حرفهای شاید بی پردۀ آزیتا

حرفهای شاید بی پردۀ آزیتا Instagram
بایگانی
آخرین نظرات
پیام های کوتاه
  • ۱۶ ارديبهشت ۹۳ , ۱۹:۰۹
    Boooooooo
  • ۱۶ ارديبهشت ۹۳ , ۱۹:۰۹
    Boooooooo

۸ مطلب در دی ۱۳۸۷ ثبت شده است

۲۸
دی ۸۷

نشسته  بودم اندر کف اسم خودم،که این بابا،مامانِ ما از کجا می دونستند که من قرار این جوری بشم که الان هستم که اسم آزیتا را بر ما نهادند.


شایدم یا اون موقع معنی اسم آزیتا رو نمی دونستند که از محالات است یا اینکه فکر نمیکردند که اسم رو شخصیت ،تاثیر میذاره،یا واقعا میخواستند که من این طوری بشمو الان پشیمونن و به روی خودشون نمیارن که خود کرده را تدبیر نیست یا اینکه واقعا از اون بچگی به قیافه من میخورده که خیلی آزیتا هستم. آها یادم رفت بگم آزیتا یعنی چه؟؟؟؟ همون جوری که مطلع هستید شایدم بعضیهاتون مطلع نیستید آزیتا یعنی آزاده و رها از قید و بند ، که نام دختران بوده در دوران زندیه و نام یکی از پرنسسهای ایرانی که خدا رو شکر گرچه از پرنسس بودنش چیزی به ما نرسیده،لااقل آزیتا بودنش به ما بسی ارث رسیده!! با این اوصاف من بسی از نام آزیتا که بر بنده ی آزیتا نهادینه شد راضی و خشنود هستم.

شایدم واقعا اسم آدما روی سرنوشت اونا تاثیر میذاره،خدا میدونه یکی قراره یه دختر مظلومِ معصومِ بی زبونِ ساده ی حرف گوش کن بشه اما اسمشو میذارن آزیتا میشه یه دختر بی پرده ی بی پروای حرف گوش نده ی زبون دراز به قول مامانم چشم سفید!!

شایدم واقعا اینجوری باشه آخه این آنیتای ما زیادی لطیف شده،شاید به اسمش رفته،آخه آنیتا یعنی پرورش دهنده ی گل،حالا خدا میدونه این گل که قراره آنیتا پرورش بده کی بوده،کی هست،کی خواهد بود،چه گلی بشه،چه گلی به سر منو آنیتا بزنه،چه دست گلایی آب بده،خدا عالمه!!! ولی این آنیتای ما هم بیچاره تحت تاثیر اسمش بدجوری لطیف و نرم و نازک و مظلوم و ساکت شده ها!! شایدم هر چی ارث بوده من حقشو خوردم. خدا میدونه  شایدم این مامان ،بابای ما هم علم غیب داشتن و از اول میدونستند که ما تقدیره که کی بشیم،اما به هر شکلی هست خدا هردوشون رو رحمت کنه که اسمهای خوب و مناسب الحالی واسه ما گزیدند!!

*نکته۱: رحمت خدا شامل همه میشه،چه زندگان چه مردگان!

*نکته۲:از معنی اسمم بسی راضیم اما از اینکه یه اسم اصیل ایرانی هستش راضی ترم.

*نکته۳:خدا بیامرزه هم منو هم شمارو،انشاا...

در پی اظهارات دوستانه ی دوستان بعدا اضافه شد »»ترکیب دختر بی پرده فقط به عنوان منحرف سنج استفاده شده و هیچ گونه معانی ناموسی و سوت سوتی بدنبال ندارد!!!

