حرفهای شاید بی پردۀ آزیتا

حرفهای شاید بی پردۀ آزیتا Instagram
بایگانی
آخرین نظرات
پیام های کوتاه
  • ۱۶ ارديبهشت ۹۳ , ۱۹:۰۹
    Boooooooo
  • ۱۶ ارديبهشت ۹۳ , ۱۹:۰۹
    Boooooooo

فید خوان rss reader

۱۹
ارديبهشت ۹۳
خاطرات یک حاجیه خانم دیوانه 10
+ نوشته شده در سه شنبه هفتم آبان 1392 ساعت 14:2 شماره پست: 182

فردا موقع رفتن که شد ،سحر جا زد! انگار ترسیده باشه،هی میگفت بیخیال نریم!یارو یه ریگی به کفشش هست! هر کار کردم با من نیومد! منم تنها پا شدم راه افتادم! رسیدم،رسیدم فروشگاه! شاگردش تا منو دید گفت که میتونم برم تو دفتر!در زدم و وارد اتاق شدم! تیپش کامل عوض شده بود ،یحتمل به خاطر من که از دشداشه بدم میومد! تیپ اسپرت زده بود....اصن شده بود مثل بازیگرای هالیوودی! اصن با اون تیپ ننه بزرگیم جلوش احساس حقارت میکردم! وقتی خندید و دندونهای خوشگلشو نشون داد،تازه یادم افتاد که سلام نکردم! بهم گفت سلام العلیکم،سلام کردم !گفت دیشب منتظر بودم زنگ بزنی!چرا شام و از دست دادی؟! گفتم اگه رئیس کاروان بفهمه که قرنطینه میشم! وقتی بلند بلند میخندید دلم یه جوری میشد! اصلا از خودم تعجب میکردم که چطوری دارم میسُرَم ینی! با شیطنت کامل پرسید حالا که دشداشه نپوشیدم یه ذره دوسم داری؟!:) باورم نمیشد یه مرد سعودی اینجوری دلبری کنه;) گفتم که آره یه ذره شاید!

واسم قهوه آورد بعدشم یه پاکت Nike آورد داد دستم! توشو نیگا کردم دیدم یه کوله پشتی با بسته بندیه آک توشه درش آوردم گفتم این که اون نیست اون بو میــــــداد!;) گفت این بهتره! کنارش دمپایی لا انگشتی هم بود ،گفتم اینو که دیگه اصلا راه نداره بخرم،گفت کی گفته باید بخریشون فقط باید قبولشون کنی! گفتم به چه مناسبت ؟ گفت ما به کسی که دوست داشته باشیم کادو زیاد میدیم!

کامل ابتکار عملم رو از دست داده بودم عین ماست نشسته بودم رو مبل!بعد از چند دقیقه سکوت و چند تا لبخند رد و بدل کردن گفت میخواستم بهتون بگم من تا الان ازدواج نکردم و جزء معدود مردهای بیست و نه ساله ای هستم که هنوز مجردم! فکر نکنید که موقعیت نبوده من گرین کارت آمریکا هم دارم و هر سال چند ماهی اونجا هستم، دیگه کلی از خودش و خانواده اشو موقعیتشو ،همه چیزش گفت! من که کف کرده بودم،انگار رفتم تو یه رُمان تخیلی فرود اومدم!  بعدش گفت نظر من چیه؟

منم گفتم من یه دختر ایرانی ام با کلی باورهایی که با عقاید شما فرق داره، گفتم که بر خلاف ظاهری که الان میبینه و مکانی که اومدم اصلا آدم مذهبی ای نیستم،بهش گفتم با خیلی از قسمتهای اسلام و قوانین شما مردم عربستان  مشکل اساسی دارم!گفتم که دختر زیاد سر به راهی نیستم همیشه دنبال دردسر بودم و همرنگ جماعت نبودم، گفتم که با محدودیت هایی که زنهای شما دارند اساسی مشکل دارم از حجابش گرفته تا حق رأی و رانندگی و ....و..... حالا بماند که گفتن این حرفها به انگلیسی حکم اعمال شاقّه رو واسم داشت ولی گفتم!

