حرفهای شاید بی پردۀ آزیتا

حرفهای شاید بی پردۀ آزیتا Instagram
بایگانی
آخرین نظرات
  • ۲۰ دی ۹۵، ۰۰:۳۸ - کرگدن آبی
    :(
  • ۱۸ دی ۹۵، ۱۶:۳۸ - برنا
    :((((
پیام های کوتاه
  • ۱۶ ارديبهشت ۹۳ , ۱۹:۰۹
    Boooooooo
  • ۱۶ ارديبهشت ۹۳ , ۱۹:۰۹
    Boooooooo

فید خوان rss reader

۱۳ مطلب با موضوع «تصور کن،حتی اگه سخته!» ثبت شده است

۲۵
ارديبهشت ۹۵
پریشب ، خزیده بودم تو رختخواب زیر پتو که بخوابم ، اما لامصب سردم بودم ، هر چی پتومو درزگیری میکردم و خودم رو جمع و جمع تر فایده نداشت ! یه دوستی داریم میگه آدم تا گرم نیفته خوابش نمیبره ! خلاصه به هر زور و زحمتی بود پاشدم رفتم یک عدد پتو دیگه آوردم و مجددا رفتم زیر دوبل پتو =) 
یاد جُکی افتادم که سرشب خونده بودم که میگفت : خدایا یادش بخیر قبلا یه سال ٤ تا فصل داشت ، الان صبح پا میشیم بهاره ظهر تابستون عصر پاییز ( اشاره به طوفانهای عصرگاهی اخیر) شبم زمستون !!!! :))) 
 
 
درزهای پتو دوبلم رو گرفتم ، یاد گرمایی که پارسال این موقع له له زنون تحمل کردم افتادم ، خدایاااااااااا توبه !! ما به همین ٤ فصل در یه روزت بسی راضی هستیم این اُردی رو بکـــِــــش! همون موقعها بود ، گرم افتادم ، خوابم برد ! رفیقمون راست میگفت تا آدم گرم نیفته خوابش نمیبره =) 
۱۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۵ ارديبهشت ۹۵ ، ۰۹:۵۹
آزیتا م.ز
۲۶
آبان ۹۳

هوا آلوده بود، پاهایم خسته ! دستم یک کیسه خرید ! دو بطری شیر و نیم کیلو زیتون! ٤ تا کوچهء پَستی بلند را رد کرده بودم مانده بود کوچهء آخر ، پیچ آخر ! همینقد مانده بود تا خانه... موسیقی در گوشم مینواخت ، تنم از عرق مرطوب بود ! باد که آمد از لای یقهء مانتو ام نفوذ کرد تا احساس خنکیه خوشایندی کنم! تایِ شال را از روی گردنم باز کردم ! باد رفت لای گردن و موهایم....

یک آن زمان متوقف شد ! چشمانم را بستم ، دغدغه هایم را سپردم به باد ! به درک ... فقط به درک... شانه هایم از این همه نتوانستن خسته است! پس به درک.... 

برای سی ثانیه خوشبخت بودم! حیف که آن سی ثانیه جنسش کِشی نبود تا بیشتر از اینها کِش بیاید!خوشبختی خیلی لذتبخش است! هیچ سنگینی ای روی شونه هایم حس نمیشد ! جز سنگینیِ دو بطری شیر و نیم کیلو زیتون...

