حرفهای شاید بی پردۀ آزیتا

حرفهای شاید بی پردۀ آزیتا Instagram
بایگانی
آخرین نظرات
  • ۲۰ دی ۹۵، ۰۰:۳۸ - کرگدن آبی
    :(
  • ۱۸ دی ۹۵، ۱۶:۳۸ - برنا
    :((((
پیام های کوتاه
  • ۱۶ ارديبهشت ۹۳ , ۱۹:۰۹
    Boooooooo
  • ۱۶ ارديبهشت ۹۳ , ۱۹:۰۹
    Boooooooo

فید خوان rss reader

۲۳
ارديبهشت ۹۳

ساعت حدود یک یا دویِ شب بود، داشتیم از خونۀ عموم برمیگشتیم، مهمونی ای که هیچوقت دلم نمیخواست بریم آخه پسر عموم که 4 سالی هم از من کوچیکتر بود یه ویترین داشت پر عروسکها و اسباب بازیهای خارجی ای که دستِ ما هیچوقت بهش نمیرسید! درش همیشه قفل بود ما فقط میتونستیم از پشت شیشه تماشا کنیم..خب من نمیخوام داستان اون پسر عموم رو بگم که اتفاقا واسه خودش سوژه ایِ! داشتم داستانِ برگشتنمون رو از اون مهمونی میگفتم!

تو ماشین بودیم من حدودا شش سالم بود داداشمم یه سالش، طبق معمول بابام شروع کرده بود رو مُخ ما و مامانمون راه رفتن با اون صدایِ نخراشیده اش که قدرتش شیشه های خونه رو خُرد میکنه...ساعت یک شب داشت پردۀ گوشِ ما رو پاره میکرد! دلیلش رو یادم نیس اما میتونم به شرفم قسم بخورم که مثلِ همیشه یه چیز مسخره بوده. داداشم که تو ماشین خوابش برده بود به حالتِ سکته وار با صدای بابام از خواب پریدُ شروع کرد گریه کردن بعدش بابام همونجور که پشتِ رل بود شروع کرد یه دستی مامانمُ زدن، تازه اونجا بود که مامانِ بیچارمم یکم جیغ و داد راه انداخت و مایی که مثلِ همیشه از ترس، جز گریه کاری بلد نبودیم که بکنیم !! دعوا بیشتر ادامه پیدا کرد تا بابام وسط خیابون وایستاد ما و مامانم رو از ماشین پرت کرد بیرونُ خودش گاز دادُ رفت.

یه زنِ جوونِ 29 ساله با دو تا بچۀ کوچیک وسطِ خیابونی که به خونه خیلی دور بود در حالی که حتی کیف مامانم تو ماشین جا مونده بود و هیچ پولی هم همراش نداشت! 20، 21 سالِ پیش که نه موبایلی بود نه راه ارتباطی ای....یاد اون شب که میفتم احساس میکنم تو یه کابوس گیر کرده بودم...آدمها حتی وقتی عصبی هستن نمیتونن درست فکر کنن... سه نفری نشستیم روی جدولِ کنار خیابون، مامانم دو تامون رو بغل کرده بود و در حالی که خودش آروم اشک میریخت سعی میکرد ما رو آروم کنه...مایی که فکر میکردیم آغوش مامانمون امن ترین جای دنیاست!

بقیۀ ماجرا اینه که بعد از کلی ماشینهای جورواجور که واسه آزارِ مامانم توقف کردن بالاخره یه آدم خوب پیدا شد و ما رو به زور سوارِ ماشینش کردُ تا دمِ خونۀ داییم برد...ساعت سه نصف شب...اونم برادری که زیاد هم به مادرم نزدیک نبودُ نیست...ولی خوب چاره ای نبود...

این یکی از هزار خاطرۀ تلخیِ که همیشه تو ذهنم رژه میره..خاطراتی که هیچوقت اجازه ندادن من پدری داشته باشم و دوستش داشته باشم...کلمۀ پدر واسه من کلمۀ دردآوریِ ، زندگی کردن بدونِ حسِ حمایت سخته،اگه پدرِ خوبی دارید قدرش رو بدونید..مهم نیست که چقدر باهاش احساسِ نزدیکی میکنید اگه فکر میکنید که میشه بهش تکیه کرد پس پدرِ خوبیه...همیشه گفتم و کسی هم نمیتونه نظرم رو عوض کنه پدر نداشتن خیلی بهتر از پدرِ بد داشتنِ...

روزِ مرد رو به برادرم که مجبور شد در کودکی مرد بشه تبریک میگم.