گوش داد،با لبخندم گوش داد! حرفهام که تموم شد! پرسید چند روز دیگه مکه هستم ؟گفتم 4 روز! ازم خواست به پدر مادرم اطلاع بدم تا ردیف کنه من چند روز بیشتر اینجا بمونم باهم بیشتر آشنا شیم!گفتم با این اوصافی که من گفتم هنوزم میخواد سر پیشنهادش بمونه!؟ گفت آره چرا که نه! گفت اگه از دخترهای سر به راه خوشش میومد که هم وطنهای خودش فراوونن! گفتم دخترهای آمریکایی چی؟ گفت که یه زن شرقیه یاغی میخواد! گفت که از بچگی دوست داشته یه زن ایرانی داشته باشه! گفتم اما زندگی با محدودیتهای اینجا حتی تو مخیله من نمیگنجه! همین الانش بعد ده روز دارم دیوونه میشم حتی همین الان که در سفرم! بهم گفت اگه ما باهم باشیم مواقعی که خارج از عربستان هستیم به حجاب اهمیتی نمیده اما اینجا خودم بهتر میدونم که نمیشه! گفت اگه بمونم ، ترتیب میده خانوادم بیان اینجا تا چند روز دیگه اصلا تو هتل خودش اقامت کنند تا من تصمیم قطعی رو بگیرم! مثل دیوونه ها هاج و واج بودم !از طرفی فکر میکردم یه شوخی بزرگه! از طرفی میدیدم که اون خیلی مصمم این حرفها رو میزنه!

بهش گفتم تو که اصلا منو نمیشناسی چرا من؟ تا الان به چند نفر این حرفهارو زدی؟! کمی دلخور شد، برای اولین بار لبخندش محو شد.....چند لحظه سکوت کرد، بعد گفت اینو بدون برعکس شما ایرانیها ما زیاد دروغ نمیگیم و من اصلا دروغ نمیگم! از حرفی که زده بودم خجالت کشیدم!!!!!ازش پرسیدم خوب، نظرش راجع به حق چند همسری تو اسلام چیه؟ یه فکری کرد انگار میخواست واقعیتِ باورش رو مزه مزه کنه و یه طوری بیانش کنه که به کام من زیاد تلخ نیاد، گفت که از نظر اون عشق در لحظه میاد و تا وقتی هم که ساکن دلی باشه ،عشق دیگه ای مهمون نمیشه ،اما گاهی عشق ،میشه دوست داشتن ،عادت ، وابستگی ، اون موقع است که عشقِ دیگه ای میتونه مهمون بشه اما دوست داشتن و وابستگی و تعهد به فرد قبلی محفوظ خواهد بود و لزوما عشق نباید تعویض بشه اما اگرم این اتفاق بیفته دیگه افتاده! یه کم نیگا نیگا کردم گفتم حرف حسابتو بگو چرا سخن پرانی میکنی؟! گفت ما اگر ازدواج کنیم من دوستت خواهم داشت اما این دروغ بزرگیه که بگم امکان نداره هرگز دیگه به فکر ازدواج با کسی دیگه نیفتم!اما اگر این اتفاق هم بیفته تو همیشه بانوی اول قلبم خواهی موند!

حقیقت تلخی بود که شیرین بیانش کرد و صداقت مهمترین جلوه اش بود....از من که پنهون نیست از شما چه پنهونه ،که همه ما میدونیم که تو بیشتر رابطه ها این اتفاقها میفته و دو طرف گاهی کسان دیگه ای رو مهمون دلشون میکنن اما همیشه زیر پردهٔ انکار و پنهانکاری....

تفکراتش ، طرز رفتارش،منش و حرفهاش واقعا برام جالب بود اما هنوز فکر میکردم که یه شوخی بزرگه! تا روز رفتنم سه بار دیگه دیدمش، یه روزم بالاخره با 1000 ترس و استرس پیچوندم وسوار شِورولِتِ خوشکلش شدم و  باهاش رفتم رستوران، تو رستوران بهم یه گردنبند طلا کادو داد گفت حتی اگر جوابم منفی باشه دوست داره که اینو یادگاری ازش داشته باشم! روز آخر بهم گفت حتی میتونم برم ایران فکر و مشورت کنم زنگ بزنم جواب بدمو حاضرِ بیاد ایران برای خواستگاری، اما گفت قول بدم اگر جوابم نع بود هم زنگ بزنم و بگم و این پرونده رو ببندم و نذارم باز بمونه تا باعث آزارش بشه!

اون سه چهار روز آخر،اصلا حال عجیبی داشتم، هی با خدا حرف میزدم !شاید بگه حکمت این اتفاقاتش چی بوده اما هنوز که هنوزه هم نفهمیدم!

