حرفهای شاید بی پردۀ آزیتا

حرفهای شاید بی پردۀ آزیتا Instagram
آخرین نظرات
  • ۵ مهر ۹۳، ۲۱:۵۴:۴۳ - حسین ت.نیا
    رسید؟
پیام های کوتاه
  • ۱۶ ارديبهشت ۹۳ , ۱۹:۰۹
    Boooooooo
  • ۱۶ ارديبهشت ۹۳ , ۱۹:۰۹
    Boooooooo
۰۴
مهر ۹۳

دوستان، مخاطبان، خاموشان و نور افکنان، بی معرفتها و با مرامها و ای تمامِ کسانی که هنوز در این خانۀ نیمه ویرانه رفت و آمد میکنید ، طی درخواستِ مکررِ دوستان :) بر آن شدم که یک نوبتِ شما دور هم برگزار کنیم و شما با فرستادنِ عکسهاتون چراغ این خونه رو دوباره منور بنمایید ...


موضوع این بار :

عکسهای دورانِ کودکیِ شما...

هر چند این موضوع بارها و بارها در وبلاگهای مختلف اجرا شده اما همیشه جالبی و شیرینیِ خودش رو حفظ کرده.... پس بدویید یکی از عکسهای بامزۀ بچگیاتون رو بر دارید واسه من بفرستید.... 



یا آپلود بنمایید و تو وبلاگ واسه من کامنت بذارید

یا به آدرسِ

bihefaz@gmail.com

ایمیل کنید

در اینباره هر گونه پیشنهاد و یا انتقاد شما را تا قبل از رونمایی از نوبتِ شما پذیرا میباشم...توجه کنید تا قبل از گذاشته شدنِ پست...بعدش که پست رونمایی بشه هر کی بیاد پیشنهاد جدید بده در دم کشته خواهد شد خخخخخخخ خشنم خودتونید :)) هر کی هم بذاره دقیقه 90 پیشاپیشش خره :))))))))))))))))))))))

حالا زود ، تند سریع دست بکار شید تا دور هم یکم صفا کنیم مث قدیما :)


+از امروز تا جمعۀ هفتۀ دیگه وقت هست که عکسهاتون رو بفرستید :)

۲۷ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۴ مهر ۹۳ ، ۱۲:۳۵
آزیتا م.ز
۰۲
مهر ۹۳
چند روز پیش ، نه ینی چند شب پیش داشتم یه فیلم نگاه میکردم که از قضا تقریبا کمدی هم بود ولی همون اول فیلم شخصیتِ اولِ ماجرا یه جمله ای گفت که خیلی برام جالب بود، همون نصف شبی از تختم اومدم پایینُ رفتم دنبال کاغذ و خودکار تا یادداشتش کنم چون خیلی وقتها پیش اومده که فکر میکردم مطمئنا جمله به این سادگی از ذهنم نمیره اما رفته که رفته، زین رو کورمال کورمال قلمُ کاغذ اوردمُ تو نورِ لبتاپ اون جمله رو  خرچنگ قورباغه یادداشت کردم!

Always remember
life is not the amount breath you take , It's the moments that take your breath away



همیشه یادت باشه
زندگی به اندازۀ لحظه هایی که نفس میکشی نیست بلکه همون لحظه هاییه که نفست رو بند میاره


7 شهریور 91
محمودآباد

امیدوارم زندگیتون پر از لحظه هایِ نفس گیر باشه :-*
۱۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۲ مهر ۹۳ ، ۱۱:۱۲
آزیتا م.ز
۳۱
شهریور ۹۳