موافقین ۴ مخالفین ۱ ۹۳/۰۲/۲۳
آزیتا م.ز

نظرات  (۵۸)

خیلی خیلی ... نمی دونم چی بگم ... خدا داداشتو حفظش کنه کلا ... نمی دونم ... خدا هممونو براه راست هدایت کنه اعصابم خرد شد ... کلا خودمم خاطرات بد زیاد دارم در این زمینه ولی خیلی کوچیکتر ، از آزار و حرف شنیدن و تنبیه ولی نمی دونم شکر خدا که فکر می کنم الانت خوبه :*
پاسخ:
مطمئنا کم پیدا میشه کسی که بگه من از پدر مادرم به طور صددرصد راضی ام، اما خب...
ناراحت نباش بقول تو الانم خیلی بهتره :)
منم بهش تبریک میگم روز مرد رو [منظورم برادرته]

واقعا پدر بد داشتن چیز خوبی نیست، چرا بعضی ها هیچ وقت هیچ تلاشی واسه اینکه دل خانوادشونو شاد بکنن نمی کنن!!!! چرا فقط توانایی عذاب دادن خانوادشونو دارن!!!!

من هیچ وقت بی پدر بودن یا پدر بد داشتن رو تجربه نکردم و نفهمیدم یعنی چی ولی به چشم خودم دیدم بزرگ شدن دوتا دختری رو که نه تنها سایه ی پدر بالای سرشون نبود [نه اینکه مرده باشه نه ولی عرضه نداشت] بلکه از مادرشون هم ابی گرم نمی شدو توی بچگی هم مادرشون و هم پدرشون دوتاشونو ول کردن و مادربزگشون اونا رو بزرگ کرد و عموهاشون شدن پدرشون و عمه هاشونم مادرشون !!!! هیچ وقت روی خوشی رو ندیدن و حتی همین الان .... همیشه واسه اینکه یه روزی روی خوشی ببینن یه روزی اونا هم احساس کنن که حق زندگی کردن بهشون داده شده واسشون دعا می کنم ...  شاید بالاخره بدبختی ها ی بیست و چند ساله ای که از 6،7 سالگی گریبانشونو گرفته یه روزی تموم بشه!!!


پاسخ:
امیدوارم که وضعیته اونام بهتر بشه... اتفاقا منم قبلا گفتم همیشه میتونه موقعیته بدتری هم وجود داشته باشه تنها پست رمزداری هم که نوشته بودم راجع به همین بود

:)
یکم نظر دادن برای این پستت سخته :|
فقط میتونم بگم امیدوارم همه پسرا روزی یه مرد واقعی و پدری خوب باشن...
پاسخ:
چرا سخته؟؟ :)
منم امیدوارم :)
شاید این مشکلات باعث شد اینی بشی که الان هستی... به روزای خوب پیش رو فک کن 
روز برادرتون مبارک... روز مرد رو به مادرتون هم تبریک میگم که هم واستون مادری کرد و هم پدری
پاسخ:
من از اینی که الان هستم اصلا راضی نیستم ;)
ممنون
مرسی واقعا تبریک باحالی بود :)
جدی پیاده تون کرد و رفت؟!
باورش خیلی سخته... حتی برای من که فقط دارم می خونمش!
پاسخ:
باور کن تازه تا 4 روز بعدم سراغی نگرفت
این فقط یه قسمت از واقعیتِ تلخیه که پشت اسم پدر من نهفته است :|
شکلات بانو راس میگه علاوه بر اینکه برادرت تو بچگی مجبور شد مرد بشه مادرت هم تو جوونیش مجبور شد یه مرد بشه.
منم بهش تبریک میگم:)
پاسخ:
قربون تو :)

دو تا بیشتر که نیستن :)))

خودمم البته خسته شدم از این دو وبلاگی بودنه :|

پاسخ:
احساس کردم سه تاست :D
سخت میشه حرف زد
تلخ بود
سوزش اینجاس همیشه حرف احترام بچه ها ب پدر و مادر بوده،هیچوقت احترام متقابل و وظیفه ی پدر مادرا رو حرفی ازش نزدن،طفلی مامانت..
میدونی اما من یقین دارم ک داداشت ی پدر فوق العاده و توام ی مادر خوب میشی،و دوباره با قطعیت معتقدم اگه بابات ی فرد معمولی بود انقدر ک الان قراره ی پدر و مادر خوب بشین،نمیشدین
چه جمله بندی افتضاحی: دی


پاسخ:
شاید حق با تو باشه شایدم نه، شایدم ما آدمهایی عصبی و کم طاقتی بار اومده باشیم که تحمل بچه هامونم نداشته باشیم :(
امیدوارم تو راس بگی :)
چقدر درد داشت این پست :((((((((