برگشتم ایران، پاهام که رسید رو زمینِ اینجا ،انگار باورم شد که دیوونه شده بودم شایدم مَسخ شده بودم،اصلا معلوم نبود چه مرگم شده بود!!بعد از یه هفته که یکم عقلم سر جاش اومده بود و از اون فضای تخیلی خارج شدم بدون اینکه این ماجرا رو به کسی بگم ، بهش زنگ زدم و گفتم که فکرهامو کردم !با اینکه خیلی ازش خوشم اومده اما من نمیتونم اینکارو انجام بدم،شاید اونقدر شجاعت نداشتم، شاید تو اون ماجرا رویِ منِ بچه پُر رو هم کم شده بود!!!!اون بازی تُخمی ،تخیلی تر از این حرفها بود که منه دیوونه هم بتونم انجامش بدم! وقتی بهش گفتم نه ،گفت که فکرشو میکرده اما ازم ممنونه که واسه چند روزم که شده ضربان قلبشو تند کردم تا مزهٔ دوست داشتن یه نفرو بفهمه گفت زنهای زیادی بودن که دوسش داشتن اما کسی نبوده که اون دوسش داشته باشه....

اون کوله پشتی رو که بعد از سه سال، داداشم مادرشو آورد جلوی چشمش و به زباله دان تاریخ پیوست!!!!! دمپایی ها هم که یه دوست با معرفت از ما بلند کرد، گردنبند طلا هم که واسه یه کار فوری،فورتی فروخته شد..... الان وقتی کارتشو میبینم باورم میشه که شاید یه رویا بوده وقت خوش سحـــــــــــــــر!


پایان

موافقین ۵ مخالفین ۰ ۹۳/۰۲/۱۹
آزیتا م.ز

نظرات  (۵۰)

اوخییی مثه این رمانای عشقی عاشقی بود:) +ادم خوبی بوده ولی همین چندهمسریو اینارو نمیشه باش کنار اومد ایشششش عشق دیگه و اینا دیگه چی:/ خخخخخخخخ +کارعاقلانه ای کردی جواب رد دادی شاید اولش خوشیو عشقواین حرفا بود ولی بعدش اذیت میشدی آورین :*
پاسخ:
ولی الان فهمیدم اشتباه کردم خخخخخخخخخخ
چون لااقل از این پسرهایی که ره به ره خیانت میکنن اما اسمش اینه که فقط یه زن دارن بهتر بود :)))))))))))) تازه همیشه بانوی اول قلبش میموندم :))))))))))))
هعیییییییییییییییییییییییییییی :|
پاسخ:
:)
چی شده :))
اااااااااااااااااا تو که گفتی کارتشو نداری که تازشم :D
بعدا کرم درونت نگرف یه زنگی چیزی بش بزنی حالشو بپرسی :)))))

ولی آزی بسی خوش به حالت شده بودا اصن بقیه سوغاتیا هم از همون جا با تخفیف تپل میگرفتی :))))
والا بعد به من میگه سلطنتی رفتم والا :/

پاسخ:
کارتشو همون پارسال انداختم دوووووووووووووووور چون وسوسه ام میکرد :|

پ نه پ من سلطتنی رفتم خب من افتادم تو داستان هندی...شانس آوردم داستانش جنایی نشد خخخخخ
وااااای!!! جدی جدی مثل داستانای تخیلی شد!!! ولی شاید میشد با شرایط جامعه کنار اومد. چند همسری رو نععععععع! :-/ هرچند که الان بین مردای ایرانی هم مد شده اگه چندتا زن نداشته باشن دیگه دوس دخترو دارن... 
پاسخ:
:|
والا تازه روراستم بود نه اینکه الکی بگه نه هیشکیو ندارم اما صد تا دوست دختر داشته باشه :/
حالا کارتشو نگه می داشتین... اگه ما پامون اونورا باز می شد ادرس می دادین... می رفتیم می گفتیم از دوستای معشوقه ی قدیمی هستیم.. همون که قرار بود بانوی اول قلبتون شه :) ما هم کلی تخفیف تپل می گرفتیم ;) 
فک کن! اگه ج + داده بودین الان عکس پروفتون یه عکس دو نفره بود.. یه آقا با دیشداشه و یه خانم با چادر و نقاب :ی
پاسخ:
خخخخخخخخخخ کارتش رو مخم بود هی دستم میرفت زنگ بزنم دیگه انداختمش دور :))

نخیر عکس خودمو هوومو و بچه هامونو ممد جون :))))))))))))
عجب پایان جالبی
پاسخ:
همین ؟:)
:)
۱۹ ارديبهشت ۹۳ ، ۰۹:۴۰ نیلسون دروازه بان پرسپولیس
 بعدش چی شد؟
  ستاد حالگیری از آزی
پاسخ:
بعدش تموم شد..
جواب ضد حال به نیلسون خخخخ
۱۹ ارديبهشت ۹۳ ، ۰۹:۴۲ نیلسون دروازه بان پرسپولیس
یک بنده خدایی بود وقتی یک داستان رو با آب و تاب تعریف میکردی و داستان تموم می شد بعد میگفت خب بعدش چی شد؟
پاسخ:
چه بنده خدایی...کتک میخواسته اون لحظه :))
۱۹ ارديبهشت ۹۳ ، ۰۹:۵۱ نیلسون دروازه بان پرسپولیس
 آزی  یک توصیه  برات دارم البته به شعر البته از آقای ملک الشعرای بهار معذرت میخوام چون شعر ایشون رو دستکاری کردم و یک شعر جدید از خودم در وکردم.

