حرفهای شاید بی پردۀ آزیتا

حرفهای شاید بی پردۀ آزیتا Instagram
آخرین نظرات
  • ۱۳ تیر ۹۴، ۰۰:۲۸:۴۹ - فیروزه ای
    :((
پیام های کوتاه
  • ۱۶ ارديبهشت ۹۳ , ۱۹:۰۹
    Boooooooo
  • ۱۶ ارديبهشت ۹۳ , ۱۹:۰۹
    Boooooooo

فید خوان rss reader

۱۲
تیر ۹۴

بی شک نمیشناسی اش ! 

او غمگینترین زنِ خندانِ جهان است...

از شدت غصه هایش قهقهه میزند 

ندیدی اش؟

همینجاست 

۱۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۲ تیر ۹۴ ، ۲۲:۱۲
آزیتا م.ز
۱۱
تیر ۹۴

دیروز MRI ام رو بردم پیش دکتر طب فیزیکی ، بعد از کمی نیگا نیگا کردن گفت اوکیه مشکل جدی ای نداری ، ترک خوردگی ، ساییدگی ، ترکیدگی نداری! زل زدم بهش خیلی ملتمسانه گفتم پس این درد وحشتناکی که یه هفته است یه لحظه هم قط نمیشه از چییییییه آقای دکتر ؟ گفت جابجایی! مهره هات جابجا شدن ! بخواب رو تخت...

یه پات خم یه پات راست دست زیر سر ، یه فشار محکم و یه صدای خِررررررررچ..... یه وره دیگه  یه خِررررررچ دیگه ! همراه با خِرچ اشک و اه و نفس و تف و مُف هم جاری شده بود ولی انگار کل این مدت اینا تو کمرم گیر کرده بود! دلم میخواست یه ساعت خرچ خروچم رو در میورد ولی کلا ٣ دقیقه هم نبود.

آخرش گفتم حالا چرا جابجا شدن یه مدت خوب بودم ، گفت خب وقتی زمین میخوری با اون شدت تیرآهن که نیست در میره! :|

حالا چند بار باید برم کلی پول بدم تا دکتر خرچ خروچمو در بیاره! تخفیف مخفیفم که تو کارش نیست ، همچین پول میگیره که کمرت از شش جهت موازی میشکنه خخخخخخ

از من به شما نصیحت شوهر کنین به دکتر متخصص طب فیزیکی ، :)))))) نه بخاطر پولش که بخاطر تکنیکش والاااااع  خیلی حال میده خخخخخ

 

۸ نظر موافقین ۵ مخالفین ۲ ۱۱ تیر ۹۴ ، ۰۹:۲۶
آزیتا م.ز
۱۰
تیر ۹۴

 

از فواید آتش گرفتن خانه این است که تو خیلی چیزهایت میسوزد ، بعد تو پیش خودت میگویی به به به درک اینجوری از وابستگی رها شدم اصلا میرم نو و بهترش رو میخرم اما یادت میفتد که کور خوندی مثلا اگر کل حسابت را هم خرج کنی نمیشود ! تورم اونقد تند رفته که تو جا مانده ای ! قیمت دلار هم همچین ور قلمبیده ... 

بعد از مدتی تو هر صحبتت که داری میگی که مثلا من یه همچین چیزی دارم یادت میفته که تو یه همچین چیزی داشتی و دیگه نداری ! مثلا میگی من یه لباس دارم که ... نه یعنی داشتم که . من کلکسیون جاسوییچی دارم نه یعنی داشتم ! خلاصه که داشته هایت همچین به یک آن پرت میشود به گذشته! 