پاسخ:
:(
خواستم بدونید که خوندم اما موقعیت سخته نمیدونم چی باید بگم
فقط الان میتونم بگم امروز رو به برادرتون تبریک بگید
پاسخ:
همیشه از کامنت دادنهای سخت در میرید ;)
ممنون
گذشته ها گذشته... امیدوارم زندگی الانت سرشار از خوشی باشه:*


پاسخ:
متاسفانه چون هنوز ادامه داره فراموش نمیشه
ممنون
کاش فرصت جبران باشه
پاسخ:
فرصت هس ولی نیتش نیس :(

کامنت دادن واس این پست برا من خیلی سخت تره وختی میتونم به راحتی باورش کنم.حتی حسش... .
 همیشه به اندازه یک یتیم خواب میدیدیم
تو از نبود ومن از بود پدر ترسیدیم...

پاسخ:
نبود؟ پدر من هست و هنوزم داره ما رو آزار میده...نوشتم پدری که نبود ینی پدر نبود...
و متاسفم که تو هم لمسش کردی :|
نه من مطمعنمممممم
اگه یه بار حتی ی بار با بچه هاتون با عصبانیت رفتار کنید یاد اون دوران و دردایی ک خودتون کشیدین میفتین و بچه طفل معصومو درک میکنید
حالا هستیم و میبینیم دیگه :-) 
پاسخ:
ایشالا همینطوره :)

نمی تونم چیزی بگم که بشه باهاش سختی رو که کشیدی کمتر کنم فقط می تونم بگم کاش کسایی که نمی تونن تکیه گاه باشن (زن و مردشم فرقی نمی کنه) اصن به خودشون اجازه حداقل بچه دار شدن رو ندن!!     و امیدوارم هم تو مامان خوبی بشی در آینده هم برادرت پدر خوبی
از طرف ما هم به مرد کوچک دیروز و جوان امروز تبریک بگو:)

پاسخ:
اتفاقا همون آدمها راحتتر بچه دارم میشن :|

ممنون مهرهٔ عزیز ممنون :)
نمی دونم باهات موافق باشم یا نه...به نظرم پدر پدره...بد باشه یا خوب...با اسمش هم می شه خیلی چیزا رو خودت دور کنی...نمی شه...؟
منم روز مرد رو به برادرت تبریک می گم..امید وارم بچه ی آینده ی خودش طعم داشتن یه پدر خوب رو بچشه...
پاسخ:
نه اتفاقا وقتی پدری پدر نباشه اما اسمش باشه خیلی چیزهام بدتر میشه چون خیلی وقتها کسِ دیگه ای هم پیدا نمیشه که به کمکت بیاد میگه این که خودش بابا داره اما خیلی وقتها اونایی که بی پدرن وضعشون بهتره چون کسانی پیدا میشن که به خاطر بی پدر بودنشون دستشون رو بگیرن از فامیل بگیر تا غریبه
ممنون:)

عزیزممممم اون یه تیکه از یه اهنگ بود صرفا برای اینکه چه کسی که  پدر بد داشته چه اونی که نداشته یه حورایی یتیم هستن!

وگرنه من خنگولو نیسدم که!متن کاملا واضح بود ازییییییی

پاسخ:
ببخشید من اون آهنگ رو نشنیده بودم و هر چی کامنتت رو خوندم چیز دیگه ای برداشت نکردم :)
میدونم شما چش مایی خنگ چیه؟ ده :))
عزیزدلم نمیگم فراموش کن نمیگم بگذر چون میدونم نمیشه و بادیدن کوچکترین چیزی که تو رو یاد بچگیاتو سختی هایی ک کشیدی میندازه دلت میگیره فقط ارزو میکنم دعامیکنم که ازین ببعد دنیا روی خوششو بهت نشون بده .تو دخدر قوی,بااراده,محکم و صبوری هسدی که قدرت انجام هر کاریو داره من بهت ایمان دارم ازی ریشه های تو محکمه چون سختی کشیده هسدی و با هر بادی نمی لرزیو سست نمیشی.منم تو زندگی سختی کشیدم ولی نه به اندازه تو و تو بهمون نسبت از من محکم تری:) پدر من از کوچیکی به من سخت میگرفت یجورایی زیاد بچگی نکردم هر چیزی که میخواسدم باید درقبالش یکاری میکردم از دوره ی راهنمایی شروع کردم به کار کردن و از دبیرستان رسما دستم تو جیب خودم بود!اینا بد نیس ولی من یه دخدرم و گاهی واقعا دلم میگیره که مثه یه دخدر بابایی نبودم!یجورایی انگار نداشدمش هیچوقت یجورایی غریبس واسم ولی خب همین که هستو وجودشو حس میکنم کافیه برام:) +عاغا یه نکته اخلاقیمبه عاغایون جمع بگم بااجازه عقشمD=: عاغایون !اگه روزی پدر شدن اولا خواهشا بامیلو رغبتو اینا پدربشین نه ناخاسته و این حرفا!ینی تکلیفتون باخودتون مشخص باشه!بعدشم سعی کنین رفیق باشین با بچه هاتون نه صرفا فقد کلمه ی پدرو یدک بکشین!آورینD=
پاسخ:
الهی فدات بشم که اینقد منو خوب میفهمی...میدونم وضعیت تو هم میدونم امیدوارم تو هم یه روز مزد همۀ زحمتات رو بدرستی دریافت کنی... اون دستهای تو با ارزشترین دستهای دنیاست...دختری که اصلا بهش نمیاد اما با دستهاش نون در میاره :***
منم واسه تو بهترینها رو آرزو میکنم امیدوارم روزی برسه که مستقل و شاد باشی و مادر پدرت بیشتر قدر گوهری که دارن رو بدونن :)