۱۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۱ ۲۸ دی ۸۷ ، ۲۱:۰۳
آزیتا م.ز
۲۸
دی ۸۷

این روزها هر وبلاگی سر بزنی یه پست راجع به غزه گذاشته،حالا یا با  عزاداری و آی بیچاره مردم غزه شروع کرده یا از انتقاد از صدا و سیما و هی زده تو سر خودش و خوانندگان وبلاگ که چرا تلویزیون ایران از اول تا آخر جنگ غزه و خون و خونریزی و راهپیمایی مردم بیکار کشورای دیگه رو نشون میده. البته من نمیخوام  هیچی راجع به این موضوع بنویسم ،فقط میخوام مژده بدم که با نزدیک شدن دهه زجر اوه اوه ببخشید دهه فجر تصاویری از انقلاب و گل و بلبل و سرودهای یه قرن پیش هم به تصاویر غزه اضاف میشه تا عزا و شادمانی در هم بیامیزه و تلویزیون نصف در عروسی و نصف در عزا بسر ببره تا خودشم به گرخیجه ای وصف نشدنی دچار بشه!! از احوالات تلویزیون خونه ما همین بس که ۲۴ ساعته خاموش میباشد(بی اغراق ۲۲ ساعته).

امروز که جلوی عابر بانک وایستاده بودم تا مثلا با توجه به ذخیره مخزن اموالم کمی پول برداشت کنم روی صفحه تونستم اینو بخونم "مشترک گرامی آیا میدانستید که با همین کارت که در دست شماست می توانید از صدها مکان دیگر به طور مستقیم خرید کنید..." که دیگه صفحه عوض شد،اما اینو یادم انداخت که چند روز پیش که رفته بودیم آژانس مسافرتی تا بلیط قطار بخریم ، بابام که کارتشو در آورد تا اون همه پول بی زبونو به جیب رجا(راه آهن جمهوری اسلامی ایران) سرازیر کنه، خانم باکلاسه گفت معذرت میخوام اینجا کارتخوان نداریم وآنیتای بیچاره مجبور به دویدن در پیاده رو شد تا بعد از التماس به یه عابر بانک بی چشمو روی پررو، پول نقد گرفته و دوان دوان به آژانس برگرده،از قدیم گفتن سگ خونه بشی اما کوچیکه خونه نشی. با این اوصاف که آژانس مسافرتی بس بزرگ و مجلل بود با چندین و چند تا دختر خوشکل،موشکل که با آن همه رنگ و آب و لعاب بسی نیز مشکل داشتند یحتمل.آژانس کلی جلال و جبروت داشت اما کارتخوان نداشت. یادم افتاد اون جمله روی صفحه مانیتور عابر بانک عجب جمله قصاری بود بسی.....

*نکته۱:از قدیم گفتن به ظاهر طرف نگاه نکن>>>ظاهر فریبنده آژانس

*نکته۲:از قدیم گفتن کرم از خود درخته>>> کارکنان آژانس

*نکته۳:ناگفته نماند که آنیتا پای عابر بانک یک ۲۰۰ تومانی یافت که به صدقات واریز شد.

*نکته۴: چون هوا سرده و مردم واسه سفر میرن جنوب تا مشهد،رجا به مسافرهای مشهد تخفیف میده اما مسافرهای جنوب رو آدم حساب نمیکنه. جللق خالق احترام به مشتری رو می بینی؟؟؟

*نکته۵: آنیتا گفت این شبکه شتاب عجب شتابی داره،یحتمل رو مورچه سوار شده.

*نکته۶: تو این پست بسی نکته گماشتم خودمونیم!!

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۱ ۲۸ دی ۸۷ ، ۲۱:۰۲
آزیتا م.ز
۲۷
دی ۸۷

مالیخولیا یعنی وقتی چشماتو می بندی،تو مخت هی یکی باهات حرف بزنه!

مالیخولیا یعنی وقتی چشماتو می بندی راست بری چپ بیای،بالا بری پایین بیای!

مالیخولیا یعنی نگاه کنی به زندگی ببینی همه چی رو به راهه،اما تو هی نگران باشی!

مالیخولیا یعنی هم خوابت بیاد هم نیاد!

مالیخولیا یعنی هی تو یه ورق نقش و نگار بکشی بعد روشو خط خطی کنی!

مالیخولیا یعنی دلت بخواد یه کاری کنی اما هیچ کاری نکنی!

