حرفهای شاید بی پردۀ آزیتا

حرفهای شاید بی پردۀ آزیتا Instagram
بایگانی
آخرین نظرات
  • ۲۰ دی ۹۵، ۰۰:۳۸ - کرگدن آبی
    :(
  • ۱۸ دی ۹۵، ۱۶:۳۸ - برنا
    :((((
پیام های کوتاه
  • ۱۶ ارديبهشت ۹۳ , ۱۹:۰۹
    Boooooooo
  • ۱۶ ارديبهشت ۹۳ , ۱۹:۰۹
    Boooooooo

فید خوان rss reader

۱۰۹ مطلب با موضوع «روزی که گذشت» ثبت شده است

۱۷
مهر ۹۵
یادم نمیاد دبستانی بودم یا راهنمایی، اما اون روز یکی از بهترین و دلنشین ترین و سبزترین خاطرات زندگیمه! از طرف مدرسه مارو برده بودن باغ ملی گیاه شناسی ایران ...  یادمه تمام مدت حسم مثل این بود که مارو بردن و از بهشت دیدن کردیم، اونقد با آب و تاب ازش تموم این سالها واسه خانواده ام تعریف کردم که اونا هم هنوز که هنوزه تحت تاثیر تعریفهای منن .
بازدید از این باغ برای عموم تا همین چند سال اخیر آزاد نبود ، و فقط حالت تحقیقاتی علمی داشت ، چند سالی هست که میگن به دلیل کمبود بودجه و افزایش هزینه ها درِ این باغ زیبا رو به روی عموم باز کردن... تو تموم دنیا باغهای گیاهشناسی وجود دارند که بهشون میگن botanical gardens و بازدید ازشون برای عموم آزاده و سالهاست که به همین منواله!!!  اما وقتی اسم ایران میاد ، پشت بندشم کلی بی فرهنگی میاد!! وقتی در یه باغ با این همه گونه های ارزشمند رو به روی ماها باز کردن خوبه که ما هم تو حفاظت ازش نقش داشته باشیم، رو درختها یادگاری ننویسیم ( دیده شد  :| ) سیگار نکشیم فیلترش رو نندازیم ( :| ) تخمه نخوریم پوستشو نریزیم ( :| آخه آشغال تخممممممه تو باغ به این مهمی و زیبایی ) یادم رفت بگم ، دیروز بعد از سالها باز رفتم به اون باغ که یکی از بهترین خاطره های زندگیمه و البته کلی برای رفتنش ذوق داشتم و خیلی خوشحالم که درش به روی عموم باز شد ، چون قبلا هیچوقت فکر نمیکردم روزی برسه که باز بتونم برم توی اون باغ زیبا ... 
 