انتخاب اول من برای حوله حمام از این حواه های تنپوشها است از اولین باری که مامانم یه دونه لیمویی خوشرنگش رو تو تولد ٥ سالگیم بهم کادو داد دیگه عادت کردم از اونا استفاده کنم! حالا شیش سال پیش یدونه خریده بودم همچی صورتی ملوسی بود ، جنسشم خوب بود تو این شیش سال کاملا سالم بود اون موقع خریده بودمش ٣٨ هزار تومن! وقتی میخواستم بیام تهران با خودم میوردمش چون خیلی تو ساک ، جاگیر بود تو چند وقته که مخصوصا هوام گرمه از همین حوله های استخری استفاده میکردم ، اما تصمیم داشتم به همین زودیها بگم که برام بیارنش! از قضا چند روز پیش یادم افتاد من یه حوله دارم نه یعنی داشتم ، اصلا حواسم نبود که حتی حولمم سوخته :|

 

 

از مزایای آتش سوزی این است که تو پولت نمیرسه خسارتهای عظیم رو جبران کنی زین رو برای التیام درد میروی تو این گرمای تابستون حوله تنپوش میخری ! بعد میبینی تورم خیلی ورقلمبیده و اه از نهاد ادم بلند میشود ! عایا انصاف است که حولهء دورو نخ اینقد گران باشد؟ نه من میخوام بدونم عایا صحیح است؟ خخخخخ

۱۳ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۱۰ تیر ۹۴ ، ۱۸:۲۹
آزیتا م.ز
۰۸
تیر ۹۴

 

 

قسمت پنجم از مجموعه داستانهای آقای شادی

 

 

برای خواندن قسمتهای قبلی در منوی سمت چپ ، آقای شادی رو فشار دهید خخخخخخ

 

۲۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۱ ۰۸ تیر ۹۴ ، ۱۵:۴۸
آزیتا م.ز
۰۶
تیر ۹۴

 

با سپاس از همهٔ شمایی که وقت گذاشتین و با حضورتون اینجا رو رونق دادین

دم همتون گرم

smiley

 

+دیشب سه تا از عکسها جا افتاده بود که اضافه کردم ، معذرت میخوام خیلی از دوستان :(

 

 

۴۳ نظر موافقین ۵ مخالفین ۱ ۰۶ تیر ۹۴ ، ۰۰:۱۱
آزیتا م.ز
۰۵
تیر ۹۴

چند روز پیش BBC یه گزارشی پخش میکرد ، یه آقایی رو نشون میداد که تو ژن و DNAش یه مشکل مادرزادی ای وجود داشت که هیییییییچ دردی رو احساس نمیکرد! میگفت وقتی بچه بودم واسه جلب توجه والیدینم همه بلایی سر خودم میوردم ، دستمو میبریدم از ارتفاع زیاد میپریدم که دست و پام بشکنه! خب چون درد رو احساس نمیکرد اینکارا واسش آزار دهنده نبوده! الان مردی شده بود و با یه تیم تحقیقاتی کار میکرد که میخواستن راهی پیدا کنن واسه کمک به کسانی که از دردِ مزمن رنج میبرن ! دردهای طولانی مدت و فرساینده ای که امون شخص رو میبرند! بعد یه خانم جوان رو نشون داد که تقریبا هم سن من بود! که از درد ١٤ ساله ای میگفت که خستش کرده که زندگی رو براش تلخ کرده و از روزی شروع شده بود که از یه ارتفاعی پرت شده بود و حالا ١٤ سال بود که کمر درد هر روز و هر لحظه همراهش بود ! وقتی تعریف میکرد ، دقیقا میفهمیدم چی میگه! انگار داشت حرفهای من از دهنه اون میومد بیرون! حالا اون محققها داشتن تلاش میکردن تا راهی پیدا کنن واسه دردهایی که هیچ مسکنی زورش بهشون نمیرسه !! 

خودم از اینکه هر روز بیام اینجا بنویسم اینجام درد میکنه ، اونجام درد گرفته خسته شدم ولی واقعا درد و دردمندی زندگیه منو بیشتر از اونی که هست سخت کرده دوباره از پریشب به حدی کمرم درد گرفته که تکون خوردن برام مشکله ، راه رفتن ، نشستن ، دسشویی رفتن ، حتی خوابیدن و قلت زدن واسم شده کار حضرت فیل! باورتون میشه؟؟؟ عطسه!!! عطسه هم که میکنم آه از نهادم بلند میشه! و خنده! این سلاح همیشگیه من! اونم برام دردناک شده. میترسم باز مسکن بخورم اُوِر دوز کنم! نمیدونم باید چکار کنم ! هیچ کس هم نیست طبق معمول که مددی برساند! :|

 

تاثیر نداره :| اصلا و ابدا

 

داشتن جسمی دردناک در کنار یک زندگیه پر فراز و نشیب و سرشار از تنهایی سخته، بخدااااا سخته! خدا نصیب نکنه ... من خسته ااااام من از درد خسته ام.