ساعت ١ ظهر امروز یک کوچه تا خانهء ما


۱۸ نظر موافقین ۵ مخالفین ۱ ۲۶ آبان ۹۳ ، ۲۲:۰۶
آزیتا م.ز
۱۵
شهریور ۹۳
چندی است که دارم از یکنواختیِ غذاهایی که میخورم رنج میبرم...میپرسین چرا؟ خب به این دلیل که در منزل خودم سکنا ندارم و در جایی نزد خانواده ای مهمونم...باز میپرسین چرا؟ چون اینجا هوا بسی گرم است و کولر خونۀ من خراب است و من کلا قصد تخلیۀ خانه ام را دارم تا اگر بشود و خدا بخواهد و نرخ تورم اجازه دهد پول اجاره خونه را پس انداز بنمایم، باز میپرسین چرا کولر را تعمیر نکردم؟ پاسخ این پرسش خود را در دلِ جملۀ قبلی بیابید...اگر هم میپرسید من خانۀ چه کسی سکنا گزیدم باید خدمتتون عارض شم که لطفا بیشتر از این سوال نپرسید خخخخ
ها داشتم میگفتم که از یکنواختیِ غذاها در رنجم ،زیرا در این خانه ای که هستم تنوع غذایی از ده مدل یا حتی کمتر، فراتر نمیرود... هر چند وقت یه بار یاد اندرو زیمرن با غذاهای عجیب و غریبش می افتم ، یادتون میاد؟



بعضی وقتها خودم رو دستیارش تصور میکنم ببینم واقعا اگه من بودم کدوم غذاها رو حاضر میشدم که امتحان کنم ، خب در بیشترِ مواقع جواب مثبته احتمالا من حاضر باشم 80% به بالا از غذاهایی که اندرو امتحان میکرد ، امتحان کنم ،یه بار خوردنِ هر چیزی که آدم رو نمیکُشه خخخخ

دوبی که بودم واسه اولین بار کالاماری از نزدیک دیدم ، البته میگن تو جنوب ایران هم یافت میشه که من تا حالا تو بازار اینجا ندیدمش، شاید تو بندرعباس باشه... میگن تمیز کردن و آماده به طبخ کردنش کمی سخته...به خاطر مرکبی که تو بدنش هست :)

17 تیر 93
دوبی

ولی تو خیلی از رستورانها و فست فودهای اونجا سِرو میشد...خب من قبل از اینکه برم با خودم عهد کرده بودم حتما یه بارم که شده تو اون چند روز یه غذایی که تا حالا نخوردم امتحان کنم...و البته به عهدم وفا کردم و یکی نه بلکه چند تا از غذاهایی که تا حالا نخورده بودم امتحان کردم :))) از فیلۀ سالمونِ خام و خرچنگِ دودی شده بگیر تا چند نوع پنیرِ مختلف که تا حالا نخورده بودم و همین کالاماری...اتفاقا همۀ پنیرهایی که امتحان کردم بدم اومد خخخ ولی بقیه رو دوست داشتم :)
۲۸ نظر موافقین ۱ مخالفین ۱ ۱۵ شهریور ۹۳ ، ۱۰:۱۵
آزیتا م.ز
۰۲
شهریور ۹۳

مخصوصا به گوش و دماغ خیلی علاقه دارن، مدام اطراف اینگونه سوراخجات میچرخن، هوا که گرم میشه بیشتر جون میگیرن ، ارتعاش وِزوِزشونم بالاتر میره، دست بردارِ آدمم نمیشن...جایِ شکرش باقیه که تو فاصلهء هزار پا از سطح زمین ، اون بالا، بین زمین و آسمون، زیاد نایِ مردم آزاری ندارن، میپرسین کیا رو میگم!؟ خب معلومه مگسها رو... 

