حرفهای شاید بی پردۀ آزیتا

حرفهای شاید بی پردۀ آزیتا Instagram
بایگانی
آخرین نظرات
پیام های کوتاه
  • ۱۶ ارديبهشت ۹۳ , ۱۹:۰۹
    Boooooooo
  • ۱۶ ارديبهشت ۹۳ , ۱۹:۰۹
    Boooooooo

فید خوان rss reader

۲۲
دی ۹۲

دو تا در داشت ،دوتا درِ بزرگ...یکیشون تو کوچۀ کناری باز میشد، اما در اصلی تو خیابونِ اصلی...در اصلی رو مُدام رنگ میزدن! فکر کنم هر سال! تو هشت سالی که من اونجا بودم...خیلی رنگها شد! اما من فقط وقتی خاکستری بود بعد سبز شد، خیلی ذوق کردم! کم پیش میومد ،از درِ پشتی استفاده بشه! همیشه اون همه دانش آموز رو از همون درِ اصلی میفرستادن خونه! مدرسۀ خیلی بزرگی داشتیم! آره من هشت سال از عمرم رو همونجا بودم! هشت سال مدتِ کمی نیست،مدتیِ که میشه خـــــــــــــــوب با در و دیوارِ یه جا عجین شد! اون مدرسه هنوزم همونجاست از خیلی وقت پیش از اینکه من پامو توش بزارم همونجا بوده،الانم همونجاست..یه مدرسۀ بزرگِ دو طبقه، با سه تا حیاط، یه آمفی تئاتر که قدِ یه سالنِ سینما بود،یه کتابخونۀ خیلی بزرگ و یه آزمایشگاه که واسه خودش تو اون زمان اَبَر آزمایشگاهی بود و کلی کلاس...وقتی ابتدایی بودم، آرزومون این بود که زنگِ تفریحها پامون وا بشه به حیاط بزرگه! آخه جز زمانِ جشنها یا یه اتفاقِ خاص، تو روزهای دیگه اون حیاط مالِ بچه های راهنمایی بود! حیاط خیلی بزرگ بود...اون موقعها که مث الان همه چیزو به سانت و متر اندازه نمیزدم فقط میدونستم خیـــــــــلی بزرگه اما الان که فکر میکنم، مطمئنم از 500 مترمربع هم بیشتر بود! سالِ آخری که تو مدرسۀ نرگس بودم، بنا کردن تو همون حیاط یه ساختمونِ سه طبقه ساختن، ینی عملا گَند زدن به اون حیاط که واسه ماها کم از بهشت نداشت! خدا رو شکر من مرگِ اون حیاط رو به چشم ندیدم اما هر وقت یادم میفته که الان اون حیاط دیگه شبیهِ اون چیزی نیست که تو یادِ منه،غصه ام میشه...

اما به هر حال اون مدرسه هنوز همونجاست و درهاشم هنوز همون درهاست....دری که تو خیابونِ اصلی به سمتِ شرق باز میشه!از وقتی یادمه ما چند ساعتی دیرتر از جاهای دیگه،تعطیل میشدیم،اوایل به خاطر این بود که مدرسه نمونه مردمی بود اما بعدا هم که دیگه نمونه مردمی وَر افتاد ،طبقِ عادتِ دیرینه همینجور ادامه پیدا کرد! ینی اگه دبستانهای دیگه 12 ظهر تعطیل میشدن، امکان نداشت ما زودتر از 2 تعطیل بشیم!وقتی هم زنگ میخورد ،سیلِ جمعیت بود که به سمتِ در هجوم میوردن، هرکی نمیدونست ،با دیدنِ اون صحنه ،انگار میکرد،داریم از زندانِ آلکاتراز (؟) فرار میکنیم! وقتی میخواستیم از اون در که عرضش به دومتر هم نمیرسید بریزیم بیرون،شبیهِ اسمارتیزهایی بودیم که یهو وسطِ خیابون پخش میشدیم!

یادمِ دو روز بود که بارون میومد...زنگِ آخر خورد و مثل همیشه بچه ها پاشیدن بیرون! وختی از در میزدیم بیرون هر کی یه طرف میدویید، بیشتر بچه ها میرفتند سمت کوچۀ کناری که همیشه ده،پونزده تا مینی بوسِ رنگ و وارنگ اونجا منتظر بودن، بضی هم که خونشون نزدیک بود و پیاده میرفتن به جهاتِ دیگه....انگار زمینو فرش میکردن با یه مُشت جوجه های کله آبی...

