حرفهای شاید بی پردۀ آزیتا

حرفهای شاید بی پردۀ آزیتا Instagram
بایگانی
آخرین نظرات
  • ۲۰ دی ۹۵، ۰۰:۳۸ - کرگدن آبی
    :(
  • ۱۸ دی ۹۵، ۱۶:۳۸ - برنا
    :((((
پیام های کوتاه
  • ۱۶ ارديبهشت ۹۳ , ۱۹:۰۹
    Boooooooo
  • ۱۶ ارديبهشت ۹۳ , ۱۹:۰۹
    Boooooooo

فید خوان rss reader

۱۴
خرداد ۹۴

از این به بعد میتونید داستان دنباله دارِ "آقای شادی" رو به قلمِ "خودکار سبز" اینجا بخونید :)

 

 

طرح از "آزی"

 

"آقای شادی" میخواد یه پُستِ دنباله دار بشه... شایدم یه قصهٔ دنباله دار شایدم یه زندگی نامه... که با همکاری من و خودکار سبز نوشته میشه... بی حفاظ مشتاقانه منتظر نظرهای شما بی حفاظیهای عزیز هست. کامنتهای شما مطمئنا دلگرمیِ خوبی واسه  نوشتنِ ادامهٔ این داستان میشه. 

قسمت اول در ادامه ....

سلام. اسم من "پرویز شادی" است، وقتی 7 سالم بود عاشق دختر همسایمون "شادی" شدم. من پیش خودم رویا پردازی میکردم که چه زوج خوشبختی میشیم: آقای شادی و شادی خانوم!

این شد که تصمیم گرفتم، واسه شادی خانوم یک نامه بنویسم و بهش بگم که من عاشقشم!اون زمانها نامه پرانی تنها راه ارتباط با عشق محسوب میشد! مثل الان نبود که طرف حیا رو خورده و آبرو رو قی کرده باشه!  ولی من که سواد نداشتم!!!تا اون روز هر چی کتک خورده بودم و تنبیه شده بودم که برم مکتب خونه و سواد یاد بگیرم به گوشم نرفته بود، اما حالا به عشق شادی هم که شده بود باید سواد دار میشدم اون زمان با مادر خدابیامرزم "شیرین تاج" خیلی احساس صمیمیت می کردم ولی یک مشکل بزرگ وجود داشت، میپرسین چه مشکلی؟ خب معلومه آخه ننه شیرین تاجم هم مثل من سواد نداشت! از پدرم "مرحوم حاج اصغر خان" عین سگ می ترسیدم! ولی به بهانه اینکه به حافظ و سعدی علاقه دارم و میخوام شعرهاشون رو بخونم از "حاج اصغر خان" خواستم که به من سواد یاد بده! اون زمانها مدرسه درست و حسابی که نبود. مکتب خونه بود و به بچه های تازه به مکتب رفته، حافظ و سعدی و قرآن تدریس میکردن؛ واسه همین بهانه ام برای یاد گرفتن سواد، طبیعی به نظر میرسید. وقتی هم بهش گفتم ، حاج اصغر یه نگاهی بهم کرد ، که یعنی مثلا سر عقل اومدی، فکر میکرد نتیجهٔ کتکهایی که زده رو بالاخره داره میبینه! نمی دونست ، قصهٔ علاقهٔ من به حافظ و سعدی داره از خونه همسایه آب میخوره و لاغیر.

خلاصه حدود شش ماه از آموزش حاج اصغر خان گذشت و من یاد گرفتم یک چیزهایی بنویسم. این شد که یک روز با اعتماد به نفس بالا کاغذی گرفتم و روش با زبان کودکانه ام نوشتم:

 

بنام خدایی که عشق را درست کرد

شادی دوستت دارم و میخوام که با تو عروسی کنم

همسر آینده ات پرویز

 

همون روز توی کوچه شادی مشغول خاک بازی بود. رفتم پیشش و نامه رو دادم دستش و فرار کردم تو خونمون. منه عاشق تو حیاط خونه داشتم تو خیال خودم به عروسی با شادی و تعداد فرزندان آیندمون فکر می کردم که یکهو در حیاط زده شد و شیرین تاج من رو فرستاد تا در رو باز کنم. منم بی توجه به این موضوع که شادی که سواد نداشت نامه رو بخونه و واسه خوندنش رفت نامه رو گذاشت کف دست خان داداشش "رستم" که ده سال از من بزرگتر بود! تا در رو باز کردم یک مشت محکم نثار فکم کرد!!!

اون روز من در راه عشق شادی هم از رستم کتک خوردم هم شیرین تاج و هم حاج اصغر خان. هنوز بعد از 87 سال وقتی به اون روز فکر میکنم تموم استخوانهای بدنم ، درد میگیرن...