امسال نسبتا تابستان شلوغ و جالبی داشتم، درسته که شاید بیشترین گریه های زندگیم رو توی همین تابستون کردم ولی از اون ور هم پر از اتفاقهای خوب و جدید برام بود... تابستونی که خیلی تابستون بود پر از سفر و از این ور اون ور رفتن! تابستونی که زیاد نفهمیدم کِی اومد و کِی تموم شد!هر چند من همۀ فصلها رو عاشقانه دوست دارم اما از بچگی برعکسِ خیلی از بچه هایِ دیگه تابستون تو صف علاقه مندیهام آخر قرار میگرفت...اونم به این خاطر که تابستونها واسه من همیشه پر بود از روزهای گرمِ ، خسته کنندۀ طولانی! بدون هیچ سفر خوشایند و کارهای تابستونیِ باحال! فقط تنها چیزی که باعث میشد از اومدنِ تابستون خوشحال بشم میوه های رنگارنگ و خوشمزۀ تابستونی و ندیدنِ ناظم مدرسه برای یه مدتِ سه ماهه بود! دقت کنید! ناظم نه معلم! تنها موجوداتی که باعث میشدن من گاهی از مدرسه خسته بشم ناظمها بودن نه معلمها و نه درس خوندن :)

با شنیدنِ کلمۀ جالیز، خود به خود آدم یادِ تابستون و هندونه و گوجه و خیار میفته...هر کی تابستونهای زندگیش بیان و برن اما پاشو تو جالیز نذاشته باشه مطمئنا یکی از لذت بخش ترین تجربه های زندگی رو از دست داده... کندن خیار از روی بوته و گاز زدنشُ عطر دیوانه کنندش رو از دست داده....خوردنِ گوجه هایی که مزۀ زندگی میدن رو و دلت میخواد صد کیلو ازشون رو بخوری بدون اینکه نگرانِ چکیدنِ آبشون باشی رو از دست داده...و از همه مهمتر :) سر جالیز داد زدن رو ...............وووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو از دست داده :)


24 تیر 93

سر جالیز

حوالیِ بهنمیر

مازندران

صدای خِرِچ خوروچ کردنِ خیارِ خیلی خیلی تازه و عطرش وقتی میپیچه زیرِ بینیِ آدم میتونه آدم رو مست کنه! من به این ایمان دارم که طبیعتِ ناب به اندازۀ شرابِ ناب میتونه آدم رو مست کنه :)


در ادامه گزارش یک جالیز گردیِ ناب رو خواهید دید...

۱۹ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۱ شهریور ۹۳ ، ۱۵:۰۷
آزیتا م.ز
۲۹
شهریور ۹۳

غذا خوردن و ذائقۀ ما به فاکتورهای زیادی مرتبطه، یکی میتونه نگرش ما به غذا و همچنین  روش زندگیمون یا... از اونجایی که من با کلمۀ لایف استایل خیلی بیشتر حال میکنم ، لایف استایلمون باشه! :) میتونه به عاداتِ غذاییمون مرتبط باشه یعنی از کودکی خانواده چجوری ذائقۀ ما رو تربیت کرده و همینطور میشه ژنتیکی باشه، که این مورد مث خیلی چیزهای ژنتیکیِ دیگه اگه همّت باشه قابل تغییره!

خب این آزیتایی که شما میشناسید و مطمئنا تا الان به شکمو بودنش نیز پی بردید خخخخ یه ویژگیِ دیگه داره و اونم مته به خشخاش گذاشتن در امرِ خوردن هر چه سالمترِ غذاهاست ... همۀ اطرافیانِ من میدونن که من یه پا تجویز کنندۀ داروهایِ گیاهی ام و همچنین یکی از پَر رو پا قُرصترین مصرف کنندگانِ مکملهای گیاهی :))

خب امروز قرار نیست مقالۀ علمی ای ، چیزی اینجا بنویسم فقط ظهر که داشتم سالاد خوشمزم رو آماده میکردم که بخورم،  به این فکر میکردم که کدوم یکی از ماها تو بچگی دیدیم که مادرهامون تو سالاد از مغزها استفاده کنن، کدوممون عادتمون دادن صبحها ، صبحانه بجای نون پنیر چای شیرین، میوه و غلات و آبمیوۀ تازه بخوریم و الی آخر... فرهنگِ غذایی ما از نظر من از پایه دچارِ مشکله...ینی خیلی چیزهایِ سُنتیه خوبمون فراموش شده و خیلی چیزهای مفید و درستِ مدرن و غربی هم جایگزینش نشده! الان فقط مونده یه فرهنگِ غذاییِ ضعیف و معلول و نا کار آمد که بیشتر باعث چاقی میشه و نه ما رو قوی میکنه نه شاداب و سر حال و سلامت...ععععععع هِی میخوام نطق نکنم نرم بالا منبر باز نمیشه، یکی منو بیاره پایین از این منبر باباااااااا :)) هیچی دیگه خواستم بگم سلامتی رو بیشتر وارد لایف استایلمون کنیم....