توصیه تونم که عالیه بود :))
جا داره علاوه بر روز زن، روز مرد رو هم بهت تبریک بگم!
آزی غصه گذشته رو نخور، فقط ازش درس بگیر...
خیلی ناراحت شدم.
پاسخ:
غصه نمیخورم اما گذشتۀ من هنوز تموم نشده و ادامه داره اینه که گاهی آدم رو ناراحت میکنه

:)
بعد از نیم ساعت زور زدن همین رو فقط تونستم بگم:
خیلیا شاید بگن درد یعنی مرگ پدر، ولی امان از مرد بی پدر...
پاسخ:
بعد نیم ساعت زور زدن یچیزی گفتی که من قسمت دومش رو نفهمیدم :))
سخته

پدر و مادر ها دعوا میکنن اما نمیدونن چی ب حال و روز بچه هاشون میاد...

روحیه ی بچه از همون بچگی تخریب میشه

ی ترسی همیشه جلو چشاشه

خب بالاخره پدر مادرن و نمیشه بهشون چیزی هم گفت..

خدا کنه هیچ پدر  و مادری باهم دعوا نکنن..سخت و غم انگیزه


پاسخ:
خب پدر من به دعوا با مادرم ختمش نکرده و نمیکنه
مثلا الان داره خون داداشمه میکنه تو شیشه...همیشه باید یکی باشه که بشه کیسه بوکسش تا اون بتونه زندگی کنه :|

:)
میخواستم برات آرزو کنم قوى باشى ولى دیدم خیلى خیلى قوى هستى ، اونقد زیاد که من بهت حسودى میکنم... پس برات آرزو میکنم بتونى فراموش کنى و ببخشى تا آرامش رو تجربه کنى... خدا تو و برادرت رو براى هم نگه داره و هیچوقت بینتون دورى نیفته:)
پاسخ:
امیدوارم بتونم ببخشم تا میخوام ببخشم باز بابام یه چشمه میاد خخخخ
ولی ممنون.. مرسی:)
راستی من زیادم قوی نیستم ترنج جون
یاد یکی از دوستام افتادم که از ده سالگی بزرگ شد،
هم مرد شد، هم زن...
چیزی ندارم بگم، جز اینکه بهت تبریک بگم. هم به تو و هم به برادرت.
چون با وجود همه ی چیزهایی که توی زندگیت بود و میتونست تو رو یک عقده ای تمام عیار بکنه، شکر خدا یک آدم سالم و بالغ هستی با کلی ویژگیهای خوب.
+ببخشید من خوب نمی تونم حرف بزنم.
شاد باشین :)
پاسخ:
امیدوارمم همین طوری باشه که تو میگی بالغ و سالم :))
واسه دوستت هم متاسفم
خیلی هم خوب حرف زدی:)
مرسی:)
اینشالا هزار ساله بشه داداشت،برادر داشتن یکی از بهترین اتفاقایه دنیاست،آزیتا دلم واسه حرف زدن باهات تنگولیده،یه چیزای شده باید برات تعریف کنم،منو معتاد وایبر کردی حالا خودت بیشتر وقتا خاموشی دخی
پاسخ:
برادر خوب داشتن یکی از بهترین اتفاقای دنیاست :) خدا داداشه تو هم حفظ کنه
الهی قلبون دلت بشم من اینجا اینترنتم درب و داغونه چند روز دیگه میام تهران
اتفاقای بد یا خوب؟؟؟:|
کلا سعی کن به خاطرات بدت فک نکنی حرف مزخرفیه ولی خوب ما آدما بیشتر از این بلد نیستیم همدردی کنیم قربون صدقت نمیرم چون باور دارم اون آزی که من میشناسم نیاز به همدردی نداره دنیا همینه به ساز ما نمیرقصه 
آزی قهرمان تو قهرمان زندگی خودت هستی:-) :-* 
پاسخ:
ممنون الان با این جملت من توهم قهرمان پنداری گرفتم خخخ
نمیری ازی با اخرین جملت اشکمودراوردی دختر