آزیا چشم خرد باز کن فکر سر انجام ز آغاز کن
 بازگشا دیده ی بیدار خویش تا نگری عاقبت کار خویش
 این شعر رو ملک الشعرای بهار به محمد علی شاه گفته.
 آزی، واقعا اگه همه ی ما قبل از انجام هر کاری به عواقبش فکر کنیم  هیچ وقت دچار مشکل نمی شیم. تو هم در  موارد مشابه این  قبل از هر کاری فکر سرانجام کارتو بکن.  من هم اگه فکر سرانجام رو ز آغاز می کردم دیگه نمیذاشتم یک نفر 9 سال با احساساتم بازی کنه کسی که قرار بود تا اخر عمر با هم دوست باشیم اما ازدواج نکنیم. اگه فکر سرانجام رو ز آغاز می کردم میفهمیدم که اینکار هیچ سرانجامی نداره
پاسخ:
الان این توصیه بود؟؟ خب منم همینکارو در این مورد انجام دادم ...اما در موارد دیگه ... دیر گفتی دیگه خخخخخ

خو مگه اینجا برزیله که باهم دوست باشید تا آخر عمر اینجا ایرانه از این کارا مقدور نیس :|
noch noch noch... man in zaye ro b shoma va jameye nesvan tasliat migam :D akhe chera azi?
پاسخ:
خخخخخخخخخخخ
دیوونه...
خودت بودی بله میدادی دیگه خخخخخ
۱۹ ارديبهشت ۹۳ ، ۱۰:۲۸ خانم هموستات
خیلی تجربه منحصر به فردی بود اما من هیچ جورِ تو کتم نمیره که بشه با یه مرد سعودی ازدواج کرد با اینهمه اختلاف فرهنگ و مذهب و چه و چه
پاسخ:
منم نمیره...بعضی وقتهام یادم میفته که اون چند روز با یکیشون مراوده کردم فک میکنم الکی بوده :))
اشتباه کردی هااااا?!?!حقشه الاندربستی تا مکه بگیرم دستتو بذارم تو دست محمد اعظم:| خخخخخخخخخ
پاسخ:
خخخخخخ
دیبونه :|
الان 7 سال گذشته خخخ هه
عجب عجب ! بشر چه زن ذلیل نامبر وانی بوده :)) همینه دیگه :| پول نفتشون میره تو جیبشون و یکم مخ اقتصادی داشته باشن اینجوری میشن که میتونن در کمال آرامش خانواده همسرشونُ ساپورت کنن ! :|
البته یکمیک زن ذلیل بوده طرفا :)))) 
ولی من اگه جای تو بودم آزی میرفتم زنش میشدم یقشو میگرفتم میبردمش آمریکا . یه عمری اونجا زندگی میکردم هیچوقتم برنمیگشتم مکه ! این شرط رو میذاشتی میرفتی دیگه :| بی عرضه :))
پاسخ:
هیچم زن ذلیل نبود فقط رگ خوابه زنها رو بلد بود :))))
بعدم بعله خیلی آدم کاری و پر تلاشی بود با سوادم بود..
اتفاقا به این فکر کردم اما این عربا که طلاق بده نیستن :| خخخخ
ولی واقعا هم دل و جرات میخاسته به اون محمد اعظم بله بگی و ازدواج کنی!!!! واقعا هم میزان تخیل و رویایی بودنش مثه تو فیلما بوده:))))))

ولی ناقلا خوب خاطره ای از مکه دست و پا کردی واسه خودت خخخخخخخخ
پاسخ:
خخخخ گفتم فیلم هندی میشه باور نمیکردی خخخخخ

:)
اووووم بسیار بسیار داستان عجیبی بود
آزی اگر قرار باشه نظری در مورد این قسمت خاطراتت بدم دوست دارم بگم اگر رابطه دونفر بر اثر عشق باشه میشه قبول کرد که یه روزی تبدیل بشه به وابستگی یا هر چیز دیگه...
ولی شخصا اعتقاد دارم دوست داشتن هیچوقت از بین نمیره مگر اینکه خلافش ثابت بشه:-) 
پاسخ:
شاید...ولی دوست داشتنِ بی عشق سکون و رخوت داره مث همون وابستگی :)

