با دل و جون انجام بدن ، ماها معمولا از جایگاهمون راضی نیستیم و این نارضایتیمون رو بطور محسوسی تو کیفیتِ کارمون بروز میدیم! زین رو من از خود ایران از لیدر تور ایرانی انتظار بهتر از این بودن نداشتم ، واسه همینم زیاد تو ذوقم نخورد ، هر چند که ناگفته نماند که اونجا یه لیدر تور خوب ایرانی نیز از دور نظاره کردیم :))) اینا رو گفتم چون ذهنم رو مشغول کرده بودن و گرنه زیاد ربطی به قسمت بعدیِ پست ندارن ، با ادامه برنامه در خدمتتون هستیم :)))

اولین توری که رفتیم ، که احتمالا هر کی بره مالزی زرت میبرنش، تور گِنتینگ هایلند بود که البته شامل چند قسمت میشد یعنی اولش میبردن برای دیدن <غار باتو> که چند تا از معابد هندی ها اونجا بود و به غار میمونها هم شهرت داشت بعد به معبد بهشت و جهنم، بعدشم میبردن گنتینگ هایلند که مرکز تفریحی تجاری توریستی بود و روی یه کوه ساخته شده با کلی جاذبه های توریستی از تله کابین بگیر تا مرکز خرید و کازینو و شهربازی که البته ما تقریبا هیچ کدوم رو ندیدیم ، حالا میگم چرا!! :|

جالب اینجا بود که اونجا پشت هر مجسمه ، معبد و حتی ساختمونهای جدید و مدرنشونم یه داستان و افسانه ای داشت! هر چند که همه میدونن که اینا داستانی بیش نیست اما شنیدن این داستانها و دونستنشون ، جذابیت دیدنِ اماکن رو دو چندان میکرد یا بهتر بگم واسه منی که کودک درونم خیلی فعاله جذاب بود... از دور که به غار باتو نزدیک میشدیم اولین چیزی که مشخص بود مجسمۀ خیلی بزرگ و طلایی رنگِ مورگان بود که به چشم میخورد... که یکی از خدایان مقدس هندو ها بشمار میره! غار باتو یکی از مشهورترین معابد هندوهاست که خارج از هند قرار داره ... که لیدر تورمون میگفت اگه یه هفته زودتر میومدیم میتونستیم اونجا فستیوال تایپوسام هم که مخصوص هندوهاست ببینیم! (هر چند عکسهاشو دیدم و زیاد علاقه ای به دیدنش از نزدیک نداشتم :| خخخخ) حالا چرا اونجا به غار میمونهام معروف بود چون تو اون 272 پله ای که باید میرفتی تا به غار برسی ،پر بود از میمون ... بلی میمون و من به شوق دیدن میمونها اون پله ها رو در نوردیدم :))) 