سالاد

همین امروز

(کاهو، گوجه، خیار، هویج، نعناع خشک ، تخم کتان ، روغن زیتون و آبلیموی تازه)


خواص بسیار بسیار زیاده تخم کتان رو با کلیک روی اسمش میتونین بخونین...فقط همین رو بگم که امگا3 و 6 که منابعِ محدودی دارن تو تخم کتان به وفور یافت میشن.. :)

از مزشم باید بگم که اصلابو و مزۀ خاصی نداره و اصلا تو سالاد زیاد احساس نمیشه :) حتما امتحانش کنید....... نا گفته نمونه من یه بار باهاش جوونه هم درست کردم اما چشمتون روز بد نبینه جوونه ش مزه زهر مار میداد... ولی خودش خوبه خوشمزه است یا بهتر بگم بی مزست :)

یکی منو از برق بکشــــــــــــــــــــــــــــــــــــه.......

۱۶ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۹ شهریور ۹۳ ، ۱۸:۲۶
آزیتا م.ز
۲۷
شهریور ۹۳
به هیچ چیز این زندگی نمیشه اعتماد کرد، به کسی نمیشه 100 درصد ایمان داشت... ما حتی نمیدونیم وقتی شب به دوستامون میگیم شب بخیر ، عایا دوباره فرصت میشه بهشون بگیم صبح بخیر!
همین دیشب اینجا بساطِ تستِ قند خون داشتیم! یعنی چند نفر دور هم جمع شده بودیم ، دورِ یک دستگاه قندِ خون سنج  محض اطلاع دونه دونه نوک انگشتامون رو سوراخ کردیم و نوبتی قند خونمون رو اندازه گرفتیم! خب ساعت 8 شب بود و هیچ کدوممون ناشتا نبودیم...قند خون من 87 بود...من همیشه میدونستم که قند خونم خیلی پایینه...همه به من حمله کردن که خب بیشتر شیرینی بخور قندِ پایین هم خطرناکه! گفتم این که خوبه من قندِ ناشتام معمولا 60-65ـه....بعد آقاهه برگشت گفت بابا قند بره زیر 50 میری تو کماااااااااااااا ها !!! خخخخخخخ ! دیشب داشتم رویا پردازی میکردم که اگر یه شب به دوستام شب بخیر بگم بعد با خیال راحت سر بر بالین بذارمُ صبح تو کما باشم چه خنده داره! ینی زندگی اینقدر سُره حتی میتونه از یه ماهی هم لیزتر  باشه...فِرت از تو دستهای آدم در بره! چه ما غصه بخوریم چه نه! چه گریه کنیم چه نه! چه کارهای مفید انجام بدیم چه نه! چه اینقدر فشار عصبی بکشیم که کچل بشیم و باقیماندۀ موهامونم سفید بشه چه نه! تنها چیزی که میشه ازش مطمئن بود اینه که زندگی از اون چیزهای لامصبیِ که در جریانِ! دستِ منُ تو نیست!میتونیم زیر آفتابِ سوزانش خشک بشیم ، یا میتونیم تصمیم بگیریم که ریشه هامون رو قوی کنیم تا از عمقِ زمین هم که شده به خودمون آب برسونیم، از زیرِ سنگم که شده یه تیکه خوشی پیدا کنیمُ ضربدر 100 بکنیمش! تنها تلاشی که ما باید بکنیم اینه که حالا که همه چیز در جریانُ لیزُ سُره... با خودمون حال کنیم! کارایی که خوشحالمون میکنه رو بیشتر انجام بدیم...بجای گریه کردنُ غصه خوردن، غذاهای مفید و سالم بخوریم! ماسک رو صورتمون بذاریم...کِرم بمالیم.... با موهامون طوری رفتار کنیم که اونا بفهمن ما بهشون توجه میکنیمُ دوسشون داریم! حالا که زندگی خر است ، ما بهش ثابت کنیم که اونه که فقط خره ما خر نیستیم...ما آدمهایی هستیم که خودمون رو دوست داریم و شاد و سالم میمونیم تا به اطرافیانمونم انرژی بدیم! ما باید به زندگی بفهمونیم که یه مُشتِ آدمِ سمجُ خوشگل و خوشتیپ و سالمیم که هر چقد اون جفتک بزنه ما تلاش میکنیم خنده رو لبامون بمونه.... ما از اوناییم که حالِ زندگی رو میگیریم ما از اوناییم که به زندگی پوزخند میزنیم، نمیذاریم اون بدجنس به ما نیشخند بزنه... ما به افتخار خودمون هر روز یه کفِ مرتب میزنیم چون تصمیم گرفتیم که شاد و سلامت و انرژی بخشُ مثبت زندگی بکنیم و اجازه ندیم که زندگی ما رو .....ـه