پاسخ:
عه وا
ببخشید :)
خیلی تلاش کردم لحنم جدی باشه و احساسی نباشه تا زیاد کسی رو ناراحت نکنم :)
ببخشید
پاسخ:
:|
نگفتم بگی ببخشید که
:-)

پاسخ:
میخند؟
امیدوارم نیتشو پیدا کنه و جبران کنه:|
آزی جون من یکی دو هفته ای یا کم هستم یا نیستم کلا
مواظب خودت باش عزیزم:X :*
پاسخ:
عه چراااااااااااااااا؟
دلم برات میتنگوله :؟*
حالا فهمیدم ( نه ! نفهمیدم ، فهمیدنش کار هر کسی نیست - بلکه دانستم ) وقتی نوشته بودی زندگی سختی داشتی ، یعنی چی! اصلاً فکر نمی کردم درجه ی سختیش اینقدر زیاد باشه.
اما به هر حال خوشحالم که برادر خوبی داری و خوشحال ترم بابت اینکه خیلی خوبی ( واژه ای بهتر از " خوب" به فکرم نرسید )
با این پستت باعث شدی پدرم را بیشتر دوست داشته باشم
مرسی
پاسخ:
:)
البته یه خاطرات عجیب غریبی دارم که اگه اونا رو بگم درجه مرجه دستت میاد :))
ممنون خوبی از خودتونه  که منو خوب میبینید

چقدر خوب...:)

 روز مرد رو به مرد درونت تبریک میگم.همه ی ما یک مرد درون داریم که در سختی ها پشت ماست و ما رو کمک میکنه که ادامه بدیم.

به داداشت هم تبریک بگو.

پاسخ:
ممنون...هر چند من عقیده دارم زنها خیلی مقاوم ترن :)

مرسی مهسا جون
خوش بحال داداشت که همچین خواهر قدرشناسی داره
خدا برا هم نگهتون داره :*
پاسخ:
ولی هیچ کاری واسش نکردم :|
تبریک به برادرتون
نمی خوام اهانت کنم به پدرتون ولی اون احساساته کودکیه شوما رو خراب کرده خراب
پاسخ:
پدرم احساسات کودکی نوجوونی و حتی جوونیِ ما رو که الان باشه با بولدوزر از روش رد شده خخخ
:)
 میگم شبیه دختر داییم هستیا !
اونم دل خوشی از باباش نداره ... دخترهایی که تو زندگیشون این دست رنج های عمیق رو تحمل میکنن خیلی خیلی نسبت به هم سن و سالهاشون بیشتر میفهمن ، بیشتر درک میکنن ...
روز مرد به مرد ِ کوچکتون که از سالها پیش مرد بودن را تمرین کرده و امروز بزرگ شده مبارک ...
پاسخ:
ممنون...امیدوارم دختر داییتم زندگی خوب منتظرش باشه :)

مرسیییییییی:)
اصلا بیا اینجا من بغلت کنم ببینمممم
پاسخ:
مولود جونم بخـــــــــــــــــــــــــــــــل :*
یک آینده خوبو برات آرزو میکنم...
پاسخ:
ممنون :)

منو یاد  این انداختی...کاش خدا در مورد احسان به فرزندان هم بیشتر از احسان به مادر و پدر در قران فرموده بود...هیچ وقت نمی خوان متوجه بشوند که ما حاصل تربیت اونها هستیم

آن روزنامه «ییلاقیه» را یک یک شاگردان خواندند. وقتی انشا ها را که خوانده می شد می شنیدم، دلم به هم می خورد تا اینکه نوبت به ابراهیم رسید. ابراهیم پسر فقیری بود اما خیلی در کلاس عزیز بود. عزت او یکی به علت گردنکشی وی بود یکی به علت مهربانی او به علاوه دنیا دیده تر از ما بود و برخلاف ما با مردم انس داشت چون نوکر خانه ای خودشان بود و همین دیدار به وی قوت و قدرتی بیش از ما داده بود.