نه خب 
اما میتزسم بگم جنبه قضاوت بگیره.
اما خب خیلی عالی و با احساس تعریف کردی مثل همیشه
پاسخ:
بابا اصن شما قضاوت کن عب نداره..خخخ
من جسارت نمی کنم ازیتا بانو :دی
اما خب شما خیلی شجاعید یک کم ریسک کردین یک کوچولو
پاسخ:
خب تازه ریسک کوچولو هم نبود همچین خیلی هم گُنده بود منتها بنده اهلِ خطرم خدا هم هوامو داره :))
آزی این قسمتش خیلی جالب بود ! منم جای تو بودم قبول نمیکردم احتمال خیلی زیاد .... ولی آدم میمونه تو دلش این آدما ! یعنی اینکه با خودت میگی نمیشد حالا شرایط اینقد سخت و پیچیده نبود ؟! که طرف مثلا عربی نبود ؟! یا اینکه اون پا میشد میومد ایران ! :دی ازین حرفا دیگه !
خلاصه که خیلی جذاب و جالب بود :)
پاسخ:
خب آره کی مییتونه اون خنده هاش و اون محبتش رو فراموش کنه؟ من؟ عمرا :))
یا مثلا من ؟ عمرا :)
بوس
پاسخ:
:))))

بوووووووســــــــــــ*
۱۹ ارديبهشت ۹۳ ، ۱۲:۵۶ نیلسون دروازه بان پرسپولیس
 از اینکه باهاش ازدواج نکردی ناراحتی؟ اگه ناراحتی براش ختم بگیرم اخه من ختم روزگارم چند تا شعر هم در این مورد از خودم در ور کنم  از قبیل باورم نیست رفتی و خاموش شدی.....
پاسخ:
نه ناراحت نیسدم ختم و هفتم چهلم روزگار خخخخخخخ
سرما نخوری یوخ بوست کردم ! :دی
پاسخ:
نه تا اینجا بوسش برسه تمیز میشه خخخخ از ویروس:))
حرفایی که درمورد عشق گفته بوده هم به دلم نشست . با اینکه حقایق تلخیه این حرفا اما چون صادقانه گفته بود و با اون لبخندی که تو گفتی و من الان دارم تجسمش میکنم , به دلم نشست ! :) کاش هیچوقت عشقی تبدیل به عادت نشه :) با اینکه یجورایی اجتناب ناپذیره :)
پاسخ:
خب منم همینو میگم...البته من اون موقع 20 سالم بیشتر نبود و شاید کمی داغ بودم و یکم برام ناملموس بود اما الان خـــــــــــــــــــوب میفهمم اگه اون موقع میگفتم شاید درست میگه الان میگم 100% درست میگفت :)
و من هلاک صداقتش بودمُ هستم :))
یه سوال جدی :
پشیمون نیسی؟؟
حتی فکر پشیمونی نیومده تو کلت؟؟
پاسخ:
چرا خیلی وقتها مخصوصا وقتهایی که از زندگیِ الانم بسیار سرخورده میشم...
گاهی حتی میگم هوو داشتن حتی میتونه بدم نباشه شاید خخخخ خیلی فکر کردم خیلی :)
مخصوصا وقتی رفاهی که میتونستم داشته باشم و الان ازش هیچ خبری نیس تصور میکنم :))
خواهر آزی هر جا می ره دلبری می کنه :*
پاسخ:
خخخخ عه وا خاکِ عالم :))
خیلی جالب بود. شبیه این داستانها. بگو گ.ی باشه من پایه ام برم مرد اول زندگیش باشم! :))))))

پاسخ:
اون گ.ی باشه همه چی حله دیگه؟؟؟0_O
قسمت تو حله دیگه؟ خخخخ
قاااااااااااااااااااااا :((( چه پایان تلخی داش لامصب 

شومارشو بده من :دی دختر ایرونیا که با هم فرق ندارن .. زوووود باش شومارشو بده من :دی البته اگه هنوز مجرد باشه :))
پاسخ:
پارسال انداختیدم دووووووووووووور از بس که وسوسه مسشدم زنگ بزنم :)))
شاید عشق همیشه تبیه که زود عرق میکنه....
پاسخ:
ممکنه :/
یک بیماریِ بدخیم روحی :|
شجاعتتو به شدت دوس دارم
ولی خوب کاری کردی باید ادم طرف مقابلشو خو بشناسه و بعد ازدواج کنه
پاسخ:
تجربۀ خوبی بود که مزه اش تا آخر عمر شیرین میمونه :)
اوهوم:)