از بچگی سرنوشت مگسهایی که تو هواپیمان واسم جالب بود، خخخخ !! فکر کنید مگسه تهران میاد تو هواپیما بعد احتمالا هی تو هواپیما از این شهر به اون شهر میشه، وسطاشم تا جاهایی پرواز میکنه که عمرا خودش نمیتونه تا اونجا پر بزنه، بعد یهو ناغافل میزنه و از در هواپیما میاد بیرون مثلا یهو میره زاهدان، میره اردبیل، میره مشهد پاپوسِ آقا :) یهو ناخواسته چقد مسیر زندگیش تغییر میکنه، مثلا همین مگسهایی که تو پرواز من به خراب آباد بودن، یهو میان بیرون و از فرط گرما، همونجا جابجا جان به جان آفرین تسلیم میکنن!! حالا اون ور قضیه اونایی اند که تو پروازهای خارجی بُر میخورن، یهو میرن پاریس، لندن، مونیخ، بی ویزا بی دردسر، بی هزینه بی بلیط، آخ ! فقط حیف که مگس که باشی این چیزا حالیت نیس، قدرشو نمیفهمی، احتمالا زبون مگسهای کل کرهء زمین یه جور باشه، من جایی کلاس زبانی چیزی واسه مگسها ندیدم پس حتما همه مگسها یجور باهم حرف میزنن، آخ! فقط حیف که خودشون نمیفهمند چه موهبتی دارن!!!مگس که باشی اتوبوس دورغوز آباد با پرواز برلین واست فرقی نداره، مگس که باشی آشغالهای زعفرانیه با زباله های حلبی آباد چه توفیری واست میکنن!؟ با این حال بازم عدالتی وجود نداره، یکی میشه مسافر خراب آبادُ زرت زیر آفتاب جزغاله میشه و میمیره، یکی هم میره سر از مزارع جنوب فرانسه در میاره ، دُمِ گاوهای شیردهِ فرانسوی میشه بازیچه ش! یه فکرهایی گاهی دور سرم ویز ویز میکنه ، اونقد سِمِج، که شک میکنم مگس نباشه، حتما مگسه،ببینم اون مگس کُش کجاست؟

۱۸ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۲ شهریور ۹۳ ، ۱۵:۴۷
آزیتا م.ز
۱۵
مرداد ۹۳

یه بچه جلوم نشسته، یه دختر بچهء ٥ ساله، قیافه اش پکره...دو تا دستش رو زیر دو تا لپهاش گذاشته و پاهاش رو از زانو تندُ تند تکون میده، بگمونم حوصله اش سر رفته، از چیزی دلخوره ، کلا اعصاب مَصاب نداره! ازش میپرسم از دستِ کی ناراحتی؟ با کج خلقی میگه : تو! از دستِ تو...میگم: من؟؟؟ چرا اخه ؟ من که اینقده تو رو دوست دارم... میگه: نه نداری، اگه داشتی اینقد اذیتم نمیکردی! ازش میپرسم حالا الان چکار کنم خوشحال بشی؟ از دلت در بیاد ، منو ببخشی! فکر میکنه، لبهاشو غنچه میکنه ، بالای پلکش رو با دو تا انگشتش میگیره و میکشه ، پاهاش رو تندتر تکون میده، بعد میگه: اوووووم... منو از اینجا ببر، از پیش این آدمها ببر. من اینجا رو این آدمها رو دوس ندارم. زل میزنم تو چشمهاش، خوب که به صورتش خیره میشم ، یه حسِ عجیبی میاد سراغم !! میگم : راستی اسمت چیه؟ چرا اسمت رو به من نگفتی؟ میگه : آزیتا اسمم آزیتاست ولی همه آزی صدام میکنن...

۴۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۱ ۱۵ مرداد ۹۳ ، ۲۳:۰۳
آزیتا م.ز
۰۳
ارديبهشت ۹۳
بچه ها خانم "سوسن حسنی دخت" رو میشناسید؟؟؟ اگه میشناسید که هیچی اگه نمیشناسید ، اشکال نداره منم اول نمی شناختمشون، حالا چی شد شناختمشون...یه بار که داشتم با دکمه هایِ کنترلِ تلویزیون موسیقی مینواختم و هِی از اول میومدم تا آخر از آخر میرفتم اول! یهو برایِ اول بار بود که دیدم یه خانومِ خوشگلی داره خبر میگه :)) گفتم به به چه عجب تو تلویزیونِ ما خانمِ خوشگلِ خوش صدا هم دیده شد! خلاصه که متاسفانه ایشون در حال گفتنِ خبرهایِ زمخت و بدرد نخورِ سیاسی بودن اما بنده چون قوۀ تخیلم خیلی قویِ فرض رو بر این گذاشتم که خانم خوشجله (نه خانم خوجگلۀ خودمون تو فایلهایِ صوتی ها، بلکه همین سوسن خانم) داره مثلا یه متنِ باحال  رو با اون صدایِ خوبش میگه، مثلا یه متنِ طنز یا یه خبرِ دل انگیز! خخخخ خلاصه که بنده یه همچین آدمِ دیوونه ای ام ...