آقای معلم گفت:
- ابراهیم بیا انشایت را بخوان!
- چشم آقا!
و بلافاصله ابراهیم از جایش بلند شد، شلوار وصله دارش را بالا کشید چشمان درشتش را به اطراف دوخته، دفتر انشایش را برداشت و جلوی میز معلم سیخ ایستاد.

- چرا نمی خوانی؟ جان بکن بخوان!
بغض گلوی ابراهیم را گرفت مثل اینکه بار سنگینی دوشش را فشار می دهد، کمی خم شد و چشمهای نزدیک بینش را به دفتر انشا چسباند و با صدایی که آهنگ گریه داشت اینطور خواند:
پدرم! پدر خشن و تند خویم!

آقای معلم نفسش از جای گرمی بلند می شود. او نمی داند من در چه جهنمی به نام خانه زندگی می کنم. او از تند خویی و خشونت شما از بدبختی و نکبت من خبر ندارد. او بدون توجه به زندگی تیره و تار ما، دستور داده است نامه ای به شما بنویسم از شما خواهش کنم در تابستان مرا به ییلاق ببرید. ییلاق چه کلمه قشنگی... مرا به باغها ببرید تا در کنار جوی‌ها بازی کنم، شادی کنم، گل بچینم، دنبال دخترها بدوم، گیس آنها را گرفته دور دستم بپیچم، آنها را کتک بزنم و گریه اندازم. از درخت بالا روم آب روی همبازی‌هایم بریزم، سنبله گندم را چیده در ساقه اش سوت بزنم. تاب بخورم از باغ همسایه میوه بدزدم از کوه بالا روم با بچه ها بدوم و شب خسته و خورد در کنار مادر بزرگ نشسته و قصه گوش کنم .... چه آرزوهایی! آقای معلم این ها را از شما خواسته است، اما نمی داند که ییلاق شما چگونه است؟

او نمی فهمد که شما به جای ییلاق هر صبح مرا شلاق می زنید و با لگد مرا از خواب می پرانید بلند شوم و نان بخرم. او نمی داند که به جای ییلاق فقط آرزو دارم یک بار خنده پدرم را ببینم. او به خانه ما نیامده و نمی داند که به جای آرامش خانوادگی، چه غرش و نهیبی سراسر فضا را گرفته است.

او نمی داند که شما دائماً با مادرم دعوا می کنید و مادرم به شما نفرین می کند و این من بدبخت هستم که باید مانند گندم در میان سنگهای آسیا له و لورده شوم. آقای معلم خیلی حواسش جمع است. متوجه نیست که من شبها باید کتاب درسم را نیمه تمام گذاشته و شیشه سیاه را بدکان عرق فروشی ببرم آن را پر کنم و برای شما بیاورم. او برای من بدبخت هوس ییلاق می کند و من هم باید ریا کنم دروغ بگویم دروغ بنویسیم و مثل بقیه شاگردان از حضرت خداوندگاری تمنا کنم که به ییلاق برویم!

نه!
من ییلاق نمی خواهم فقط دلم یک جو مهربانی و نوازش می خواهد. آرزو می کنم مرا آرام از خواب بیدار کنید، به من فحش ندهید، شب بدمستی نکنید، مرا در تاریکی وحشتزای کوچه به دنبال عرق نفرستید و اگر پنیر یا گوشت یا نان خریدم به آن ایراد نگیرید و مرا دوباره به دکان بقال و قصاب و نانوا نفرستید که پنیر و گوشت و نان را پس بدهم. دکاندارها مرا مسخره می کنند و متلک می گویند و من تحمل این تحقیر را ندارم.

من ییلاق نمی خواهم فقط دلم می خواهد یک روز مرا به بازار نفرستید و مرا با این دکانداران موذی و مکّار روبرو نکنید. آنان مرا تحقیر می کنند و من زور ندارم کتکشان بزنم خورد می شوم، دلم می شکند، گریه می کنم، ولی چقدر می توان گریه کرد؟

پدر جان من ییلاق نمی خواهم فقط آرزو می کنم یک روز با مادرم دعوا نکنید و مادرم یک روز شما را نفرین نکند. من هم شما وهم مادرم را دوست می دارم تکلیف من در این کشمکش چیست؟ آیا با مادرم هم صدا شده به شما نفرین کنم یا با شما گام بر دارم و با مادر مظلومم دعوا کنم. ما که یکدیگر را دوست داریم چرا با هم مهربان نیستیم چرا یکدیگر را نوازش نمی کنیم و چرا خانه را به گورستان تیره مبدل ساخته‌ایم؟ نه من ییلاق نمی خواهم. دلم می خواهد این گور تیره و تاریک روشن شود و برای یک لحظه گرمی خانواده را حس کنم.