پاسخ:
:*
اشتباه کردی. فکر کنم اگه الان برگردی به اون زمان تصمیم دیگه ای میگرفتی. درست میگم؟
پاسخ:
نخیر...احتمالا بازم میگفتم نع...یا شاید شرایط سختی میزاشتم ببینم قبول میکنه یا نه...
اما احتمالا بازم نه میگفتم
۱۹ ارديبهشت ۹۳ ، ۱۵:۲۶ سامانا ماسان
بضی کلمات باید به جد از متن سانسور میشد :))))))))))))))) 1 
عجیب بود 2
اصن ی وضی تموم شد که 3
کاش ی دو خطم در مورد کل ماجرا بش در پایان اضافه میکردی و این ده قسمت رو با این داستان تموم نمیکردی 4
کلا مثه سریالای ایرانی وسط داستان خوب بود 5
پاسخ:
وااااااااااااا چه کلماتی...دیگه ادبیاته من همینه که هست
میخواستم آخرش یه چیزی اضافه کنم اما اون زمان که این ده قسمت رو نوشتم واقعا خسته شده بودم اصن یه وضی
چه وضی تموم شد؟؟؟؟؟؟
ببین اونجا پدیده چند همسری واسه زناشون حل شدست. اونجا مثل ایران نیست که از هوو یک غول واسه خودشون ساخته باشن. اونجا بطور مسالمت آمیز با هم هم زیستی میکنن چون یاد گرفتن که چجوری با این قضیه کنار بیان. تازه این در شرایطیه که بخواد زن دوم بگیره وگرنه خودت بودیو خودت.
اما از این قضیه بگذریم همونطور که داشتم متنو میخوندم خودمو میزاشتم جای اون آقا و میدیدم جواباش واقعا از ته دل و صادقانه بوده. مردخوبی بود.
پاسخ:
خب اون مال زنهای عربستانه نه واسه منی که با یه فکر آزاد و یه فرهنگِ دیگه بزرگ شدم من با همین مردهای ایرانی و باورهاشونم مشکل دارم چه رسد به مردهای عرب....
ترجیح میدم یه همسر غربی داشته باشم تا یه مردِ شرقی...
بهله...
خواهر خودت بود رضایت میدادی؟؟؟

بعدم من که گفتم بعله خیلی مرد خوب و دوست داشتنی و صادقی بود خیلی...
۱۹ ارديبهشت ۹۳ ، ۱۵:۳۹ سامانا ماسان
بی ربط به کل ماجرا انگار تا 8 ی چیز دیگه بود 9 و 10 یه چیز دیگه خب تخ... تخیلی زشته خب :)))))))))))))))))
پاسخ:
فکر میکنی...به اندازۀ کافی از قسمتهای معنویش گفته بودم...
بی تعبیت
هر کی نظری داره ...نظر تو نظر توئه خخخ به منم ربطی نداره...
بعدم عین واقعیت بود و خودمم بارها توش گفتم که باورکردنی نبود ...بعله
:)))))
۱۹ ارديبهشت ۹۳ ، ۱۶:۰۶ سامانا ماسان
خودت تو متن گفتی :
اون بازی تُخمی ،تخیلی تر از این حرفها بود

برگرفته از bihefaz.blog.ir
من میگم حرف تو زشته تو متن
پاسخ:
گفتم شروع اون بازی تخیلی بود نه داستان که!!
حالا مهم نیس...همه چی رو ول کردی بند کردی به این دو تا کلمه :| :/
میدونی آزی، آدم هیچوقت نمیفهمه که بالاخره تصمیم درستی گرفته یا نه.
یعنی همیشه یک درصدی پشیمونی و کاش و کاشکی و .... هست.
اما تو با عقل اونموقع بهترین تصمیم اون موقعت رو گرفتی.
همه چیز هم نسبیه.
هممون گاهی که به عقب برمیگردیم هزارتا اما و اگر ردیف میکنیم.
اما سخت نگیر عزیزم. :)
پاسخ:
دقیقا همینه وقتی از قضیه دور شدی فکر میکنی شاید یه کار دیگه میکردی بهتر بود اما در واقع اگه دوباره رخ بده بازم همون کار رو ادم انجام میدم :)

الانم پشیمون نیسدم :)
پشیمونی که نه.
گاهی خیلی شرایط به آدم سخت میگذره فکر میکنه اگر کار دیگه ای میکرد بهتر بود.
اما واقعیت اینه که برمیگشت عقب بازهم همون کاری رو میکرد که الان کرده. :)
پاسخ:
دقیقا همینه :)

:(((((((

ممد جونم گناه داره خووووو!دلم براش سوخت مقادیریییی عحب آزیی رو از دست داد.ولی چه بامزه لباسش رو عوض کرده بوددددددد

 

هووو کیه کی وارد ماجرا شد؟؟؟من هووو یگه نمیخواما ایییییششششش

دی:::::::::::::::::