 

+ نوبت شما ٨ رو فردا انتشار میدم تا اخر امشب وقت هست عکسهاتون رو بفرستین ، ای کسانی که هووز نفرستادید 

۱۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۱ ۰۵ تیر ۹۴ ، ۱۱:۲۰
آزیتا م.ز
۰۳
تیر ۹۴

وقتی افتاد تو اتوبان پاشو گذاشت رو گاز ، اتوبان اونقدرهام خلوت نبود ، از لاین یک میرفت سه از سه میرفت دو ، بین ماشینها هی لایی میکشید هی ترمز هی گاز، اِبی تو بلندگوی ماشین هوار میکشید ستاره های سربی! مسافر صندلی جلو با یه حالت استیصالی دست برد کمربندش رو بست! پاشو بیشتر رو پدال گاز فشار میداد، سرعت رسیده بود به 130 اونم تو اتوبان شلوغه کرج تهران! از ستاره های سربی خسته شد ، زد آهنگ بعدی، بازم آهنگ بعدی بازم بعدی... یهو شد هایده... صدای ضبط رو بیشتر کرد ، حالا نوبت هایده بود... هی دست میبرد کولر ماشین رو میزد ، سه دقیقه بعد یهو خاموش میکرد شیشه ها رو میداد پایین ، تو اون سرعت یهو یه باد داغ ، هوپ میخورد تو صورتت!! وقتی نگاهش میکردی، احساس میکردی سراسر وجودش رو خشم و غرور گرفته... تا اینجا میشد همه چیز رو بیخیال شد... هی بیشتر گاز میداد ، سرعت رسید به 140 ! وسط همین هیر و ویر ، موبایلش رو که رو پاش بود مدام چک میکرد ، که یهو شروع کرد به مسِیج دادن... این دیگه هیچ رقمه راه نداشت، با سرعت 140 کیلومتر بر ساعت ، با صدای ضبطی که تا آخره و شیشه هایی که پایینن ،پژو 206 ی که مدام داره لایی میکشه...  و 4 تا مسافری که به تو اعتماد کردن و سوار ماشینت شدن،کدوم آدم عاقلی این وسط چت هم میکنه!!!؟؟؟ 

 

هی منتظر بودم یکی از اون سه تا آقایی که همراه من سوار ماشین بودن یه اعتراضی بکنن، اما اونام جفت کرده بودن همچی فقط زیر لب غر غر میکردن، رانندهه هم هی تو آینه نیگا نیگا میکرد ، منتظر بود یکی یه اعتراضی بکنه که اینم جرش بده، قشنگ از تریپ و قیافش معلوم بود که با همه دعوا داره. آخر سر هم سیصد تومن گرونتر از تاکسیها کرایه گرفت . موقعی که رسیدم ترمینال تاکسیها، واسه ونک ماشین نبود ، این آقا مسافر میزد ، منم دیدم بقیه نشستن، منم نشستم! وسط راه وقتی که یارو اینجوری بد رانندگی میکرد ، به این فکر کردم خودش به درک، من به درک ولی این سه تا آقایی که تو ماشین بودن ، معلوم بود همشون عیال وار هستن و زن و بچه دارن! گفتم اگه این خل و دیوونه چپ کنه مسافرها بمیرن، زن و بچه های اینا چه بلایی سرشون میاد اونام بخاطر خل بازیه یه آدم ندانم کاره از خود راضی... خلاصه که دیده بودم کسی تند برونه ، بد برونه ولی این نوبرش بووووود ، نوووووبر...همینجا پیاده شدم، به خودم گفتم رسیدم، سالم رسیدم، هوووووووف

 

امروز ساعت 12:30

اتوبان کردستان

 