 
البته وقتی از طرف مدرسه برای بازدید ما رو برده بودن یه چند تا قسمتی که الان بازدید نداره هم برده بودنمون که یکیش گلخونهء کاکتوسها بود ، که واقعا حیف که اون موقع از موبایل خبری نبود و نشد از اون کاکتوسهای عظیم عکس بگیرم ، دومیشم باغ درختهای میوه بود.. 
مساحت این باغ ١٥٠ هکتاره که هر قسمتش رو به نوعی به یه اقلیمی اختصاص دادن ، مثل البرز و خزر ، زاگرس و توران ، آمریکا اروپا ، چین و ژاپن ، قفقاز و گونه های خاص اون مناطق رو توش کاشتن ... چند تا دریاچه و آبشار هم توی باغ هست و رفتن بهش میتونه یه روز عالی رو واسه ادم رقم بزنه ... 
در ادامه یه سری عکس ازش میذارم باشد که لذت ببرید ... 
۱۶ نظر موافقین ۲ مخالفین ۱ ۱۷ مهر ۹۵ ، ۱۷:۲۶
آزیتا م.ز
۲۷
تیر ۹۵
دیروز رفته بودم امور دانش آموختگان ادارهء کل امور دانشجویان وزارت علوم ، از اسمش که احتیاج داره یه تریلی وظیفه حملش رو به عهده بگیره که بگذریم ، اولین مکان دولتی ای بود که یه عالمه کارمند خوش اخلاق اونجا دیدم، با اینکه اکثرشون سرشون شلوغ بود و تند تند مشغول بودن اما با لبخند و روی گشاده و صدای عاری از  زور و اجبار جواب آدم رو میدادن، حتی باورم نمیشد که خانومه با لبخند بخاطر معطلی چند دقیقه ای من ازم دوبار عذرخواهی کرد، دم در آبجوش و چایی و لیوان کاغذی بود ، اون ور آبسردکن با آب تصفیه شدهء خنک ، احترام به ارباب رجوع داریم مگه؟ آیکون آزیتا با شاخهای در اومده :))) 
اولین اتاقی که رفتم توی طبقه سوم متعلق به یه خانم بود که سریع نظرم به گوشهء اتاقش جلب شد، پر بود از گلدونهای بزرگ و کوچیک و رنگ و وارنگ با گیاههایی که به شدت سر حال بودن ، پیش خودم فکر کردم چه خانم باحالی که اتاقش رو که بیشتر ساعات روزش رو اونجا سپری میکنه اینقد سبز کرده ، بعد رفتم به اتاق بعدی و بعدی و بایگانی و چند تا اتاق دیگه، چی دیدم؟؟!!! همهء اتاقها پر بود از گلدونهای سبز سرحال ... خدای من، گیاه نگه داشتن تو امور دانش آموختگان وزارت علوم یه سنت بود انگار... همهء گیاهها هم معلوم بود سالهاست که اونجا هستن و حسابی رشد کردن و حالشون خوبه، میگن گیاهانی که صاحبهای خوش خلق دارن خوب رشد میکنن و باز میگن آدمهایی که کنار خودشون گیاهان سبز دارن خوش خلق میشن، کدوم؟ شایدم هر دو... 
 
 
ای اون کسی که کاری کردی که منو انداختی تو دردسر مدرک المثنی گرفتن ، از هیچ دعا و نفرین بدی که بلدم برات فروگذار نیستم اما بازم جای شکرش باقی که اداره امور دانش آموختگان از اون اداره هایی نبود که برای رفتن بهش باید کفاره پس داد. 
سبز باشید :)
۲۶ نظر موافقین ۷ مخالفین ۱ ۲۷ تیر ۹۵ ، ۱۳:۲۴
آزیتا م.ز
۱۰
خرداد ۹۵
قبلا گفته بودم من تا حالا نمایشماه کتاب نرفتم و حالا باید بگم که نمایشگاه صنایع دستی هم تا حالا نرفته بودم البته بین این دو یه تفاوتی هست که به اولی خیلی مشتاقم نبودم که برم اما دومی رو سالهاست دلم میخواد برم و موقعیتش جور نشده بود! دیروز بالاخره ما رو طلبید و رفتیم البته خدایی یه ساعت گشتن تو یه همچین جایی خیلی کم بود و عاقا دلم اونجا موند ، موند ، موند ...
 
علاوه بر اینکه خیلی خوشحال شدم که ایران هم کمی در تولید صنایع دستی پیشرفت کرده ، رفتار مردمانی که اومده بودن و اونجا غرفه زده بودن برام جالب بود ، چقد مهربون و با حوصله جواب مشتریها رو میدادن و چون مستقیم از شهرستانها اومده بودن بی آلایشی درشون موج میزد ! خیلی دوسشون داشتم ( ایکون چشم قلبی) ... امروز تا نه شب آخرین روزشه ... اگه نرفتید حتما در سالهای آینده برید ... 
در ادامه مطلب روایت کوتاه تصویری از نمایشگاه که البته جای خیلی از عکسها خالیه الان پشیمونم چرا بیشتر عکس نگرفتم
۳۳ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۰ خرداد ۹۵ ، ۱۴:۴۵
آزیتا م.ز
۲۴
ارديبهشت ۹۵
یه وقتایی بود که بعضی خیابونها بعضی پیاده روها ، واسه من فقط روی نقشه بود. فقط میدونستم تهران ،خیابون انقلاب داره ، فلسطین داره ، شوش ، سی تیر ، نوفل لوشاتو ، جمهوری ، ٤ راه استامبول ، ١٢ فروردین داره! بزرگتر که شدم چند باری پیش اومد که واسه انجام کاری بیام به مرکزِ ناشناختهء تهران ، جاهایی که همش حس میکردم توشون گم میشم ، اون موقعها مثل الان نبود که مترو و BRT کار آدمها رو آسون کنه، اگه بچه این ورا نبودی، راهت این ورا نمیفتاد زیاد، ، از شمال تهران کلی طول میکشید تا برسی به مرکز و جنوبش...
 