پاسخ:
آره ...آخی تیپ زده بود بچم :دی.... تیپ 20 ها :D
خخخخخ
شما زیاد وارد تخیلاتت نشو عزیزم :)))))
اصلا خاک تو سر بی لیاقتت کنن خاله :(
بد بود الان یه شوهر خاله پولدار داشتم ؟ :((
من فک کردم تو داستان یعدی میای میگی چندتا بچه دارین :))
پاسخ:
خخخخ
خیلی ممنون از احساس ابرازات بی شائبهٔ شما
:):)))))))))))))
آزی چرا باهاش ازدواج نکردی واقعا؟!!!!! :|
پاسخ:
:|
ینی باید ازدواج میکردم؟ تو بودی زنش میشدی؟

salam azi jun

in majara ba in tarze negareshet adamo mibare b ye royaye ghashang mesle filma mimune

az inke una sedaghat daran va hadeaghal harchi hastan hamun aval ru mikonan harfi daresh nist mashala irania tu hameye donya b dorugh o kalak shohreye ammo khas shodan!!! alanam k dar khianat harfe aval ro mizanan va ye juraei engar bayad hamaro khaen dunest mage inke khalafesh sabet beshe

khoda hamamun ro b rahe rast hedayad kone 

:))

پاسخ:
سلام عزیزم
بعله صداقتش واقعا خوب بود عالی بود حتی
کاش یه روز برسه که ما سعی کنیم اینقد بد نباشیم :)
راست بگم؟ با این مشخصاتی که تو گفتی اگه واقعاااااااااا همین بوده و همین قدر خوشم میومد
یه شرط میذاشتم که بیشتر سال و آمریکا باشیم نه مکه اگه قبول می کرد آره 100% زنش می شدم :|
پاسخ:
خب اینو بهش گفتم تو کامنتها به بچه ها گفتم ولی گفت به خاطر شغلش بیشتر از سه ماه نمیتونه آمریکا باشه :))
خب من اومدم.... آزی عزیز من هم معتقدم اشتباه کردی بهش گفتی نه!خیلی هم جدی عرض میکنم حالا هم دیر نشده! عزیزم برام جالبه که شبکه فارسی وان گاهی فیلمهای از کشور آمریکای لاتین نشون میده که توی اون فیلمها زندگی مسلمانها رو به خاطر چند همسری مسخره میکنند و یا حجاب زن ها رو یا توی خونه موندن زن های عرب رو..اما همون امیرکای لاتین میاد فیلم ویکتوریا و صد تا فیلم از خود مردمش نخسوزن اون قسمتی از مردمش که مسلمون نیستند و خیلی هم زیادی روشن فکرن و لباس راحتیشون توی خونه و خیابون شورت و .س.و.ت.ی.ن. هست اونها هم به نوعی بی یند و باری به اسم خیانت به قول خوت معتادن مگه نه اینکه توی فیلمهای ترک و امریکایی که خیلی ها هم مسلمون نیستند به جای چند همسری هرکی معشوقه کسی دیگه هست مگه نه اینکه توی همین ایران برو توی پارک ملت ببین مرد هفتاد ساله با دختره جوون مرد موقعیت شغلی داره مقام و منصب داره اما زنش هواشو نداره یا هرچی بعد میره با یه دختر جوون رابطه میگیره من این کارو تایید نمیکنم اما توی دنیایی که ما زندگی میکنیم و این اتفاق ها امکان افتادن داره حتی اگر توی امرکا باشی پس چه بهتر توی فرهنگی باشی که اونجا اینو پذیرفتن تا برای توهم پذیرفتنش راحت باشه در ضمن گاهی فکر میکنم یه چیزهایی هست(مسائلی که بهش میگن ارزش) همیشه از یه جایی از سن و سالت به بعد اونقدرا برات مهم نیست!مثلا راهنمایی که بودیم یه نکاتی از تیپمون برامون مهم بود اما الان دیگه اونقدر حساس نیستیم.. ممکنه وقتی پنجاه سالت شد توی رفاه اقتصادی بودی توی فرهنگی بودی که شوهرت و شوهر همه بد نیست که چارتا زن داشته باشند توی اون سن برات مهم نباشه که شوهرت فقط ماله خودت باشه از اینکه ماله تو باشه یه سهمی داری که بهت میرسه دیگه مگه نه؟هم پول هم خونه هم خیلی چیزها..تازه شاید محمد اعظم قبول میکرد مثلا توی ترکیه برات خونه بگیره زندگی کنی...هوووم؟تازه این عرب ها هر شبشون رو هم خونه یه زنشون هستند :-)) موندم که چرا حکمتشو نفهمیدی هنوز...الان آینده کل خواندان تضمین بود
پاسخ:
خب شاید تو درست بگی ولی برای من تو اون زمان که بیست سالم بود و خودم تو ایران درگیر یه ماجرای عشقی بودم و این ماجرا واسم یه انتخاب و ریسک بزرگ بود سخت بود بخوام به همه این چیزها فکر کنم بعدم فقط چند همسری مطرح نبود خیلی مسائل فرهنگیه دیگه هم بود مطمئنا :) 
نه واقعا دروغ میگم؟ :|
بد بود برا تولدم پورشه بگیری؟ :|
جالا پورشه هیچی .. یه لکسوس ال اس 460 که میگرفتی؟ :))
بد بود الان هواپیما داشتیم؟ :|
بد بوووووووووووووووووووود؟ با لهجه همون فامیل MR لهجه بخون خخخخخ
پاسخ:
ع کجا معلوم اینقد دست و دل باز بود حالاااااا؟؟؟؟ :)))))))))
آزی چقد حرصم میدی خاله :دی
پاسخ:
بیا بخلم حرص نخور خاله :-*
:-*