مالیخولیا یعنی هی فکرایی بکنی که خوشت نمیاد بعد یکهو دلشوره بگیری!

مالیخولیا یعنی بگیری ۲۴ ساعته بخوابی اما همش استرس کارای نکردتو داشته باشی!

مالیخولیا یعنی یه فکری رو دوست داشته باشی اما ازش متنفر باشی!

مالیخولیا یعنی خوشحال باشی اما درست همون لحظه از یه چیزی که نمیدونی چیه ناراحت باشی!

مالیخولیا یعنی یه کسی رو دوست داشته باشی اما حوصلشو نداشته باشی!

مالیخولیا یعنی هی وقت تلف کنی اما مدام بزنی تو سر خودت که چرا وقت تلف می کنی!

مالیخولیا یعنی وقتی تلفنی چیزی زنگ میزنه الکی دلهره بگیری!

مالیخولیا یعنی ...

*نکته ۱: اگه فهمیدی مالیخولیا چیه و دیدی خودتم دچار شدی یه فکری به حال خودت بکن!

*نکته ۲: افراد مالیخولیایی برای دیگران هیچگونه خطری ندارند اما خودشان در حال درب و داغون شدنن.

*نکته ۳: به جمع مالیخولیایی ها خوش اومدی!

*نکته ۴: اگر در تلفظ مالیخولیا مشکل داری زیاد به خودت فشار نیار مهم نفس عمله!

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۱ ۲۷ دی ۸۷ ، ۲۱:۰۱
آزیتا م.ز
۲۶
دی ۸۷

چند روز پیش وقتی خواهر کوچیکم " آنیتا" از دبیرستان اومد خونه، قشنگ تابلو  بود که اصلا اعصاب، معصاب نداره و دلش میخواد هر کی جلوش میاد و هر چی دم دستش میاد ،بزنه خردو خاکشیر کنه. بیچاره کلی تلاش کرد که جلو مامان سه نکنه تا مبادا مامان ،یکی از اون گیرای اساسی رو بهش نده. بعد چند ساعت که بنده در احوالات ایشان سیر و تحقیق می کردم که ببینم خانم چی شده که کشتی های بازرگانی-تجاری شون در جا باهم رفتن ته اقیانوس؟ خودش به زبون اومد گفت آزی می دونی امروز چی شد؟ گفتم نه دقیقا ،ولی میدونم و شک ندارم که یه دسته گلی،دسته چمنی یا حداقل یه دسته علف هرزی به آب دادی.گفت میدونی امروز مثل همیشه  تو کلاس بزن برقص راه انداخته بودیم که خانم "مشکل گشا" در رو باز کرد( خانم مشکل گشا ناظم بسیار بسیار مهربان دبیرستان هستش که خیلی بی ربط  به خانم مشکل ساز معروف شده) اومد تو از بخت بد، منم وسط کلاس در حال قر دادن بودم،حالا گفته تا آخر هفته یکی از والدینت رو بیار باهاشون کار دارم. با اینکه دلم براش می سوخت شروع کردم نصیحت کردن گفتم آخه تو شاگرد اول کلاس ،که نباید از این کارا کنی تو....... خودمم میدونستم دارم الکی یه خروار نصیحت سرش هوار میکنم، حالا مگه چکار کرده بودن؟؟ با پوشش کاملا اسلامی در محیطی مصون و ایزوله از هر گونه جنس ذکور و دریغ از هیچ گونه امکانات نوایی از جمله یک آلت موسیقی ناقابل جز میزونیمکت و تخته و تخته پاک کن و شیشه پنجره و یک خواننده نه چندان خوش صدا که تو همه کلاسها حداقل یکی پیدا میشه و یکسری تماشاچی که خودشون جسارت و شجاعت تو کلاس  رقصیدن ندارن و فقط عمل کف زدن رو متحمل می شن. مگه چکار کرده بودن؟ آخه از اونجایی که هر گونه امکانات رفاهی و تفریحی به وفور در کشور عزیزمون ایران یافت میشه واز شدت وفور نعمت مردم وقت نمیکنن که به غم و غصه هاشون فکر کنن یا تو اینترنت الافی کنن، به همین خاطر یه بزن و برقص الکی در محیطی کاملا ایزوله معادل با دختر بی شرم و بی آبرو ، بی تربیت و بی نزاکت و خلاصه هر صفتی که با "بی" شروع میشه است.