از در که زدم بیرون قبلا از اینکه به طرفِ سرویسها بدوم...انگار واسه چند لحظه مسخ شده باشم، همونجا خشکم زد و زُل زده بودم به آسمون...شاید حیرت آورترین چیزی بود که تا اون روز دیده بودم....زیباییش میتونست آدمو سحر کنه! چیزی که همیشه راجع بهش شنیده بودیم،عکسهای نقاشی شده اش رو تو کتابهامون دیده بودیم، اما اون کمونِ رنگی رنگیِ خوشرنگ با اون عظمت و پررنگی تو آسمون میتونست هر بچۀ 7 سالۀ عاشقِ طبیعتی رو سر جاش میخکوب کنه! شاید قبلا رنگین کمونهای کوچیک زیاد دیده بودم اونایی که فقط یه ذره اند یه گوشۀ آسمونن یا اونایی که وقتی شلنگ آب رو با فشار به سمتی میگرفتیم که آفتاب به قطرات آب بتابه، سر و کلشون پیدا میشد... اما اون یه رنگین کمون بود با قـــــــــــــــــــــوس کامل که کُل آسمون رو گرفته بود..فوق العاده بود...چیزی که هنوز بعد از 20 سال صحنه اش جلو چشممه!صحنه ای که با صدایِ یکی از دوستام که داد زد و گفت بدو آزی الان جا میمونیم، علی آقا داره میره تموم شد :)




حالا دیروز، بعد از 20 سال، طبیعت دوباره شگفت زده ام کرد، زیر بارون شُرشُر وایستاده بودم به وجد اومده بودمو...تونستم بعد از مدتها بلند بلند ، با خدا حرف بزنم!نمیدونم شاید مسخره به نظر بیاد اما دیدنِ یه رنگین کمونِ کامل تو آسمون همیشه میتونه نفس منو تو سینه حبس کنه! رنگین کمونی که تک تک رنگاش مشخص باشه....اصن همین که یه سمت، آفتابِ یه سمت بارونِ شدیدی که اجازه نمیداد من درست عکس بگیرم، و یه کمونِ رنگی رنگیِ جذاب بالا ی سر تو آسمون،واسۀ من خودش یه لحظۀ باشکوهِ، یه صحنه که میتونه، دوباره منو به خدا نزدیک کنه!


+تو عکس واقعا ،اون جذابیتِ واقعیش به تصویر کشید نشده!

+حالا که این همه از مدرسۀ محبوبم، که بهترین روزهای زندگیمو اونجا گذروندم،براتون گفتم، میتونین برید تو ادامۀ مطلب و یه عکسِ مرتبط باهاش رو ببنید :)


اون دری که اون پشت میبینید،درِ پشتیِ که گفته بودم...اینجا کلاس پنجمِ و اونم یکی از معلمهای محبوبِ من خانمِ نوروزیانِ....منم که بینِ اینا هستم حالا بماند که کدومم؟ :D 


لطفا جلوی کنجکاویِ خود را بگیرید... خخخخ

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۹۲/۱۰/۲۲
آزیتا م.ز

نظرات  (۳۱)

آزی آزی آزی
هر کار کردم حربفش نشدم
متونسم جلو کنجکاویمو بگیرم

کدومی !!!
پاسخ:
خخخخخخخ

همونم....اگه شخصیتِ منو خووووووووب میشناختید...زود میفهمیدید :))
۲۲ دی ۹۲ ، ۱۷:۲۰ خانومه آقای x
خب بگو کدومی دیگه!
خدای من چه شکلایی دارن اینا!
اون که پایین نشسته چه دندونایی داره!
اخ خدا یاد مدرسه خودم افتادم
ازی خدالهنتت نکنه!منو هوایی کردی
پاسخ:
نموگوم :D
آخییییییییییی هوایی اینجوری خوبه که :)
بگو زود دستاشونو بیارن بالا اونی که لاک دغره تویی خخخخخخخخخخ
پاسخ:
خخخخخخخخخخ

خیلی باحال بود....