اسمش محمد اعظم نیس مگه؟

من میدونم که دست و دلباز بود خخخخخخخخ
پاسخ:
اره تو میدونه... محمد اعظم بود کرمعلی که نبود خخخخ
ریسک بزرگی کردی آزی جان .خیلی خطر کردی.
پاسخ:
:))
اولای این سری داستانت یه چند تا نظر داشتم که گذاشتم داستان به انتها برسه و بعد بگم تا که خدا رو شکر همگیشون رو از یاد بردم :))
+درست یادم نیست ولی یکی دوتا از مخاطبینت بودن که میگفتن در حین انتشار این پستا با وبت آشنا شدن و فکر میکردن تین ایجری و قصد سرکار گذاشتن داری. الان که میخونم بهشون حق میدم. آدم نشناستت و این پست رو بخونه هر فکری میتونه بکنه :)) عین فیلم هندیا بوده، طرف رگ هندی نداشته؟
++ کلا موقع نوشتن این پستا متعجب بودیا همش !!!! جالبه توی این پست آخری معلومه داشتی از گیجی و تعجب در میومدی  چون !!! کمتر شده :))
+++ اگه تا الان فقط با یکی از کارات موافق بوده باشم اونم همین جواب نه بوده، اخه کسی که انقدر سریع اونم با یه نگاه و بدون شناخت و درک از طرف مقابلش میتونه عاشق و دلباخته بشه (تازه با اون موقعیتش) مردی نیس که بشه رو فرداش مطمئن بود، شاید فردا هم یکی دیگه رو دید... شایدم به همین سرعت که عاشق شد شعله عشقشم فروکش میکرد... اصلا این همه سال چرا بی زن بوده... حالا درسته میگن نبود پول بدبختی میاره ولی هیچ جا هم نگفتن بودن پول حتما خوشبختی میاره و از هول حلیم با کله بپرین توی دیگ.
++++ انگلیسا میگن چیزی که میشنوی رو باور نکن اون چیزیم که دیدی نصفش رو باور کن(قابل توجه ما ایرانیا که به جز شهرت در دروغگویی و .. زودباورم هستیم)

پاسخ:
چقد حرف زدی خخخخ حالا خوبه یادت رفته بود
کاش بهش بعله میدادم تا شما با این یه کارمم موافق نباشی...موافقت بهت نمیاد خخخخخ

آهای مردم شما بگین من چه هیزم تری به آزی فروختم که موافقت بهم نمیاد :))
حالا هم نه اینکه چقدر نظرمم مهم بوده :)) ولی خداییش بیشتر توی جزئیات مشکل داریم
پاسخ:
بهت نمیاد دیگه به هیزم هم ربطی نداره...
باید مهم میبوده عایا؟:)))
مشکل خودته به منم ربطی نداره خخ
۲۲ ارديبهشت ۹۳ ، ۰۱:۲۹ همسر یک آتش نشان
واقعا خیلی دیوونه ای که زنش نشدی...میتونستی ازش حق طلاق و ازدواج نکردن با غیره رو بگیری..حتی انتخاب مسکن که تو آمریکا زندگی میکردی و اونجا هم چند همسری جرم حساب میشه
پاسخ:
خب اون موقع من خیلی کم سن بودم...تنها چیزی که گفتم زندگی در آمریکا بود که گفت واسه شغلش نمیشه، حق ازدواج نکردنم نمیشد بگیرم :))
:)
عجب سفری
دوست داشتم خاطراتت رو :)

پاسخ:
:)
اوهوم

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">