از اونجایی که آنیتا اصلا جرأت گفتن یه همچین حرفی رو به مامان، بابا که اصلا ازش انتظار ندارن که اون، پاشو جای پای من بذاره ،نداشت و امروزم ۵شنبه بودو حتما باید دیگه می رفتن ،من این ماموریت خطیر رو به گردن گرفتم،چون دیگه بالاتر از سیاهی که رنگی نیست. دیشب سر میز شام با صدایی رسا گفتم که فردا یکی از شما باید برید مدرسه ی آنیتا با ناظمش صحبت کنید، بابا که بیچاره خشکش زده بود ، مامان هم داشت خودشو واسه یه دادگاه علنی آماده میکرد،که من ادامه دادم به خاطر اینکه آنیتا علاوه بر اینکه درس خوب،شخصیت خوب،انضباط خوب و کلی چیزای خوب دیگه داره بسی رقص خوب هم نیز داره که برای خیلی ها خوش به دل ننشسته و رنجیده خاطر گشته اند. این بود که مامان بابا مات و متحیر از این چنین وصفالحال من،زبانشان الکن ماند و ...

حالا شما بگید مگه رقصیدن جرمه؟ یا مثلا اگه یه انسان بی نوایی از استعدادهای هنرهای هفتگانه این یکیش نصیبش شده باشه ،تو ایران باید چه خاکی بر سر گرامش کنه؟؟که رقصیدن در منزل ، مهمانی، کوچه، خیابان، چهارشنبه سوری، عروسی، تولد و مدرسه یا هر جای دیگه که از آوردن نامشان معذورم امری بسیار ناشایست است و جرمی بسیار گران؟؟

*نکته ۱:یک نمونه از کارهای خوب بنده که توسط بی پردگی صورت گرفت.

*نکته۲:امکانات تفریحی ایران از جمله دیسکو، نایت کلاب، دانسینگ، رستورانهای کاملا مفرحه و کلابهای نوجوانان ،جوانان و میانسالان اگه نمی دونستی بدان و آگاه باش

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۱ ۲۶ دی ۸۷ ، ۲۰:۵۹
آزیتا م.ز
۲۵
دی ۸۷

مادربزرگم همیشه میگه دختر چشم سفید یا خونه بخت نمیره یا اگه بره هنوز ساز و دهل عروسیش جمع نشده برمی گرده خونه باباش. داشتم با خودم فکر میکردم نکنه منم به خاطر این بی پرده حرف زدنم کنج خونه بابام بمونم و نمی دونم یه اصطلاحی داره، دختر چی بشم؟؟ دختر... دختر... آها دختر ترشیده بشم. می دونیدالبته این دلهره هر دختری می تونه باشه ولی خداوکیلی شما بگید من که همش مامانم میزنه تو سرم و هی میگه آخر تو  منو سکته می دی،نباید بیشتر از بقیه دلهره داشته باشم؟؟ با این حال من هیچ اهمیتی به این موضوع نمیدم که حالا به خاطر شوهر پیدا کردن هم که شده بیام مثلا حرفهام رو سانسور کنم و ملاحظه کنم ببینم حالا به تریج قبای فلان خانم یا آقا بر نخوره، اصلا زهی خیال باطل که کسی بخواد فکر کنه من واسه خاطر یه شوهر ناقابل میام دست از افشای حقیقت بر می دارم و این حرفا! از اونجایی که آرزو بر جوانان عیب نیست و امید منشا زندگی است و از این جور جملات قصار شاید یه نفرم پیدا شد که مارو همین جوری که رک و راست حرف می زنیم و می نویسیم خواست و ما هم انشاا... به امید خدا سفید بخت شدیم.البته هر آن انسان خوشبختی که مهر ما بر دلش نزول پیدا کرده و وقتی من حرفهای بی پرده می زنم دلش قنج میره و همین طوری تو دلش قند آب میشه تا مرض قند بگیره، این رو هم بدونه که تا آقا قشنگه ( محبوب بنده و دوست اینجانب) در دل بنده جای خوش کرده و زحمت رخت بر بستن از این دل مهربان ما هم بر خویش هرگز نمیدهد باید تا رسیدن نوبتش اندر صف طولانی بایستد تا شاید یحتمل نوبت قسمتش شود. البته شاید تا اون موقع که این انسان خوشبخت پیدا بشه و مسائل قند و قنج و این حرفا پیش بیاد آقا قشنگه قدم رنجه بفرمایند و به خواستگاری بنده تشریف آوردند البته این رو از همین جا با صدای بلند اعلام می کنم که بنده بسی احتیاج به تفکر و تامل در مورد ایشان داشته تا بتوانم اندک جوابی مختصر به ایشان بدهم.