۱۳ نظر موافقین ۵ مخالفین ۱ ۰۳ تیر ۹۴ ، ۱۷:۰۰
آزیتا م.ز
۰۱
تیر ۹۴

الان از اون موقعهاست که احتیاج دارم برم یه جایی که اونقد بخندم که فکم درد بگیره... بالاخره من الان یه مال سوخته هستم ، دیروز با خانم صابخونه صحبت کردم و از اونجایی که خانمها با جزئیات بیشتری ، یه مسئله رو تعریف میکنن ، متوجه شدم که حجم حادثه خیلی بیشتر از اون چیزی بوده که من فکر میکردم... خیلی چیزها سوخته.. تازه هر روزی هم که میگذره بیشتر یادم میفته که تو اون کمدها چه چیزهایی داشتم.. تازه خانومه گفت مبلها و لباسها نسوختن ولی از شدت دوده ای که گرفتن همه رو انداختیم دور، آیکون شیون و زاری crying

 

غصه نمیخورم ، نه اینکه اصلا نخورم ولی کم میخورم! من عادت دارم از وابستگیهام به راحتی بگذرم.. حالا گفتم که دوای دردم فقط اینه که چند ساعت اونقد بخندم که فکم درد بگیره :) 

این عکس زیر رو فکر میکنم حدود سه سال پیش با کمدین آقای بهزاد محمدی بعد از اجرای نمایش گرفتیم.اسم نمایش رو یادم نیست، اونشب با دخترداییم و یکی از بچه هایی که قرار بود باهم دوست بشیم ولی هیچوقت نشدیم رفته بودیم تئاتر، بخاطره دیر رسیدن یکی از بازیگرها نمایش با سه ربع تاخیر شروع شد ، ولی اونقد خندیدیم که اوقات تلخیمون بابت تاخیر کامل از بین رفت.. تموم مدت نمایش روده بر شده بودیم.. و یه چیزی که بعد از سه سال و اندی هنوز خوب یادمه اینه که من حواسم همش به کفشهای آقای محمدی بود laugh اونقد خوشگل بودن که نگو...نمایش که تموم شد دقیقا نصف شب بود ، مردم از سالن خارج شدن ، بازیگرهام همینطور، دم در که رسیدیم دیدیم آقای محمدی لباس عوض کرده اونجا ایستاده کلی آدم هم دورش جمع شدن، یهو یه خانومه پرید ازش پرسید کفشتون رو از کجا خریدین خیلی قشنگه ، همون لحظه بود که فهمیدم بعععععله این من تنها نبودم که کل نمایش نصف حواسم پی کفشها بوده خخخخخcheeky .... خلاصه که شب بسیار خوبی بود!! تئاتر کمدی زیاد رفتم اما این یکی از بهترینهاش بود... حالا فقط همین یه عکس ازش مونده که اونم خیلی وقت پیش تو تبلت منتقلش کرده بودم! عکس اصلی هم تو خاطره های خاکستر شده سوخت.. همین  یه عکس تار و یاد فکهایی که درد میکرد از اون شب مونده. حالا هی بگین خاطرات اخه ، بده laugh

 

از سمت راست: خودم ، دختر داییم و مارال

 

اگه تا حالا تئاتر کمدی نرفتین یه خوبش رو حتما برید حتی بداخلاقها هم سر حال میاره !!!

۱۴ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۱ تیر ۹۴ ، ۱۶:۵۷
آزیتا م.ز
۳۰
خرداد ۹۴

 

دیرین دیرین 

بعد یه قرن که نوبت شما نداشتیم ! بیاید یه نوبت شما برگزار کنیم یکم جو وبلاگ شاد و شنگول شه .

 

موضوع  :

یک یا دو بیت شعر یا یک جمله که دوسش دارین رو با دستخط خودتون بنویسین و کنارش علامت بذارین که معلوم بشه واسه نوبت شما نوشتینش

 

 

 

یه چیزی شبیه همین

 

پیشنهاد میکنم واسه عکسهاتون خلاقیت به خرج بدینwinkنه مث این نمونهه که خیلی خشک و خالیه laugh

 

تا پنجشنبه وقت دارین که عکسهاتون رو واسه من ارسال کنین از طرق زیر:

1- آپلود کنید و آدرسش رو تو همین پست واسه من کامنت کنین، لطفا فقط تو همین پست بذارین که گم و گور نشه.