 

<<ادامه دارد>>

موافقین ۶ مخالفین ۱ ۹۴/۰۳/۱۴
آزیتا م.ز

نظرات  (۱۷)

ای جااااان طفلیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی :)))))

 

ادامه بدبن لطفا :) خودکار سبز یه شخص دیگه ست یعنی یا چی؟؟

پاسخ:
:)))

نویسنده خودکار سبز هستن دیگه.. من کمی ویرایش میکنم :)
وخ چرا وسط مایو این آقای شادی مغزی سفید کار کرده خیاطه؟ دلیلش چی بوده عایا؟:))
پاسخ:
مایوش بنجوله :)))))))) بنظر تو دلیلش چیه؟ 
دلم برا اولین تلاش طرف سوخت.. نمدونی چقدر غصه خوردم براش که؟ 
راستی دیدم توی تصویر چهار فصل رو نشون دادی، اون هندونه نشونه تابستونش هست؟ :)


پاسخ:
هندونه ، حوض ، مایو :))) نشونهء چیه بنظرت؟ تابستووووووون دیگه
عزیززززززززززم 87 ساله ادامه دار ....
خوشحالم دوباره شادشدی ما رو هم شریک کردی.:)))
پاسخ:
خخخخخ ٨٧ ساااااال :)))))

مرسی :*
یاد اون داستانهای دیوانه خانه بود یاد اون افتادم :)) فک کنم واسه همین داستانه هم فیلتر شد اون وبلاگ مرحومت!!
اینم خوبه عشقولانه خوبه, عشقولانه های قدیمی خیلی خوبترن:)))
بعد خودکار سبز رو نمیشناسیم چرا??
اون رمزه هم درسته فقط همون پست منطق پدرانه رمزش فرق داره چون اونو واسه خودم نوشتم شاید حذفشم کردم اصلا چون وقتی خیلی عصبانی بودم نوشتمش واسه همین بهتره کسی نخوندش:)
پاسخ:
اره ... داستانهای دیوونه خونه رو خودم خیلی دوست داشتم ولی دیگه خورد تو ذوقم ننوشتمشون... والا نمیدونم وبلاگ بی خود و بی جهت فیلتر شد

خودکار سبز ناشناس هستند دوست ندارن معرفی بشن :))) 

منم اد میخواستم اونو بخونم چون فکر کنم به نمایشگاه ربط داشت :)))))
۱۴ خرداد ۹۴ ، ۲۱:۰۷ شکلات بانو
فک کن می خواستی داستان رو معاصر سازی کنی با شخصیت های دهه هفتاد!!! چه شود
پاسخ:
حالا اینم معلوم نیست چه شوووود :)))
عجب کج شانسی بوده آقای شادی
همون اول مورد نوازش قرار گرفته خخخخخخ
این طرح و ایده هات هم که بیشتر از خود داستان چشم آدم میگیره... ایول به این همه ذوووووووق هنری آزی بانوی گل :***
اسپند برات دود کنم چش نخوری یه وخ ؛)
پاسخ:
:)))) 

مرسی لادن جون لطف داری به من ... :* 

حالا داری دود میکنی یه مشت بیشتر اسفند بریز خخخخخخ
ایول داستان! جانمی جان!!! :]
پاسخ:
:)
تو از اون بچه هایی ک قصه گو رو به وجد میاری :))
نمیشه یکجا همه رو منتشر کنید!!
من سریال خیلی سختمه دنبال کنم فیلم سینمایی بیشتر دوست دارم خخخخ
پاسخ:
نه شرمنده این از این سریالهای ٥٦٤ قسمتیه :)))
یعنی خاطرخواه طرح زدنتم مخصوصا سیستم ناف و مایو:)))))


پاسخ:
به جز ناف یچیزای نامحسوس دیگه ای هم داره :))))
۱۵ خرداد ۹۴ ، ۱۶:۴۲ ریحانه(من و همسرجان)
موفق باشی😍
پاسخ:
مرسی
من اون نامحسوسارو دیدم خخخخخ
پاسخ:
خخخخخخخ آ باریک الله :))))
فعلا که زوده برا نظر دادن. باید یه چند تا قسمت منتشر شه تا با طرز نگارش نویسنده آشنا بشیم. حالا برای فردا 7-8 قسمت آماده دارین یا نه؟ صرفا برای آشنا بیشتر گفتم :)
ولی بزنم به تخته بچه های 87 سال پیش، کم از دهه 80 های الان نداشتن :))
راستی این نامه شاید میتونست یکم بچگونه تر و خنده دار نوشته بشه.نه؟

پاسخ:
یکم زیاده خواهیییی هاااا ٧/٨ قسمت!؟ سریالها هم وقتی شروع میشن یه چند قسمت طول میکشن تا جا بیفتن

نامه هم ٨٧ سال پیش با یه سواد چپو چوله بهتر از این بلد نبوده بنویسه عفو بفرمایید :)))))

نویسنده خودش کامنتها رو میخونه خوبیش اینه :)
آخرش به هم می رسن؟ این تنها سوال جدی منه د:
پاسخ:
زرنگی؟ اخر رو از اول میخوای بدونی؟ نمیشه :دی
بدجنس :)))))
پاسخ:
درخواستتون جایز نیست من بدجنس نیستم ؛)))
بنام خدایی که عشق را آفرید
دوستت دارم.
همین دو کلمه یعنی کل داستان
خوب که فکر میکنم میبینم این آیفن تصویری ها هم خوب چیزی هستنا....آدم از کتک خوردن نجات میده گاهی....اگه اون موقع از اینا داشتن، فکر کنم مسیر زندگی پرویز عوض میشد :)))
پاسخ:
خخخخ آیفون تصویری ... اون موقع فک کنم زنگم نبوده فقط کلون بوده :)))
۲۹ مرداد ۹۴ ، ۰۱:۱۳ فــــــاطـمــــه
خخخخخخخخخ
آخــــــــــــــــــــــــی بیچــــــــــــــاره
پاسخ:
:)))

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">