اما با تموم این اوصاف و حرفا شاید به گفته مادربزرگ جان، بنده هم به ترشیجات پستوی آشپزخانه پیوستم و مفتخر به امر خطیر ترشیدگی شدم اما مگه ترشی کم طرفدار داره تورو خدا شما بگید، من که خیلی هارو میشناسم که واسه ترشی سرودست می شکنند و یک ظرف ترشی و از هم قاپ می زنن با چه اوصافی!! حالا شما بگید مگه ترشی کم طرفدار داره؟؟ ها؟؟؟

*نکته: خدا بیامرزه هر کس این کلمه البته رو ساخت که بدجوری از ابزار کار بنده است،البته

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۱ ۲۵ دی ۸۷ ، ۲۰:۵۸
آزیتا م.ز
۲۵
دی ۸۷
" تا کور شود هر آنکس که نتواند دید" که وبلاگهای ۱ روزه،۲روزه،۳روزه.........یا چند روزه، کلی طرفدار دارن این از آمار وبلاگشون پیداست. به نظرم بعضی ها بخیلند! به خیالشون جاشون تو بلاگفا تنگ شده! کی دیده تا حالا کسی یه بچه رو که داره تاتی تاتی میکنه هل بده همه کمکش می کنن که بهتر راه بره مگر اینکه یه زن بابایی، یه هووی مامانی، یا شایدم یه بچه ابله باشه که هنوز نفهمیده ، بابا این جاشو تنگ نکرده!! آقا شما هم اگر مدعی هستی، اگر دستی در ید قدرت وبلاگ نویسا داری چرا تیکه میندازی؟ دلت می خواد زن بابا باشی یا اون بچه ابله؟؟ آها داشتم می گفتم اگه از وبلاگ نویسان عهد کهن باستانی جای تیکه انداختن دست ما جوونا هم بگیر ، اگرم می بینی یه جای وبلاگ مشکل داره قشنگ بیا بگو ( بی پرده) تا حل مشکل کنم، جان خودم جان شما اگه ذرة المثقالی ناراحت بشم محاله!! آقا مثلا بیا بگو فلان جات مشکل داره نه ببخشید معذرت میخوام بیا بگو فلان جای وبلاگت مشکل داره به همین راحتی به همین پاکیزگی البته درست که کور شود چشم حسود اما من با آغوش باز پذیرای افراد غیر حسود ،غیر بخیل و مهربان هستم، به امید یاری شما که هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم!!

* نکته: آغوش باز تنها یک اصطلاح دوستانه است برای پذیرش دوستانه افراد از هر گونه برداشت دیگر خودداری شود.

 
۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۱ ۲۵ دی ۸۷ ، ۲۰:۵۵
آزیتا م.ز
۲۴
دی ۸۷

آخه خدا رو خوش میاد نه شما بگو خوش میاد که از وقتی آپ کردم یه نفرم نیاد و ببین من ، آزی بی پرده حرف حسابم چیه، البته دروغ نگم فقط یه نفر به  من عنایت فرمودن نظرم دادن. اما نه شما بگو خدا رو خوش میاد؟؟  نه شما بگو؟؟ می گم بگو لااقل یه نظر بده دیگه با انصاف!!