در حالی که ابراهیم به گریه افتاده بود، کلاس در خاموشی و بهت فرورفته بود معلم سرش را در میان دست هایش گرفته بود و من دیدم که یک قطره اشک از گوشه چشمش به روی دفتر حضور و غیاب افتاد.
و بلا فاصله گفت:
- ابراهیم جگرم را آتش زدی برو بنشین دیگر نمی توانم بشنوم.»

پاسخ:
هووووووووووووووووووووووووووووووف
فرزانه جون....
اوووووووووووووم...
چ دردناک...!:(
ناراحت نباش میگن خدا به اندازه بزرگی آدما سر راهشون سختی و پستی بلندی قرار میده....!!!!:)
پاسخ:
کاش همینطور باشه.... :)

akhey azize delam che sahneye tarsnako vahshatnaki tu zehnet hak shode unam ba un sene kam dar nesfe shab , harchi tasavor mikonam hanuz vaze mamane bande khodat az shomaham badtar bude va cheghadr khoda behetun rahm karde k etefaghe badi nayuftade, vaghean ye pedar cheghadr bayad delsang bashe k injur raftar kone ba khanevadeye bi panahesh

azi junam man etminan daram khoda hamishe moragehbet hast va nazare khas behet dare

pas b omide ruzha va lahezate khoubo shirine ayande bash ishala behtarinha barat etefagh biofte juri k dige hich asari az in khatereate talkh tu zehnet baghi namune

booso baghale faravan

 

پاسخ:
ممنون عزیزم من از این صحنه های تلخ تو ذهنم زیاد دارم اما بقول تو خدا همیشه مراقبم بوده :)

قربونت برم ممنون از آرزوی خوبت :*
خنده نبود لبخند تلخ بود ک گویاهمه چیز وازگفتن قاصر


پاسخ:
اخه تلخیش معلوم نبود ;)


من ییلاق نمی خواهم فقط دلم یک جو مهربانی و نوازش می خواهد. آرزو می کنم مرا آرام از خواب بیدار کنید، به من فحش ندهید، شب بدمستی نکنید، مرا در تاریکی وحشتزای کوچه به دنبال عرق نفرستید و اگر پنیر یا گوشت یا نان خریدم به آن ایراد نگیرید و مرا دوباره به دکان بقال و قصاب و نانوا نفرستید که پنیر و گوشت و نان را پس بدهم. دکاندارها مرا مسخره می کنند و متلک می گویند و من تحمل این تحقیر را ندارم.

من ییلاق نمی خواهم فقط دلم می خواهد یک روز مرا به بازار نفرستید و مرا با این دکانداران موذی و مکّار روبرو نکنید. آنان مرا تحقیر می کنند و من زور ندارم کتکشان بزنم خورد می شوم، دلم می شکند، گریه می کنم، ولی چقدر می توان گریه کرد؟

پدر جان من ییلاق نمی خواهم فقط آرزو می کنم یک روز با مادرم دعوا نکنید و مادرم یک روز شما را نفرین نکند. من هم شما وهم مادرم را دوست می دارم تکلیف من در این کشمکش چیست؟


پاسخ:
فرزانه جون اون یکی ام خوندم و هووووووووووووووف گفتنم از زیادیش نبود از تاسفی بود که نمیتونستم بیان کنم
ممنون بابت این مطلبی که گذاشتی و یه جورایی با احساس من نزدیکه :)
صحنه ای که هیچوقت زشتی و کابوس و کینش از یاد آدم نمیره اون صحنه ای که پدرت مادرت رو بزنه ...
پاسخ:
اوهوم =/
واقعا منظورمو نگرفتی؟ حرفم سرشار از کنایه بود :)) {آیکون نوشابه باز کردن}
مرد بی پدر کنایه داره از ظالم بودن اون مرد
یعنی بی پدری بهتر از اینه که آدم تو زندگیش کسی رو داشته باشه که بی پدر(ظالم) باشه
البته جسارت نباشه ها، حرفم کلی هست.
پاسخ:
نه نگرفته بودم ، چه معنی میده من همیشه همه چیزو بگیرم خخخخ
درسته حق با توئه :)
ازیتا هیچ واژه ای نمیتونم بگم که آروم بشی دختری:(
فقط میتونم برای داشتن هم چین داداشی که هواتو داشته تبریک بگم...انشالا هیچ وقت غم نداشته باشی گل دختر:-*
پاسخ:
ممنون عزیزم... من خوبم مشکلی نیس :)
یه سوال بپرسم؟ امیدوارم فضولى نباشه :)
مگه پدرت مجدد ازدواج نکرده؟ پس چرا برادرتو اذیت میکنه؟ بره سر خونه زندگى خودش خب :دی
پاسخ:
پدرم پنج سال بعد از اون خانومم جدا شد
۲۴ ارديبهشت ۹۳ ، ۲۱:۰۴ خانم هموستات
نداشتن هر چیزی بهتر از بد داشتن اونه
پاسخ:
بعله همینطوره
یه چیزایی جلوی چشام ظاهر شدن .. یسری خاطرات .. هعی
پاسخ:
متاسفم =/