۱۷ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۴ ارديبهشت ۹۵ ، ۰۰:۳۰
آزیتا م.ز
۰۷
ارديبهشت ۹۵
الان که این یادداشت را مینویسم ،داخل باغ جهان، پارک بانوان کرج نشسته ام ! بعد از مدتها دارم با خودکار روی یک کاغذ پاره که ته کیفم پیدایش کرده ام به معنای واقعی مینویسم از آن جهت که دم در موبایلم را تحویل دادم و با وسواس و دقت خاصی بازرسی بدنی شدم و داخل آمدم.کارکنان پارک همه زنانی با چهره های غمگین و خسته هستند که حتی در محیط پارک که برای سایرین از حجاب اجباری خبری نیست مجبور به پوشیدن لباس فرم باحجاب هستند، اما خودش، پارک بسیار قشنگی است قسمتی از یک باغ قدیمی که بازسازی شده و پر است از درختان بلند و قدیمی ، گلهای رنگارنگ و متنوع ، دریاچه و فواره ! 
از طرف مدرسه ای دخترانه بچه ها را به پارک آورده اند پس الان صدای جیغ از اقصی نقاط اینجا به گوش میرسد ، سرسره و تاب بازی میکنند و اندازهء سوار شدن به یک ترن هوایی هیجان انگیز در نهایت شدت جیغ میزنند :))) 
ناگهان در این بین خانمی با شدت هر چه تمام در بلندگو چند بار فریاد میزند که ، خانمها حجاب خود را رعایت فرمایید ، آقایان برای کارهای فنی وارد پارک میشوند . چند دقیقه بعد با عصبانیت و داد و خشم بیشتر فریاد میزند خانمها حجاب را رعایت کنند ، آقایان وارد پارک میشنود ، بلندتر، آقااااایان وارد پارک میشنود . دختری ٧/٨ ساله که فرم مدرسه به تن دارد و مقنعه به سر، با حالت وحشت خاصی رو به دوستانش میگوید ، وااای آقاااایان وارد پارک میشنود . آقااایان...  
خبری از عکس طبیعت و گل و آش ترخینه و آب هویج کرفس طبیعی و بچه قورباغه ها و درختهای توت و گردو و صنوبر و بچه های گوگولی نیس ! آن طرف دیوار عکس برداری ممنوع است. 
۱۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۷ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۸:۵۷
آزیتا م.ز
۲۹
دی ۹۴
پست قبل که یه جورایی دندونی بود میخوام این پستم دندونی بنویسم :)))
اقا چند وقت پیش این فکِ بنده بسیور درد میکرد و حسابی اذیت میکرد تا حدی که جویدن رو واسه منه بیچاره به سختترین کار دنیا تبدیل کرده بود ، البته ناگفته نمونه دردش در مواقعی که عصبی و غمگین بودم بیشتر میشد ، خلاصه اونقد ادامه پیدا کرد که تصمیم گرفتم برم دندونپزشکی که یه چکاپی هم کرده باشم، از اونجایی که دندونپزشکه خودم که از ١١ سالگی پیشش میرم محل مطبش خیلی به محل زندگی الان من دوره گفتم همینجا نزدیک خونه میرم یه درمونگاه تخصصی دندون چکاپ میکنم که عکس هم واسم بنویسه اگه إحیانا مشکلی بود بعد میرم پیش اون . یه عصر پاشدم رفتم درمونگاه دکتر اومد فِرت یه نگاه سرسری کرد به دندونم بعد گفت دندون ٥ بالا خرابه باید ترمیم کنی ، یه عکسم نوشت. منم گفتم باااااعشه میرم عکس میگیرم میام . خخخخ رفتم عکس گرفتم بعدشم واسه اینکه دندون عزیزتر از جانم خراب شده کلی عزاداری کردم ، فرداش زنگ زدم به دکتر خودم از منشی بداخلاقترینش پرسیدم هزینه پر کردن دندون چقده؟؟ گفت از ٣٨٠ تا ٤٥٠ !!!! اقا منو میگی با ناامیدی تموم گوشی رو قطع کردم ! چه خبرررررره اخه ؟؟؟ بعد چند روز بعدش بعد از پرس و جو از دوستان یه دکتر دیگه که گفتن کارش خوبه رو پیدا کردم تماس گرفتم از اون هم قیمت گرفتم که گفت از ٢٥٠ شروع میشه ... گفتم بذار حالا از یکی از دوستان دیگه هم تو کرج بپرسم دکتر خوب نمیشناسه که خوشبختانه یه دکتر معرفی کرد و زنگ زدم به اون که گفت ١٥٠ تومن. به هر حال از این اخری وقت گرفتم و چند هفته بعد،رفتم که با نهایت غم و اندوه دندون بیچاره رو بسپارم به دست دکتر جان .
بعد از یه ساعت و نیم انتظار در مطب دکتر که البته اون نیم ساعتش تقصیر خودم بود که زودتر از وقتم رفته بودم و بقیه اش تقصیر دکتر ، صدام کردن رفتم داخل ، دکتر کم حرفی بود ولی بیشتر اهل عمل بود نیگا کرد بالا پایین کرد یه ذره با دندونهام ور رفت اخر سر گفت دندونات خوبه مشکلی نداره ! من : o_O یعنی برم؟؟ دکتر:اره دیگه مشکلی نداری ! من: :دی 
 