خانم سوسن حسنی دخت

از این ماجرا خیلی وقت گذشت تا اینکه یه بار خانم حسنی دخت یه متنی رو  نوشته بودند که پایه و اساسش راجع به برنامۀ محبوبِ دلها ینی کلاه قرمزی بود که من خیلی خوشم اومد! حالا اولش من این متن رو به خاطر وجودِ کلاه قرمزی خوندم اما بعد از اینکه خوندمش دیدم نــــــــه واقعا چه حرفهایِ خوبی توش گفته شده...بعدشم که تصمیم بر این شد که این متن رو تو وبلاگم بذارم و از اونجایی که شما بهترین کامنت گذارای دنیا هستید و خودتونم میدونید که چقدر خوب نقد و بررسی میکنید راجع به این متن خانومه حسنی دخت یه نظر به عنوان یه شهروند ایرونی بذارید و مطمئن باشید که این نظرهای شما رو خانومه حسنی دخت میخونه.

من هم قول میدم که تلاشمو کنم تا این متن رو ایشون با صدای خودشون بگن و تو وبلاگم بذارم تا امثال من به آرزوشون که شنیدن صدای لطیف ایشون به غیر از خبر سیاسیه، برسن.

متن رو با دقت بخونید و رو سفیدم کنید ها!

یه خواهش هم دارم که اصلا بحث رو سیاسی نکنید و نظراتی که جنبه سیاسی پیدا کنند به خاطر خانوم حسنی دخت سانسور میشه!

در ادامۀ مطلب میتونید متنِ ایشون رو بخونید.

۲۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۳ ارديبهشت ۹۳ ، ۱۳:۰۴
آزیتا م.ز
۰۱
ارديبهشت ۹۳

اردیبهشت اومد و من باید چشمهایم را ببندم تا بپندارم که اردیبهشت است! که مثلا این باد خنکی که میاید از کولر نیست که از نسیمِ عشق پروره اردیبهشت است، که بپندارم "مستیِ من از توست نه از نوشابهٔ مشکی"*!!!

اردیبهشت که باشد باید دست عشقتان را بگیرید، عشق ندارید دستِ دوستتان را بگیرید، نبود، دستِ خانواده یتان را بگیرید، پایِ نبودند که دستشان را به شما بدهند، دست بزنید به کمرِ خودتان ، بلند شوید ، همت کنید ، بزنید به دلِ طبیعت... بیخود که اسمش را اردیبهشت نگذاشته اند، بروید از زمینی که شبیهِ بهشت ، مطبوع شده است لذت ببرید، نفس تازه کنید و حالش را ببرید! روی سبزه ها دراز بکشید زُل بزنید به آسمون بعد اگر در جای خلوتی بودید داد بزنید وگرنه در دلتان فریاد بزنید کونِ لقِ این دو روز دنیا!!!!! گیریم که یازده ماهش جهنم است لا مصبِ نامروّت اما یک ماهش که بهشت است...این یک ماه را صفا کنید... شما را قسم به عمه هایِ داشته یا نداشتهٔ تان این یک ماه را صفا کنید. :)))))


90/02/9

روستای آهار

۳۷ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۱ ارديبهشت ۹۳ ، ۲۱:۱۸
آزیتا م.ز
۰۷
اسفند ۹۲

ساعتها پُشتِ شیشه ایستاده بودمُ زُل زده بودم به نیمکتِ آبی ای که گلهای بنفش از سر و کولش بالا میرفتند!!!! البته فکر نکنی مثلِ چوب لباسی برای چند ساعت آنجا خشکم زده بود !!! نه!!! مدام میرفتمُ می آمدم دوباره به تماشایش می ایستادم!!! برای خودم کاپوچینو درست کرده بودم...این مارکی که این بار خریده بودم را خیلی میپسندیدم... مزه مزه اش که میکردم، غلیظ و خامه ای بود!!! حتی وقتی با قاشقِ چای خوری همش میزدی ، یکجور صدای غلظتی میداد که آدم کِیف میکرد!