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۱ ۲۴ دی ۸۷ ، ۲۰:۵۳
آزیتا م.ز
۲۴
دی ۸۷
دیشب بعد از اون همه قیامتی که مامان بر پا کرده بود بعد از برگشتن از مهمونی به خونه که دختر، من از دست تو چکار کنم؟ آخه این حرفها رو از کجات در میاری میگی؟ چند بار باید بهت بگم جلو فامیل باید آبرروداری کنی؟ اگه امشب فلانی این حرف تورو می شنید دیگه کل فامیل از هم می پاشید!! تا وقتی بچه بودی حرفاتو پای بچگیت میذاشتن و بهت می خندیدن اما حالا چی که آبروی مارو کشک کردی!!آخه جلو دهنت رو بگیر لااقل حرفتو پشت پرده ، تو یه لفافه ای چیزی بزن اگه می میری حرفتو نزنی! آخه از دست تو من سکته می کنم و تا به آخر دیگه یادم نیست چند ساعت محاکمش طول کشید فقط اینو یادمه که همه ی حرفاش یه معنی میداد" دختر حرف راست رو نگو" همین و خلاص.

به خاطر همین بود که واسه اینکه می دونم اگه حرفامو یه جایی به یه کسی نگم طولی نمیکشه که جا به جا میفتم و میمیرم البته دور از جون خودم و شما.برای همین گفتم حرفای بی پرده ام رو تو یه وبلاگ بذارم شاید دیگه هیچ خانواده ای از هم نپاشه!! آخه میدونید همین ۲ هفته پیش بود که رفته بودیم مهمونی ، عروس خالم پیش من نشسته بود و هی می گفت "هومن" تو این یک سالی که ازدواج کردیم این کارو کرده،"هومن" جون اون کارو کرده، هومن....منم هی تو دلم می گفتم برو این حرفها رو به یکی بگو که هومن جون شمارو لااقل از بچگی نشناسه تا اینکه رسید به اینجا که تو این یک سال هومن منو دو بار برده سفر خارج و خیلی خوش گذشت و این حرفا که منو می گی عین یه مار کبرای چنبره زده نتونستم جلوی خودمو بگیرم و گفتم آخه می دونی چیه عزیزم هومن جون با دوست دخترهاشم سالی ۴،۵ بارسفر خارج می رفت شما که دیگه جای خود دارید که یکهو دیدم یه نیشگون کمرم و سوراخ کرد البته نگاه سنگین مامانم رو احساس میکردم که با خنده می گفت "آزی"شوخی میکنه که دیگه بقیش رو یادم نمیاد جز اینکه این زوج عاشق جدیدا بزن بکوب و ملاقه و .... اینا زیاد دارن. راستی این رو هم بدونید که من با بی پردگی حرفهام کارای خوب هم زیاد میکنم تو رو خدا بد فکر نکنید تا شاید شرح این مطلب باشد برای مجالی دیگر.

اما فکر نکنید من میخوام تو این وبلاگ از مسایل ناموسی و بوق بوقی و سوت سوتی و هر چیزی که وزارت ارشاد سانسور می کنه پرده بردارم اگر این فکرو میکنید سخت در اشتباهید بلکه من می خوام از یه چیزایی پرده بردارم که اصلا و ابدا ناموسی و بوق بو......... اینا نیست!!

خلاصه اینم بگم فردا روزی فکر نکنید اینجا یه وبلاگ بی تربیتی هست و هر روز پا شین بیاین اینجا به در بسته بخورید. اینو گفتم چون مامانم هم بی پرده صحبت کردن رو با بی تربیتی صحبت کردن اشتباهی میگیره و به من میگه بی تربیت چشم سفید.

«به همین ترتیب شد که از وبلاگ بی پرده ی من پرده برداری شد.»

۹ نظر موافقین ۲ مخالفین ۱ ۲۴ دی ۸۷ ، ۲۰:۴۸
آزیتا م.ز