مجسمه طلایی مورگان 



۳۸ نظر موافقین ۳ مخالفین ۱ ۱۶ اسفند ۹۳ ، ۰۹:۰۷
آزیتا م.ز
۱۳
اسفند ۹۳
همه چیز از یه اس ام اس شروع شد، یه اس ام اس که یه سفر با یه قیمت استثنایی رو پیشنهاد میداد! اونقد وسوسه انگیز بود که تلفن رو برداشتمو زنگ زدم و چند و چونش رو پرسیدم... بنظر خیلی خوب میومد... کاملا وسوسه شده بودم واسه رفتن اما همسفری در کار نبود... تنهایی سفر رفتن واقعا صفای کمی داره، من قبلا زیاد تجربه تنها سفر رفتن رو داشتم یه غمِ عمیقی همراهش داره! هی تو سرم سرچ کردم ببینم کدوم دوستم میتونه اهل ریسک باشه کدومشون میتونه یهو طی دو روز سوار هواپیما شه و بپره اون سره دنیا...همینجوری بی دلیل ،اسم 7660 تو کله ام جرقه زد... خیلی کم احتمال میدادم که قبول کنه ... بهش پیغام دادم، فلانی پاسپورت داری؟ اونم همراه یه نیشخند جواب داد آره چطور مگه؟ گفتم میای بریم مالزی؟ اون چند ساعت اول و گفتگوهامون رو خودمونم باور نمیکردیم! باور نمیکردیم که مایی که چند ماه قبلش واسه رفتن به تئاتر شهر 5 روز برنامه ریزی کردیم تا آخر رفتیم ، طی دو روز بلیط بگیریم ، دلار بخریم ، ساک جمع کنیم ، من از جنوب پرواز کنم تهران ،اون از شهرشون بیاد تهران و ساعت 11:30 شبِ 30 بهمن ، درست وقتی که تولد 7660 بود سوار هواپیما شده باشیم!
با اینکه 48 ساعت از شدت استرس و هیجان درست نخوابیده بودم اما کل 8 ساعت پرواز تا مالزی رو عین جغد بیدار موندمو چرت زدنِ بقیه رو نگاه کردم... ساعت 12 شب بود که هواپیما از زمین بلند شد اما چون به سمت شرق در حرکت بودیم ، سه ساعت بعدش آفتاب طلوع کرد.. صحنۀ زیبایی که اکثرا خواب بودن و ندیدنش... 
رسیدن به یکی از زیباترین فرودگاههای دنیا بعد از 8 ساعت پرواز حس خیلی خوبی داشت... بعدشم که سوار اتوبوس شدیم به سوی هتل... دیدن خیابونهای سرسبز که انگار از وسط جنگل عبور میکردن و ساختمونهای بلند شهر به تنهایی خودش میتونست آدم رو به وجد بیاره! هر چند لیدر تور شروع کرده بود از قسمتهای منفی مالزی گفتن و تو همون لحظات همه داشتن به این فکر میکردن عععععععععع با این همه بدی ای که این داره میگه ، چه غلطی کردن که پا شدن اومدن مالزی... اما تو تموم اون 7 روز حتی یدونه از اتفاقاتی که لیدر تو دقایق اول واسمون قطار کرد ، نیفتاد که نیفتاد... از هوای سرد و آلودۀ تهران رفتن به اون هوای گرم و مطبوع و تمیز خودش میتونست کلی انرژی به آدم تزریق کنه...
مالزی همیشه تو لیست کشورهایی که من دلم میخواد بهشون سفر کنم، جز آخرینها بوده اما خب دستِ روزگار گاهی یهو واست سورپرایز میکنه! مهم نیست من از اینکه 7660 رو بعنوان همسفر و مالزی رو به عنوان مقصد انتخاب کردم خیلی خوشحالم...
هتلمون یجورایی خارج از مرکز شهر بود اما مزیت بزرگی که داشت زیباییِ محیطش بود با یه دریاچه و باغی که اطراف دریاچه بود و منظرۀ بی نظیری که هر چی از پنجره نیگاش میکردی نه تکراری میشد نه سیر میشدی... کلی از مارمولکهای اونجا واسمون تعریف کرده بودن و همسفرم رو کلی ترسونده بودن و منم شوق دیدنِ مارمولکهای اونجا رو داشتم اما دریغ از دیدنِ یه دونه مارمولک یا جوجه مارمولک :))) تنها حشره ای که من تو این 8 روز دیدم فقط یک عدد سوسک بود آن هم شب هنگام در خیابان کنار یک عدد جوب...کلی تو اینترنت از موشها و مارمولکها و سوسمارهای اونجا خونده بودم که خبری نبود که نبود :)
دیدنِ جایی که فرهنگشون از زمین تا آسمون با ما فاصله داره واسه من خیلی جذابیت داره، من عاشق غذاها و میوه های نچشیده و ناشناخته ام... (بعدا عکساشون رو میذارم)
عاشق بارونهای اونجا بودم ، سیل آسا اما گرم! راحت زیرشون موش آبکشیده میشدی اما سردت نمیشد نیم ساعت بعدشم خشک میشدی انگار نه انگار که خیس شده بودی... عکس پایین رو در حالی که به شدت بارون میومد از پنجرۀ تاکسی گرفتم.

برجهای دو قولو پتروناس
بلندترین برجهای دوقلوی دنیا بعد از اونایی که تو آمریکا ترکیدند
کوالالامپور

اوایل میخواستم از همونجا بطور آنلاین براتون آپ کنم ، اما کمی برای دسترسی به اینترنت مشکل داشتم و بعد از چند روز دیدم که چقد دوری از دنیای مجازی برام آرامش به ارمغان آورده ، زین رو از این سختی در اتصال به نت استقبال کردم و گذاشتم هفته ای بدونِ پست و کامنت و تقسیم لحظات بگذره! هرچند گاهی فضولیم گل میکرد و یه نیگاهی به کامنتهاتون مینداختم :))
میگن آدمها تو سفرِ که همدیگه رو خوب و بهتر میشناسن، امیدوارم تصویر و خاطره که از من تو ذهن همسفرم مونده ، همون چیزی باشه که تلاش کردم باشه! یعنی خودِ خودم باشه... 