شهریور 91


کاپوچینوی خوش طعم، میخوردمُ به آن نیمکت آبی نگاه میکردم!!! چقدر احساس خوشبختی در خودش داشت... با آنکه تمامِ بدنه اش پوست پوست شده بود!!! دلم میخواست تو بودی ، باهم میرفتیم رویش می نشستیم!! طوری می نشستیم که رانهایمان بهم بچسبد!! مثلِ این دختر، پسرهایی که خیلی دلشان میخواهد همدیگر را در آغوش بگیرند!!!اما نمیتوانند، نه مثلِ زوجهایی که سالهاست همدیگر را دارندُ عطششان فروکش کرده!!! شاید اگر بودی فلاسک کوچکم هم که اتفاقا رنگش بنفش است، پر از آبِ جوش میکردمُ میرفتیم روی آن نیمکت، کاپوچینو درست میکردیم و می نوشیدیم!!! تو میگفتی من نخورم بهتر است، شب خوابم نمیبرد!!! بعد من موذیانه میگفتم اصلا چه بهتر ، بگذار خوابت نبرد!!! ;)

چقدر خوب بود اگر میرفتیمُ روی آن نیمکت می نشستیم....

۴۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۷ اسفند ۹۲ ، ۱۹:۳۱
آزیتا م.ز
۱۷
بهمن ۹۲

سرد بود! باد می آمد...نا جوانمردانه می وزید هر چند همه جا سبز بود! اما هوا سرد بود! دماغم بی حس شده بود...لُپهایم سوزش میکرد! صدای برگ درختها در گوشم میپیچید! انگار میرقصیدند! باد بینشان همهمه میکرد! سرد بود! و اما سبز بودنِ درختان در این سرما عجیب مینمود! دستانم را در جیب کاپشنِ قرمزم فرو کرده بودم! به این فکر میکردم که این کاپشنِ قرمز در اکثر خاطراتِ سردِ من حضور داشته است! و من چه اغراق شده در میانش احساسِ آرامش دارم! دوستش دارم خب! اینکه عیب نیست...من حتی به وسایلم نیز دل بستگیهایِ خاص دارم! گاهی برایم لب باز میکنند و کلی باهم گَپ و گفت میکنیم! عجیب است، حتی مسخره است! اما دنیا جایی است که معمولا چیزهای مسخره، حقیقت دارند!! باد شدید بود و من به سختی سعی میکردم با پلکهایم از چشمانم در مقابلش ، محافظت کنم! یادم نیست من چرا ساعتها آنجا ایستاده بودم...یادم نمیاید چه کار داشتم یا منتظر چه کسی بودم! یادم هست به تو فکر میکردم! تو را در ذهنم تجسم میکردم ، بعد می نشستم به تماشایت! باد که میامد ،در گوشم میپیچید و صدایِ زوزه مانندی ایجاد میکرد! هر بار این اتفاق میفتد، با خودم میگویم، بقیه هم مثل من باد، درونِ گوشهایشان زوزه میکشد!؟ یا فقط گوشهایِ من اینجوری هستن!؟

گرۀ روسری ام شل بود و شدت باد مدام شُل تر و شُل ترش میکرد! کسی نبود! دلم میخواست باد موهایم را حیران کند! شاید بویِ صورتیِ تندش را به مشامِ تو برساند! اصلا میلی نداشتم که، دستهایم را از جیبم بیرون بیاورم تا روسری ام را مرتب کنم! روسری!!...بگذار اصلا باد ببردش....ببردش جایی که اصلا پیدا نشود! انگار باد صدایِ پنهانِ درونم را شنیده باشد، یکهو روسری را از سرم دزدید! خندیدم! اما بی روسری چه میکردم!؟ سرم را به سمت آسمان گرفتم! آنجا که قیامتی بود! ابرها با سرعتِ هر چه تمامتر میدویدند! سرم گیج رفت! چشمانم بسته شد! لبهایم به لبخند باز!