ایشونم فک بنده هستن نترسید
 
خلاصه بنده برای دکتر دندانپزشک درمونگاه بابت یکماه عزاداری و دل نگرانی ام خواهان أشد مجازات میباشم و همدردی خودم رو با بیمارانی که الکی میرن اونجا و دندون سالمشون رو خراب میکنن اعلام میدارم :| 
۲۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۱ ۲۹ دی ۹۴ ، ۲۱:۱۴
آزیتا م.ز
۱۹
آذر ۹۴
آقا دیشب بدو بدو رفتیم یه رستوران جدید  ، البته دوییدنمون از فرط گشنگی نبود از فرط دست به آب بود تو سرما خخخخخ!! وقتی رسیدیم داخل دیدیم عه ، هیچکس نیست ! بعد گفتن هنوز بطور رسمی افتتاح نشده ، ولی چون شمایید ، بشینید دیگه ، چکار کنیم یه غذایی میاریم براتون!
 
۱۸ نظر موافقین ۶ مخالفین ۱ ۱۹ آذر ۹۴ ، ۱۱:۱۲
آزیتا م.ز
۱۱
آذر ۹۴

 

یادمه دوران دانشجویی ، روزهای تعطیلی، وقتی دوستهام تماس میگرفتنُ برنامه فیکس میکردن که مثلا آزیتا عصر میای بریم بلوار ارم؟ یا گنجنامه ، یا سینما هر جای دیگه! منم در حالی که آفتاب وسط آسمون بود و سرشار از انرژی بودم میگفتم بععععله که میام خیلی خوبه !! کلی هم تو دلم خوشحال میشدم  که واسه روز تعطیل برنامه گذاشتیم و قرار نیست تموم روز رو تنها تو خونه بمونم ! ولی امان از وقتی که آفتاب یواش یواش بی فروغ میشد و میومد پایین آسمون ، منم یواش یواش یه هولی به تنم میفتاد که ای بابا عجب غلطی کردم گفتم میام، هر چی به شب نزدیکتر میشد ، بی حال و بی حال تر میشدم ، تا جایی که خیلی مواقع تماس میگرفتم و میگفتم نمیام ، گاهی هم پیش میومد که کِشون کِشون خودم رو از در خونه به زوووووور پرت میکردم بیرون!