Akhhhhhhh
پاسخ:
ooookh :D
مطمئن هستم اون کوچولوهه که جلو نشسته و دوتا دستهاش معلومه آزیه
پاسخ:
نوچ :))
حدس شما اشتباه است.
این روزها چه نوستالژیک شدی دختر
پاسخ:
بودم همیشه :)
چ خوب توصیف کردی خودت رو
این خیلی خوبه که آدم بتونه بفهمه دقیقا چی میتونه خوشالش کنه
قشنگ معلوم شد که چیزهای جزئی و البته طبیعی میتونه خوشالت کنه برخلاف خیلی از ماها که بی تفاوت شدیم
قبلا هم گفته بودی در مورد دلخوشیهای کوچک اما بزرگ زندگی ولی الان تو این قشنگ توصیف شده بود
ایشالا که چیزایی که مانع از این دلخوشی ها هست تو زندگیت نیاد و اگه هم بعضیاش هست بتونی بزنیشون کنار براحتی همین دلخوشیا :)
عکس هم بیانگر همین توصیفاتی بود که کردی، تو چهره های متفاوت بچه ها
فک کنم فهمیدم آزی کدومه. از ژستش قشنگ معلومه.مثل اینکه همین الان بوده که این پست رو نوشته و بعد رفته نشسته وسط بچه ها و با ی شیطنتی به دوربین نگاه میکنه که انگار نویسنده رو هیچ کس نتونسته تشخیص بده و کیف میکنه :)
پاسخ:
ممنون :)

در گوشی بهم بگو حدست کدومه بینم درسته؟؟؟ :)
فکر کنم اشتباه کردی
لایک
واس نظر بهشت :دی
پاسخ:
خخخخخخخخخخخخخخخ
اونی ک سیبیلاش پر پشت تره توئی :D
پاسخ:
دبیرستان که بودم هر هفته ناظم بهمگیر میداد چرا ابروهات برداشتی.....منم قسم و آیه که برنداشتم به خدا...:)

سر همین موضوع دوستام همیشه بهم حسودی میکردن.....

حدس شما همچنان اشتباه میباشد :))))

اطلاعاتــــــــــــــــــــــــی از دیش های ملت عکس میگیری ک چی؟
میخای بفروشیشون؟

ها؟

اطلاهاتـــــــــــــــــــــــــــــــــــــی

:دی :دی

آزی کماندو

پاسخ:
برو بینیم بابا...من اون لحظه جز اون کمون رنگی به چیز دیگه ای دقت نداشتم....بیشین بینیم باوووووووو :))))
آره رنگین کمون واقعا قشنگه...منم بچگیم با دیدنش خرکیف می شدم..یادش بخیر..منم خیلی وقت ندیدم :)

پاسخ:
ایشالا میبینی باز
ما پارسال همدان توی راه علیصدر دیدیم. یعنی خانواده دیدن من خواب بودن  :دی جاش برام عکس گرفتن
من همیشه دوست داشتم مثل کارتون پونی ها برم توی رنگین کمون رنگارنگ شم 


پاسخ:
وااااااااااااااااااااااای چه عکس قشنگی....حیف که خواب بودی....دیدنش به چشم یه چیز دیگه است...:)

امکاناته وبلاگو حال کردی..؟:دی
اون تهِ ته، ته استکانی رو ببین!! :))))

پاسخ:
هه هه...عینک دیگه خنده داره؟ ینی هنوز تو قرن 21 ام کسی هست به عینکی بودنه کسی بخنده؟:-s
کوجایی آزی؟؟؟؟؟؟؟؟؟
پاسخ:
الان همین جام جانم :*
وای...چقد حال و هوای این عکس خوبه
دسته جمعیه رو میگم
هرکدوم میخوای باش ولی نگو اونی هستی که رفته ور دل معلم واساده:دی
طرفِ راستش وایساده و پیش بقیه بچه ها نی
خوشم نمیاد ع این بچه خودشیرینا:))
پاسخ:
نه خیالت راحت اون نیستم!
محبوب بودم، اما خود شیرین نبودم خخخخخ
خود شیفته ام خودتی :D
چرا کم پیدایی؟! قبلنیا تندی جواب نظر میدادی...تو که امتحان نداری. اگه چیزی شده به من بگو! :دی
پاسخ:
آره این چند روز وقتم کم بود....

عه زرنگی؟ کل وب شده چس نالۀ امتحان داشتن خوب رو منم تاثیر میزاره دیگه :دی
میدونم از او ریزه پیزه های...نگو ن ناراحت میشم :دی
پاسخ:
اتفاقا اصن ریزه میزه نبودم...همیشه میز آخر میزاشتنم....اونقدم از این قضیه بدم میومد ....