گل لادن
5 اسفند 90
شوشتر
۱۷ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۷ شهریور ۹۳ ، ۱۲:۲۱
آزیتا م.ز
۲۶
شهریور ۹۳
خب بالاخره اون مسابقه ای که گفته بودم ، رای گیری و تموم شد...ممنون از همۀ اونایی که گوش کردن ، رای دادن ، شرکت کردن و یا حتی شرکت نکردن...و خیلی بیشتر تر ممنون از برگزار کنندۀ این مسابقه، آقویِ بُنَفش :)) به هر حال آزی مدال طلا رو به گردن آویخت :)))) یه کفِ مرتب و چند تا سوتِ نا مرتب مرحمت کنید...


امضا: خودشیفته فراهانی خخخخخ


خب میتونید فایل صوتیِ شرکت داده شده در مسابقه هم اینجا بشنوید


دریافت
حجم: 5.49 مگابایت
:)
۱۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ شهریور ۹۳ ، ۱۰:۲۰
آزیتا م.ز
۲۴
شهریور ۹۳

خب قرار نیست زیاد توضیح بدم ینی این پست بیشتر عکسیه تا نوشتاری! هر چند الان کلی نوشته بودم و دستم خورد به یه کلید اشتباه و  جلو چشمم همش پرید :|

مربوط میشه به اون سفر چند روزه ای که رفته بودم دبی. و از اونجایی که خیلی به آبزیان علاقه دارم تنها جای تفریحی ای که رفتم آکواریوم دبی بود که داخلِ دبی مال قرار داره!این آکواریوم به خاطر داشتن بزرگترین پَنِل آکریلیک جهان اسمش تو کتابِ گینس نوشته شده. یه تونل داره که میشه از توش رد شد و حس کنی که داری از تو اقیانوس رد میشی از بس که انواع کوسه و سفره ماهی و ... از بالای سرت رد میشن! خلاصه که بنده 90 درهم بی زبون رو دادم تا از آکواریوم آب شور و شیرین و  از باغ وحش دیدن کنم و همچنین به ماهیها غذا بدم اگه 110 درهم میدادم میتونستم سوار قایق کف شیشه ای هم بشم..ولی در وسعم نبود خخخ..البته اونقد زیبا بود که اصلا از پرداخت اون پول پشیمون نیستم، وقتی برای بازدید رفتم ساعت 11 شب بود و واقعا خسته بودم واسه همین عکس کم گرفتم و الان کلی پشیمونم هر چند زیبایی و شکوه اونجا اصلا تو عکسها مشخص نیست... این شما و این گزارش تصویری از :


Dubai Aquarium and Underwater Zoo


21 تیر 93


۲۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۴ شهریور ۹۳ ، ۲۰:۲۵
آزیتا م.ز
۲۲
شهریور ۹۳

بچه ها یادتون چند وقت پیش یه مسابقهء صدا بود که من توش شرکت کرده بودم، الان قسمتِ فینالشه و نه نفر شرکت کردن که یکیشون منم اگه دوست داشتین برید و گوش کنید ، دوستم داشتید رای بدید ، دوستم نداشتید هوچ اجباری نیس :))


اینجا رادیو بنفش

۹ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۲ شهریور ۹۳ ، ۲۱:۲۸
آزیتا م.ز
۲۲
شهریور ۹۳
زیر ناخنم گِل رفته بود...نه اینکه گِل بازی کرده باشم...تربچه ها گِلی بود...سبزی پاک میکردم! ریحونهای بنفشش همه زرد بود...ولی ریحونهای سبز تازه،...اما فقط تربچه ها گِلی بودند..


