حرفهای شاید بی پردۀ آزیتا

حرفهای شاید بی پردۀ آزیتا
پیام های کوتاه
  • ۱۶ ارديبهشت ۹۳ , ۱۹:۰۹
    Boooooooo
  • ۱۶ ارديبهشت ۹۳ , ۱۹:۰۹
    Boooooooo
آخرین نظرات
۰۳
مرداد ۹۳

آیا میدانستید ملخها هوش سرشاری دارند؟ آیا میدانستید ملخها یک پا کارآگاه هستند؟

اگر نمیدانستید تعجب نکنید، بنده نیز طی چند روز اخیر به این امر مهم واقف گشتم! 

ملخها هر چه شما بدان احتیاج دارید بی معطلی شناسایی کرده و تخمش را در آنی خواهند خورد و بدینسان شما برای یک سری اقلام بسیار پیش پا افتاده دربدر میشوید...

اما

به هوش ملخها شک نکنید ، آنها همهء تخمها را خوردند خیالتان تخت... بعله

۱۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ مرداد ۹۳ ، ۲۳:۱۴
آزیتا م.ز
۰۲
مرداد ۹۳

یه وقتهایی هم هست که دو نفر حرفهای همو نمیفهمند اما میتونن ساعتی چند باهم بخندن، همدل بشن و حتی دوست بشن... در حالی که هیچ سنخیتی هم باهم نداشته باشن


٢٢ تیر ٩٣

فرودگاه دوبی

من در حال سپری کردنِ ٨ ساعت تاخیرِ کشندهء ایران ایر 

و

Roselee

+بقول خودش I speak English SMALL خخخخ

۱۷ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۲ مرداد ۹۳ ، ۲۳:۴۶
آزیتا م.ز
۰۲
مرداد ۹۳

لازم نیست زیاد فکر کنم تا یادم بیاد من یک آدمِ خاکستریِ پررنگ هستم، از آنهایی که  کارهای پسندیده میکنند برای دل خودشان و گاهی کارهای نامتعارف میکنند آن هم برای دل خودشان...نه برای خوشنامی نه برای آبرو نه برای تظاهر نه برای وجههء اجتماعی نه از ترسِ کسی ،چیزی ... از آنهاییکه از هر چه عُرفِ بیزاره... عُرفی که مُدام به همه چیز برچسب میزند، بدها ، خوبها...

لازم نیست کسی زیاد به مغزش فشار بیاورد که متوجه شود من آدمِ خوبی نیستم ، همینطور آدمِ بدی هم، دو کلام که با من دمخور باشی خودم جار میزنم من یک خاکستری هستم که از اینکه بگویم چه کسی هستم ترس و اِبایی ندارم... 

۱۵ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۲ مرداد ۹۳ ، ۱۳:۰۰
آزیتا م.ز
۰۱
مرداد ۹۳

روبروی خونه یه گودبرداریِ عظیم  >>> صدای بیل زنجیری

کنار خونه در حال تخریبِ یه خونه کلنگی >>> صدای پُتک 

خود خونه >>> بوی شیره کِش خونه میاد

مسیر دستیابیِ خونه تا به خیابان اصلی >>> ٢٠ دقیقه پیاده رویِ تپه ماهور با شیب ٦٠ درجه

منم الان غرقِ یه آرامش وصف نشدنی >>> منُ این همه آرامش محاله محاله محاله با قِرِ اضافه

۱۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۱ مرداد ۹۳ ، ۰۹:۴۲
آزیتا م.ز
۳۱
تیر ۹۳

-تریاک میکشی که چی بشه؟واسه چی باز شروع کردی کشیدن؟

-سنم رفته بالا واسه سلامتی میکشم،میخوام ٧٠ سالگی بمیرم بکشم ٨٠ سالگی میمیرم...برادرم اگه میکشید ٦٧ سالگی نمیمرد

-زنده بمونی که چی بشه؟ ٦٠ سال زنده بودی چکار کردی؟ هِی تریاک کشیدی پول دود دادی! تا شابدوالعظیمم نرفتی!واسه چی زنده بمونی؟ دو تا کتاب تو عمرت نخوندی! یه فیلم نگاه نکردی! واسه چی زنده ای تو!؟ واسه اینکه تریاک بکشی؟ که زنده بمونی که باز بکشی ، من حاضرم تا سالِ دیگه بمیرم اما یه سال زندگی کنم که حاضرم همین الان بمیرم اگه قراره فقط زنده بمونم،میخوام زنده نمونم ، از تهِ تهِ قلبم میخوام زنده نمونم اگه قرار باشه از یه حیوونم بی معناتر زنده باشم!

۱۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳۱ تیر ۹۳ ، ۱۴:۳۱
آزیتا م.ز
۳۱
تیر ۹۳

خرداد ٩٣

مازندران

۱۸ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۳۱ تیر ۹۳ ، ۰۹:۳۴
آزیتا م.ز
۳۰
تیر ۹۳

آسمان بالای سرم ابری ست ، آسمان دلم هم! نه نه!ابری نیست ،طوفانی ست از آن طوفانهایی که این روزها در چین آمده که خانه و کاشانه را از ریشه میکَند،آهای اهالیِ ساکنِ دلِ من این روزها اگر میخواهید خانه یتان را طوفان نبرد محکم تر بشینید محکم تر بمانید اینجا هوا بس ناجوانمردانه خراب است، خراااااب