یادم نیست چه شد که قصد رفتن ، کردم! قدم زنان آمدم به طرف درِ باغ! پیش خودم گفتم کلاهِ کاپشنِ قرمزم را رویِ سر میگذارم! روسری میشود! هه! دیدم درختی روسری ام را از دستِ باد قاپیده است! خندیدم...ازش تشکر کردم! بی شک حتی او هم کمی، از من دور اندیش تر بود! :)

۲۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۷ بهمن ۹۲ ، ۲۲:۵۵
آزیتا م.ز
۲۶
دی ۹۲


دلم میخواهد بیایی، دستم را بگیری و بزنیم به دل کوه ، به دلِ جاده، به دلِ طبیعت! این روزها این حوالی هوا خیلی خوب است! این حوالی، زمستانها، بهار میشود! بهار میشود دیگر! بهار بودن به همین است دیگر به هوای خوب ، به سبز بودن، به آفتابِ لطیف! این روزها اینجا بهار شده است و همیشه تنها ماندنها، در خانه ماندنها هنگام بهار ، سخت تر میشود! وقتی بهار است باید کسی باشد، باید کسی پیدا شود، باید کسی را داشته باشی....که دستت را بگیرد ، باهم بروید در دل طبیعت و مَست شوید! که کوله پُشتی یتان را پُر کنید از بار و بندیل و خوراکیهای خوشمزه...که بروید یک جایی که هم سبز است هم خلوت است ، هم  کمی سرد است! آتیشکی روشن کنید و یک چایِ زغالیِ نه چندان بهداشتی عمل بیاورید و بزنید به بدن! که من از توی کوله پُشتیِ سبزم خرما بیرون بیاورم و بگویم ،قند چیه میخوری؟ بیا خرما بخور هم مفیده هم بی ضرر! کسی باشد که فکر همه چیز را کرده باشد! با خودش پتو مسافرتی هم برداشته باشد...توی کوله پُشتی اش را که میگیردد، صد قلم جورواجور پیدا شود! اصلا هم اهمیت ندهد که خیلیهاشان ممکن است به کار نیایند و فقط بار سنگینی باشند! وقتی هم که بهش میگی اینها را دیگر چرا آوردی، بگوید ،گفتم شاید لازم بشه، حالا مهم نیست! که مثلا توی کوله پُشتی اش بگردد یک شکلات پیدا کند و بدهد به تو، که وقتی میگذاری دهنت از سنگ مانند بودنش بفهمی ،که شکلاتِ ممکن است یه قرنِ اخیر را در کوله پُشتیِ مذکور به سر میبرده! اما مهم نیست! مهم این است که در دلِ طبیعت که هستی کوفت هم که بخوری، خوشمزه به نظر میاید! بعد تو آواز خواندنت بگیرد ، او هم گوش کردنش! بعد او خواندنش بگیرد، تو گوش کردنت! باد بیاید ،صداهایمان را باد ببرد! مهم نباشد که رویِ نُت میخوانیم یا نه! در طبیعت که باشی...خارج هم که بخوانی، باحال میشود! این روزها، این روزها که هوا بهاری است، یک نفر باید باشد!


هردو عکس

18 اردیبهشت 1391

منطقه وارنگه رود

جاده چالوس

۲۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۱ ۲۶ دی ۹۲ ، ۱۳:۳۳
آزیتا م.ز