۲۸ نظر موافقین ۳ مخالفین ۱ ۱۳ اسفند ۹۳ ، ۲۰:۰۹
آزیتا م.ز
۱۰
اسفند ۹۳
این پست رو میخواستم همون فردای پست قبلی بنویسمش ، اما ننوشتم ، چون اون موقع بعد از خوندن چند تا کامنت از بعضی از شماها حسابی پر از انرژی منفی بودم، اگر این پست رو مینوشم بعید نبود پر از الفاظ رکیک بشه! پس دست نگه داشتم و گذاشتم یه تایمی بگذره، گذاشتم تاثیر اون جمله ها بپره و کلا برام بی اهمیت بشن ، اما حالا این پست رو مینویسم نه از روی عصبانیت که از روی بی جواب نذاشتنِ بعضی تفکرات و بعضی حرفها...
وبلاگ من هیچوقت یه وبلاگ روزنوشت نبوده و نمیخواستم که باشه ، اگه پستهایی توش نوشتم که از اتفاقا روزمره بوده واسه این بوده که اون لحظات و حسهاشون رو با شما قسمت کنم اما هیچوقت داستان زندگیم رو اینجا با جزئیات ننوشتم! جالبه که کسایی که نوشته های یه وبلاگ رو میخونن کم کم احساس آب و گِل داری بهشون دست میده و انگار وظیفهء نویسنده میدونن که اونا رو از همه چیز باخبر کنه یا براشون توضیح بده... خب این همه صرفا تقصیر خواننده ها نیست ، مقداریشم تقصیر اون فکریه که برای نوشتن مدام تذکر میده که اینو بنویس مخاطبها خوششون میاد یا اینو ننویس مخاطبها بدشون میاد! البته که سیاست من از اولم برای نوشتن این نبوده منتها چند صباحی تحت القا و تاثیر شخص دومی این کار رو کردم و این شد که  این شد... 
با خوندن بعضی از کامنتهای پست قبل خیلی برام جالب بود که بعضی از شماها چطور فکر میکردید و میکنید که من آزیتا.م زاده یه دختر ٢٨ ساله که در آستانهء ٢٩ سالگی قرار داره که تحصیل کرده است که روابط اجتماعیش خیلی خوبه که میتونه راحت حرف بزنه و بنویسه که خیلی از مهارتها رو بطور نصفه و نیمه یا کامل بلده، که شجاع و کله خره که از چیزهای کمی تو این دنیا میترسه که محبت کردن رو بلده و خیلی سازگار و تطبیق پذیره، که موجودیه که با قلبش زندگی میکنه و از زیبایی ظاهری هم نه در حد اعلا ولی تا قسمتی بهره منده  و ....و....و... ممکنه که تا به این سن برسه و تنها باشه و بمونه!!! اون جملات بالا رو نگفتم که از خودم تعریف کرده باشم ، فقط خواستم یه جمع بندی از من تو ذهنتون باشه! اون وقت چی میشه که بعضیها پیش خودشون فکر میکنند که من امکان داره تنها باشم و بمونم! بعد مثلا من بیام اینجا از عشق و شکست و دلخوری و دلتنگی بنویسم اما همهء این نوشته ها مخاطب نداشته باشن! مثلا بعضیها چی پیش خودشون فکر میکنند که من میتونستم از تو همین وبلاگم یه عالمه دوست و دوست پسر و حتی شوهر داشته باشم چه برسه به محل کار رو ، زندگی و تحصیل و غیره! خواستم بگم شاید آدمها بعضی وقتها یه چیزهایی رو ننویسن یا نگن ولی خوبه که یکم فکر کنیم یکم دو دو تا چهار تا کنیم ، ببینیم چه چیزی بیشتر به واقعیت میخوره ! بعد بیایم طرف رو محکوم کنیم به دروغگویی یا مرموزی! آره راست میگید من هیچوقت بطور مستقیم از مردی که تو زندگیم بوده و هست حرف نزدم اما با کمی دقت راحت میشد فهمید که حتما کسی هست ! حالا اینکه اون کیه و کجاعه و چکارست ، یه چیز کاملا شخصیه که فکر نمیکنم به غریبه ها مربوط باشه! به نظر من اختیار وبلاگ دست نویسنده اشه ، حق انتخاب اینکه هم که یه وبلاگ خونده بشه یا نه هم با مخاطبه! ولی به نظر من هیچ کدوم از طرفین حق اینو ندارن که از هم دیگه توقع بیجا داشته باشن! شما میتونین بلاگری رو دوست داشته باشین یا نداشته باشین اما نمیتونین ازش طلبکار باشین! بلاگر هم میتونه مخاطبهایی رو دوست داشته باشه و یه سری رو دوست نداشته باشه ولی حق نداره ازشون طلبکار باشه! منم دیگه به کسی اجازه نمیدم واسه این نقطهء خیلی شخصیه ذهنم یعنی وبلاگم،  تصمیم بگیره و یا سیاستی اجرا کنه! اینجا مثل تنها چیزهایی که کاملا از آنِ من هستن ، یعنی روح و تنم ، کاملا باید از آنِ من باشه و از آنِ من بمونه... از اینکه قضاوتم کنن خوشم نمیاد اما در عین حال برام مهم نیست... من نه نگاه آدمها واسم مهمه نه قضاوتشون نه فکرشون... به نظر من عمر ماها کوتاهتر از اونیه که بخوایم طوری زندگی کنیم که دیگران میخوان اونم در حالی که همیشه یه عدهء ناراضی پیدا میشن، پس همونطوری رفتار میکنم که خودم راحتم و از زندگیم لذت میبرم ، از همهء چیزهایی که میخوان به من شکل و قالب بدن متنفرم و تا آخرین توانم باهاشون مقابله میکنم! بزرگترین مسئولیت زندگیه ما ،خودمونیم! هر کی دوست داره ،قضاوت کنه ، فحش بده ، مهم اینه که تهش اونی که شاد و بی کینه است ، منم ! 
آهای شماهایی که منو دوست دارید ، منم عاشقتونم آخه دل به دل  راه داره! چه اهمیت داره گاه اگر میرویند قارچهای غربت :) 
منتظر سفرنامه باشید ، تو راهه ....
۳۶ نظر موافقین ۴ مخالفین ۱ ۱۰ اسفند ۹۳ ، ۱۷:۵۹
آزیتا م.ز