۹ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۳۰ تیر ۹۳ ، ۱۰:۳۸
آزیتا م.ز
۲۹
تیر ۹۳
دقیقا وقت سحر یا کمی دیر تر بود که از خواب پریدم تو ذهنم یه مشت حرف درست و حسابی بود ، چند بار مرورشون کردم که مطمئن بشم وقتی میخوام بنویسمشون حتما یادم میان ،اونقدر جلوی چشمم درشت و شفاف و واضح بودن که مَحال به نظر میرسید که وقتی دست به قلم میشم به کُل فراموشم بشن،اما زندگیِ من این روزا شده پُر از محال هایی که واقعیت میشن!!مَحالهایی که واقعیت شدنشون شدن یه رُمانِ تو در توی پیچیده،شخصیت اول داستان هم داره رو خط جنون راه میره، آدمی که لبریز از عشق اما مملوء از تنفّر شده و کُل روز رو به این فکر میکنه که کِی بادکنکِ جنونش میترکه تا بالاخره همهء حرفها رو بزنه و کارهایی رو بکنه که تو دلش جمع شده، همه رو فریاد بزنه بعدم سر بزاره به کوه و دشت و بیابون جایی که هیچ اثری از آثارش گیر آدمهایِ داستان نیاد...

۷ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۹ تیر ۹۳ ، ۱۶:۰۷
آزیتا م.ز
۲۲
تیر ۹۳
ینی پرواز ساعت ٩:٣٠ بود، الان ساعت ١٢:٢٠ دقیقه است و ما هنوز تو قسمت چِک این منتظریم ، میگن پرواز ساعت ٣ میپره!!! پنج ساعت و نیم تاخیر ینی به فاک فنا رفتیم خِلاص
و
باید خدمتتون عرض کنم 
ایران ایر خر است!!!!
۱۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۱ ۲۲ تیر ۹۳ ، ۰۰:۵۴
آزیتا م.ز
۱۹
تیر ۹۳

هر از چند گاهی آدمها تو اوج گرفتاریها و بدشانسیهاشون ، یه فُرجه میگیرن ، این فرجهه حکم نفس گیری رو داره ، که زنده بمونی و زارت بعد چند روز باز میفتی تو تَشتِ بدبختیُ دووم بیاری!! من آدمِ خوشبختی ام یحتمل چون فُرجه ها خوب به پُستم میخورن هر چند تَشتِ بدبختیهامم شبیهِ استخره :) 

اینجا دوبی ، منظرهء نه چندان دلنشینِ اتاق من و من در حال مزه مزه کردنِ فرجه 


۲۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۹ تیر ۹۳ ، ۱۲:۱۰
آزیتا م.ز
۱۶
تیر ۹۳
میدونید , من و آقای همکار دوستهای خوبی هستیم . هرچند خیلی وقتها همو ناراحت میکنیم اما میدونم که چقد آدمِ مهربونیه
حالا قلب کوچیکش یهو ناراحت شده الکی تو شهر غریب افتاده رو تخت بیمارستان ، گفتم واسش دعا کنید زود خوب بشه
۲۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ تیر ۹۳ ، ۲۱:۲۱
آزیتا م.ز
۱۵
تیر ۹۳

رادیو قصه میگفت قصهء کودکانهء ساعت نه شب... موش و پنیر ... میز بغلی افطاری سفارش داده بود مدام پنیر میمالیدن روی نونِ سنگکِ فتیر و با چای نبات قورتش میدادن و من تیلیت دیزیِ مخصوصم رو که اصلا هم مخصوص نبود در عرض دو دقیقه بلعیده بودم و در حالی که با چنگال گوشتکوبیده میخوردم اصلا نمیفهمیدم که چی میخورم ، درست بعد از سه دقیقه بخودم اومدم و یادم اومد که یادم نمیاد که کِی غذایم را خوردم... فقط داشتم به همهء این چند روزِ مسخره فکر میکردم که چطور به هزار نفر دوست و آشنای نزدیک و دور رو زده ام تا پولی را جور کنم که آشناترین فردِ زندگی ام بعد از اینکه آنرا به من بخشیده حالا از من طلب کرده... که تو این چند روز چه غریبه هایی که فکرش را هم نمیکردم دست یاریِ واقعی به طرف من دراز کردند و چه آشنایانی که چشم یاری بهشان داشتم منو دک کردند...

۱۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ تیر ۹۳ ، ۲۲:۰۴
آزیتا م.ز
۱۴
تیر ۹۳
آقای همکار:
نامردا مثلا فردا تولدمه، این بود هواداری؟ این بود کادوهای بی شمار؟ این بود آرمانهای مااااا
:))))
۱۹ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ تیر ۹۳ ، ۲۳:۲۲
آزیتا م.ز
۰۷
تیر ۹۳

اسباب کِشی خر است

اسباب کشی دست تنها از خرم خرتر است

تمام

.

۳۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ تیر ۹۳ ، ۱۵:۴۳
آزیتا م.ز
۰۶
تیر ۹۳

یه آتیشی زیر خاکستر بود... شش ساله که که زیر خاکستر بود... تا فوت میکردی یه شعله ای میکشید... گُر میگرفت... دوباره میخواستیم همه چیز رو نسوزونیم یکم روش خاک میریختیم... اما هر چیزی حدی داره ، هر آدمی هم یه ظرفیتی داره...

دیشب گذاشتم باد بیاد بزنه زیر خاکسترها.. بزار همه چیز بسوزه... همهٔ چیزهایی که استخوون لایِ زخمِ بسوزه... ریشه ای که چرکی شده همون بهتر که بخشکه...

۱۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ تیر ۹۳ ، ۱۱:۲۸
آزیتا م.ز