امروز ساعت 11 صبح


شنیدم زیر ناخنهای تو DNA ِ من پیدا شده، همراه با کمی گوشت و خون! DNA ِمن زیر ناخنهایِ تو به همه ثابت کرد که تو مرا کُشتی. نــــــه! کُشتی صرفِ گذشتۀ فعلِ کُشتن است...باید بگویم تو هر روز مرا می کشی..این یک عملِ حالِ استمراری است! تو هر روز ناخنهایت را رویِ قلبم میکشی...خراشش هر روز بیشتر فرو میرود و همین است که زیر ناخنهایت گوشتُ خونِ من پیدا شده..زیر ناخنهایِ آدم گِلی باشد خیلی خیلی بهتر از این است که خونی باشد! دیده ام وسواسِ خاصی به خرج میدهی تا دستانت را بشوری...باید خدمتت عرض کنم تمیز نمیشود! گوشتُ خون با صابون تمیز نمیشود...
۱۷ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ شهریور ۹۳ ، ۱۵:۱۸
آزیتا م.ز
۱۷
شهریور ۹۳

شبه، زمزمه ای نیست، عاشقانه ای نیست، شایدم کم کم به زور باید باور کنم که عشقبازی هم جز کودکانه هاست، مثل لِی لِی و قایم باشک، از همون بازیها که طعم خوشمزهء شاتوت میدادن! شبه، صدایی از آنِ گوشهایِ من نیست، حُرمِ نفسی از آنِ تنم نیست،شبها باید عشقی باشه وگرنه تنهایی پررنگ تر میشه، تنهایی از اون رنگهایی نیس که تو سیاهیِ شب گم بشن، تنهایی مث نور افکنه هرچی تاریکتر هرچی خلوتتر نورافشانیش بیشتر، شبها باید یکی در گوشت بگه دوست دارم، خوب بخوابی، شب ، خوبه، شب همه چیز رو با سکوت و آرامشش غلیظ و سنگین و عمیق میکنه از دردِ مفاصل بگیر تا خواب پر آرامش آدمها... شب عمیقه وقتی دچار فقدان باشی ، شبها واست واضح تر میشه، ، از کابوس تا رویا همه تو شب جالبترن! شبه ، زمزمه ای نیس ، کولر زوزه میکشه .... وُووووووووووووووو..........

۲۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۷ شهریور ۹۳ ، ۲۲:۵۷
آزیتا م.ز
۱۵
شهریور ۹۳
چندی است که دارم از یکنواختیِ غذاهایی که میخورم رنج میبرم...میپرسین چرا؟ خب به این دلیل که در منزل خودم سکنا ندارم و در جایی نزد خانواده ای مهمونم...باز میپرسین چرا؟ چون اینجا هوا بسی گرم است و کولر خونۀ من خراب است و من کلا قصد تخلیۀ خانه ام را دارم تا اگر بشود و خدا بخواهد و نرخ تورم اجازه دهد پول اجاره خونه را پس انداز بنمایم، باز میپرسین چرا کولر را تعمیر نکردم؟ پاسخ این پرسش خود را در دلِ جملۀ قبلی بیابید...اگر هم میپرسید من خانۀ چه کسی سکنا گزیدم باید خدمتتون عارض شم که لطفا بیشتر از این سوال نپرسید خخخخ
ها داشتم میگفتم که از یکنواختیِ غذاها در رنجم ،زیرا در این خانه ای که هستم تنوع غذایی از ده مدل یا حتی کمتر، فراتر نمیرود... هر چند وقت یه بار یاد اندرو زیمرن با غذاهای عجیب و غریبش می افتم ، یادتون میاد؟



بعضی وقتها خودم رو دستیارش تصور میکنم ببینم واقعا اگه من بودم کدوم غذاها رو حاضر میشدم که امتحان کنم ، خب در بیشترِ مواقع جواب مثبته احتمالا من حاضر باشم 80% به بالا از غذاهایی که اندرو امتحان میکرد ، امتحان کنم ،یه بار خوردنِ هر چیزی که آدم رو نمیکُشه خخخخ