2-به آدرس bihefaz@gmail.com ایمیل کنین.

 

پیشاپیش از کسانی که عکسشون رو کم حجم میکنن ، متشکرمsmiley

واسه اینکه خاطراتتون تازه بشه یا با نوبت شماها آشنا بشین، میتونین از قسمت موضوعات سمت چپ ، روی نوبت شما کلیک کنین :)

 

دیگه ببینم چکار میکنید هااااااا.... با معرفتها دستا بالا yes

۳۳ نظر موافقین ۵ مخالفین ۱ ۳۰ خرداد ۹۴ ، ۲۳:۱۴
آزیتا م.ز
۲۹
خرداد ۹۴

خیلی اتفاقها انگار مخصوصِ اخبار و داستان ها و شنیده ها باشه، باورش سخته که یه روزی هم همون اتفاقها واسه خود آدم بیفته! اونقدر باورش سخته که حتی با اینکه میدونی تا نبینی نمیتونی تصورش کنی، هیچ تصویری از فجاعت حادثه رخ داده نداری. 

وقتی قبل از عید داشتم میومدم تهران و تصمیم داشتم که دیگه بمونم و حالا حالاها برنگردم جنوب ، همهٔ وسایل خونه و بیشتر وسایل شخصیم رو گذاشتم توی منزل یکی از آشناها، فقط یه چمدون وسایل خیلی ضروری با خودم آوردم ! حالا امروز صبح جمعه با یه خبر غاز از خواب بلند شدم! اونم چی؟ که خونه آتیش گرفته! اسپلیتی که توی یکی از اتاقها روشن بوده اتصالی کرده و بعد آتیش اتاق رو فرا گرفته، تا جایی که آقای خونه که این سر خونه خواب بوده بخاطر دود ،احساس خفگی کرده و از خواب پریده و دویده تو حیاط ! بعدشم آتش نشانی اومده و دست به کار شده! ولی تا همینجای کار یکی از اتاقهای خونه که از قضا طلاهای خانم خونه و مقداری از وسایل من و کلی ظرف و ظروف و یه عالمه چیزهای دیگه بوده با خاکستر یکسان شده و یه چیزی اونجا بوده که علاوه بر ارزش مادی واسه من ارزش معنوی داشت ، اونم لپتاپم بود و مهم تر از اون هارد لپتاپم بود که توش پر بود از عکسهای 7/8سال گذشتهٔ زندگیم! خاطراتی که الان لای اون خاکسترها از بین رفتن. :( بماند که یخچالم که الان هر چی هم زور بزنم نمیتونم بخرمش هم این وسط سوخته و یه عالم خرده ریزهای دیگه ای که الان دقیقا یادم نیست چی بوده... 

این اتفاق اونقد وحشتناکه که چون خودم با چشمم ندیدم هنوز باورم نشده... میگن سه بار اسباب کشی معادل با یه آتیش سوزیه ، حالا من علاوه بر 4 بار اسباب کشی ، یه آتش سوزیه واقعی هم تو کارنامم دارم. من همیشه از شنیدن خبر آتیش گرفتن جنگلها سخـــــــــــت متاثر و غمگین میشم! هیچوقت فکر نمیکردم بگم خونهٔ من هم یبار آتیش گرفته! راست گفتن ،حادثه خبر نمیکنه. 

خدارو شکر خسارتها فقط مالی بوده و از خسارت جانی خبری نیست و همینطور خداروشکر که همون یه ذره چیزهای گرانبهایی هم که داشتم ، همراه خودم آورده بودم. بیشتر از همه دلم برای عکسهایی میسوزه که سوختن و لحظاتی که دیگه هرگز بر نمیگردند. در آینده از سن 20 سالگی من تا 28 سالگیم نقطهٔ تاریکی میشه ، البته اگه در آینده باز یه حادثهٔ خبری واسه من رخ نده!

۴۸ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۹ خرداد ۹۴ ، ۱۲:۲۰
آزیتا م.ز