 

۱۸ نظر موافقین ۷ مخالفین ۱ ۱۱ آذر ۹۴ ، ۲۱:۴۸
آزیتا م.ز
۱۴
آبان ۹۴
 
گاهی هم وقتی صبح چشمات رو باز میکنی ، با صحنه ای مواجه میشی که پیش خودت میگی آیا من  از خوش شانسترین آدم های دنیام یا بدشانس ترینشون؟! O_o 
کنجکاو شدین بدونین چه صحنه ای؟؟ میگم براتون ! چشم باز کنیدُ جنازه سر و ته و یه سوسک که هر شاخکش به قاعدهء ده سانت باشه رو دقیقا بالای کله تون ، دو سانتی بالشتتون افتاده رو ببینید ! =_=
بعد همون طوری که به قیافه نحسش زل زدید به این فکر کنید که اگه نصب شب اومده بود رو صورتتون چه حالتی رخ میداد ! بعد اگه جیغ میزدینُ هول میکرد میرفت تو دهنتون چییییی... بعد همینجوری فکرهای مزخرف بهم هجوم اورده بود که به خودم اومدم ، دیدم بهتره جنازهء منحوسش رو از طبقه ششم به درک واصل کنم و ممنون باشم از اون دست نامرئی ای که سوسک مورد نظر رو دو سانتی کله من کشته بود و به این نتیجه برسم که از خوش شانس ها هستم ... اره حتما از خوش شانسهام خخخخ
 
ادامه مطلب عکس چندشه ، نگین نگفتی :)))
۲۵ نظر موافقین ۱ مخالفین ۱ ۱۴ آبان ۹۴ ، ۱۶:۰۱
آزیتا م.ز
۰۲
شهریور ۹۴

من مشغول آخ و اوخ بودم که مشتری خاطره جون کارش تموم شد در حالی که یه ربع بود بدون وقفه موبایلش آهنگ پدرخوانده رو واسمون میزد ! آره شوهرش تند تند موبایلشو میگرفت که یعنی بیا پایین ، بسه! آخ... اره من تو کابین بودم که خاطره جون تا مشتریش رفت گفت بیچاره دختره اصن دلم براش کباب شد! سمیرا جونم که داشت  تو کابین پوست منو میکند ، داد زد گفت چرااا؟ خاطره جونم تعریف کرد که دختره بیچاره سه ساله ازدواج کرده شوهرش متولد ٥٩ ! دو سال اول که اصلا بچه نمیخواستن ولی بعدش دختره به شوهرش گفته داره سی سالم میشه تو هم که سنت بالا میره بیا بچه دار شیم ، اونقد گفته تا شوهره راضی شده که بااااااعشه اگه تو میخوای... بعد یه شب به نیت بچه  عملیات انجام داده بودن ، ولی یهو فردای همون شب وقتی شوهره از سر کار میاد ، به زنش میگه ، ببین دیگه هیچوقت اسم بچه رو جلو من نمیاری ها ... دیشبم خریت کردم ! حالا خواست خدا میشه ، فرت با همون یبار زنه حامله میشه ... الان بچشونم بدنیا اومده بود که شوهره حال نداشت یه ساعت نگهش داره تا خانومش تو آرایشگاه باشه و هی زرت زرت زنگ میزد !  آخخخخ یهو سمیرا گفت خب تا اینجا که چیزی نبود ، خاطره گفت اره ، نگو تازه بچش بدنیا اومده بوده که زنه میفهمه ، شوهرش سه سال و نیمه با یه دختره دیگه دوسته یعنی قبل از اینکه حتی ازدواج کنه !! همشم باهاش عملیات داره و  کلی پول واسش خرج میکنه و اینا ... یهو سمیرا گفت اه اه .. بخدا دیگه حالم بهم خورد از بس از این ماجراها شنیدم .. اونقد زیاد شده که آدم دیگه بالا میاره.. همشم تقصیر خود زنهاست ! گفتم چرا؟ گفت اکه همین ما زنها با هیچ مرد زن داری دوست نشیم این اتفاقها نمیفته . همین زنها هستن که اگه دلشون بخواد یکی رو بدست بیارن اونقد میرن و میان و کِرم میریزن تا دل مرد رو ببرن... گفت نظر قلبی من اینه ولی خب جلو هیچ مردی نمیگم ! گفت یه دوستی داشته که بخاطر اینکه شوهرش بهش خیانت کرده با یه بچه ازش طلاق گرفته ، اون وقت الان رفته با یه مردی که زن داره دوست شده :| میگفت وقتی زنها میخوان بد باشن خیلی کثیف و عوضی میشن خلاصه خیلی از دست زنها دلش پر بود خیلییییی... نظر شما چیه!؟

۲۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۲ ۰۲ شهریور ۹۴ ، ۲۰:۲۵
آزیتا م.ز