سلام آزیتای عزیز...

 

چقدر ناراحت شدم ... چقدر دلم گرفت... وقتی صحنه رو مجسم میکنم بغضم میگیره ... چرا بعضی پدرها اینجوری میکنن آخه... چی میخوان آخه!...

پاسخ:
سلاملیکم

شرمنده باعث دلگرفتگیتون :)
فقط میتونم به داداشت تبریک بگم!!!
آزیتا خانم این آرزو خانم وبلاگ دارن؟اگه دارن میشه بدین آدرسشونو؟؟
پاسخ:
بعله وبلاگ دارن ولی فکر کنم دوس ندارن عمومی بشه حالا اگه خودش دوس داشت وبلاگش رو میدم بهتون...
واسه چی میخواین؟ ;)
من درد مشترکم... :(
به نظر من هم نبودش بهتره تا بودنی که همیشه آزاره و آزاره و آزار...
پاسخ:
و منی که بارها در ذهنم پدرم رو کشتم =/
متاسفم ... دوس ندارم کسی تو دردی باهام مشترک باشه متاسفم
به جرات میگم که .. هیشکی ِ هیشکی ِ هیشکی نمیتونه این نوشته ها رو لمس کنه .. حس کنه ! و متنفر تر شه :|
ولی بازم خوش بحالت خاله :|
والا :|
پاسخ:
شاید کسانی تو موقعیتهای مشابه بودن و بتونن درک کنن :)
خوش بحالم؟ چَرا؟؟ :)
:-*
چون اون روزا تموم شدن و تو اون روزا موندن .. ;)
پاسخ:
متاسفانه تموم نشدن و ادامه دارن :|
پَ بیخی کلا :|
پاسخ:
اوهوم :|
وبلاگو میخوان واسه چی!؟خخخخخ
همینجوری
پاسخ:
;)
نمیدونم جی باید بکم جون نمیتونم درک کنم
ولی مطمئنم داداشت بهترین بدر دنیا میشه و تو هم کاری میکنی که همسرت بهترین بدر واسه بجه هات باشن
اینو همیشه وقتی همه به بابام میکن جرا انقد بجه هاتو لوس میکنی بابام میکه جون خودم ذره ای محبت از بدر و مادرم ندیدم
ازی داداش داشتن خیلی خوووووبه خیلی زیاد همین که یه حامی داری فوق العادس حسابی خدا واست حفظش کنه
پاسخ:
البته فکرنمیکنم کسی بتونهکاری کنه که یه نفر پدر یا مادر خوبی باشه ، چون مامانم نتونست کاری کنه که پدرم پدر خوبی باشه :|

ممنون عزیزم:)
یه تجربه :اکه مرد زندکی باشه به راحتی رام میشه:)

فدای شوما :*
پاسخ:
اگه مرد زندگی باشه که اصن مشکلی نیس خودش پدر خوبی خواهد شد خخخ
متاسفم فقط، امیدوارم این ناراحتی ها زودتر تموم بشه. ازونجایی که آینده بچه هات و همسرت طبق گفته سایرین و البته خودم گل و بلبل هست انشالا، ازحالا به فکر خودت باش تا سعی کنی خاطرات بدو کمرنگ کنی تو ذهنت. تا تو هم از زندگیت لذت بیشتری ببری.
پاسخ:
ممنون :)
امیدوارم بشه :)
۳۰ ارديبهشت ۹۳ ، ۰۸:۰۶ خانومه اقای x
خیلی تلخ بود ازی...........
تا قبل از فوت مامانم فک میکردم همه رو یه جوری درک میکنم
الان میفهمم که تا جای من کسی قرار نگیره متوجه عمق فاجعه قرار نمیگیره
حالا توهم همینطور
حتمن هرکی جای تو باشه همینو میگه.......
پاسخ:
اوهوم همین طوره :/

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">