دوبی که بودم واسه اولین بار کالاماری از نزدیک دیدم ، البته میگن تو جنوب ایران هم یافت میشه که من تا حالا تو بازار اینجا ندیدمش، شاید تو بندرعباس باشه... میگن تمیز کردن و آماده به طبخ کردنش کمی سخته...به خاطر مرکبی که تو بدنش هست :)

17 تیر 93
دوبی

ولی تو خیلی از رستورانها و فست فودهای اونجا سِرو میشد...خب من قبل از اینکه برم با خودم عهد کرده بودم حتما یه بارم که شده تو اون چند روز یه غذایی که تا حالا نخوردم امتحان کنم...و البته به عهدم وفا کردم و یکی نه بلکه چند تا از غذاهایی که تا حالا نخورده بودم امتحان کردم :))) از فیلۀ سالمونِ خام و خرچنگِ دودی شده بگیر تا چند نوع پنیرِ مختلف که تا حالا نخورده بودم و همین کالاماری...اتفاقا همۀ پنیرهایی که امتحان کردم بدم اومد خخخ ولی بقیه رو دوست داشتم :)
۲۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ شهریور ۹۳ ، ۱۰:۱۵
آزیتا م.ز
۱۱
شهریور ۹۳

بچه ها مستر لهجه که داداش بنده باشه نیازمند به یک طراحِ مسلط به نرم افزارها 

Corel


و

Illustrator


است.

اگر کسی بلده اعلام آمادگی کنه تا معرفیش کنم، جا و مکانش هم مهم نیس، اگر شهرستان هم هستید دستتون بالا 

:)

۱۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ شهریور ۹۳ ، ۱۴:۲۵
آزیتا م.ز
۱۰
شهریور ۹۳

این شما و این کاری از Bihefaz Production با حضور

آقای همکار

خانوم خوجگله

آزی

و

مستر لهجه مردی با حنجرۀ طلایی

:)



دریافت
حجم: 4.17 مگابایت

۱۷ نظر موافقین ۱ مخالفین ۱ ۱۰ شهریور ۹۳ ، ۱۷:۰۸
آزیتا م.ز
۰۹
شهریور ۹۳

و من گاهی خوشبخت ترین آدم دنیا میشوم، چطور؟ وقتی آدم دوستهایی داشته باشه نرمتر از آبِ روان و  با دلی مهربون! وقتی کسی را داشته باشی که برایت جینگیل پینگیل درست کند و با نامه بنویسد و بفرستد دم خونت، وقتی کسی باشد که به این فکر کند که تو عاشق چه رنگی هستی و بیشتر از آن رنگ استفاده کند وقتی کسی برایت با عشق دستبندِ دوستی ببافد وقتی کسی یادش باشد یکی از علایق تو لاک است و برایت یک لاک خاص بفرستد، وقتی کسانی هستند که بی چشمداشت بهت محبت کنند و کسانی باشند که تو به آنها عشق بورزی، وقتی کسی باشد که برایت عشق پست کند، مطمئنا خوشبخت هستی :)


همین امروز بسته ای که توکای عزیزم فرستاده :*



من اینجا با شماها خوشبختم، وقتی که هستید، من دوستون دارم ، بودن شما برای من مثل نوریِ که به برگهای یه گیاه میتابه، گرم و زندگی بخش، مرسی که هستید :)


۲۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۹ شهریور ۹۳ ، ۱۵:۲۸
آزیتا م.ز
۰۸
شهریور ۹۳

ما را مِهی در برگرفته، اما خیال نکنید که این مه است، هرگز چنین نیست! 

بلکه این همان هوای شرجی است که شما را به اشتباه می اندازد و سوی چراغهای تیرهای برق را مُنکسِر میکند، پس ای کسانی که ایمان آوردید، هرگز به چشمان خود زیادی اعتماد نکنید !

ضمنا شُشهای خود را به آبشُش سوئیچ نمایید و دست به گیرنده های خود نزنید ، همه چی حله :)

۱۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ شهریور ۹۳ ، ۰۱:۲۰
آزیتا م.ز