خو حقیقته...چرا ناراحت میشی؟ :)
۲۳ دی ۹۲ ، ۱۲:۵۲ خانومه آقای x
ازی کوجایی !
چرادیر به دیر میجوابی!

پاسخ:
عاغا من اجازه ندارم سرم شلوغ باشه؟؟؟ کار و بار داشته باشم؟ حوصله نداشته باشم؟ :دی
یکی اون گوسفنده رو بگیرخ در نره میخوایم قربونیش کنیم آزی خانوم قدم رنجه فرمودن والو
پاسخ:
خخخخخخ (خجالت)
ای بابا شکسته نفسی میفرمایید :))
امکانات وبلاگ رو خوب اومدی. یه ربع داشتم فکر میکردم چجوری عکسم رو بهت نشون بدم. یهو اومدم غر بنویسم که عکسش رو نمیتونم بذارم. یـــــهــــو دیدم إ! میشه لینکش کرد. وبلاگــــت خــــــــــــــــــــــیلـــــــــــــــی باکلاسه ;)
پاسخ:
ای جونم ای جونم.... پس قشنگ حال کردی :))
۲۳ دی ۹۲ ، ۱۴:۳۵ عالیجناب کنتور

اون عینکی که زیر پای معلم نشسته توئی....

بعد هم خاطرات مدرسه خیلی خوبه که ادم یادش باشه...

پاسخ:
اوه چه با قاطعیت حدس زدی.....

همۀ خاطراتِ مدرسه یادم مو به مو ریز و درشت :)
اااا بیان ؟!
محیط خوبیه واسه کسی که امکاناتشو استفاده کنه قبلا امتحانش کردم :))
کلی ام دنبال ادرست گشتم:/خاکبرسرا چرا فیلتر کردن:(
پاسخ:
بعله بیان!اکشالی داره عایا؟ :))
قبلا امتحان کردی؟؟؟ چرا ولش بکردی پس؟


آخی پسگشتی پیدام نکردی؟ منم که آدرست تو ذهنم نمونده بود! اسم وبلاگتم همینطور ولی پیدات کردم :)
من میگم اونی هستی که بین اون دوتا مقنعه ابی هستا بالای سرشم یه دختر عینکی اونی فک کنم یعنی حدس میزنم
پاسخ:
آخی نه اون اسمش هنگامه بود اونقدم دختر نازی بود! ولی من هیچوقت مقنعه سفید نمیپوشیدم :)) آبی دوست داشتم اینم راهنمایی :)))

دوست دارم بدونم کدومی!!!

اگه عکس الانت رو دیده بودم می تونستم حدس بزنم

اما الان کار سختیه !!!

والا ...

پاسخ:
تیکه تیکه عکسمو دیدی دیگه! تو ذهنت بهم بچسبونش :))
والا!
اون ابیه که جلو درخت واستاده همون نزدیک عینکیه یعنی کنارش
پاسخ:
نوچ!!!
اونموقع که من تو بیان بودم دوسال پیش هنوز کامل مثل الان جا نیافتاده بود!
درسته بلاگفا شاید شلوغو داغون شده باشه اما صمیمت خاصی واسم داشت که بیان نتونست واسم پرش کنه !
پاسخ:
آره شاید! :)

ولی از همین تریبون اعلام میکنم که صمیمیتش بخوره تو سر صاحابش خخخخ
۲۳ دی ۹۲ ، ۱۷:۱۱ دل مرده جان

ردیف وسط از جپ سومی

پاسخ:
نه جانم :)
اون آبیه که جلو در واستاده تنها دیه همونی مطمئنم
پاسخ:
نه نیست.... گیر دادی ها! :)

اصلا هر جور راحتی گفتم شاید گذاشتی حدس بزنم آیکون چشمک

پاسخ:
:)
اخه میدونی همشون زشتن حدس زدنش سخته،باز اگه چار پنج تاشون شیرین میزدن احتمال یافتنت بیشتر بود خب :-D
پاسخ:
زشت افتادن....
یکیشون خوشگله همون :))))))))))))
بعدم اگه بدونی الان بضی از اینا چه دافهایی شدن!

اون عینکیه که زیر پای معلم نشسته و میخنده هستی؟
پاسخ:
اره همون :))) اخرش گفتم تو کامنتا که 

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">