حرفهای شاید بی پردۀ آزیتا

حرفهای شاید بی پردۀ آزیتا Instagram
بایگانی
آخرین نظرات
پیام های کوتاه
  • ۱۶ ارديبهشت ۹۳ , ۱۹:۰۹
    Boooooooo
  • ۱۶ ارديبهشت ۹۳ , ۱۹:۰۹
    Boooooooo

فید خوان rss reader

۱۱
آذر ۹۴

 

یادمه دوران دانشجویی ، روزهای تعطیلی، وقتی دوستهام تماس میگرفتنُ برنامه فیکس میکردن که مثلا آزیتا عصر میای بریم بلوار ارم؟ یا گنجنامه ، یا سینما هر جای دیگه! منم در حالی که آفتاب وسط آسمون بود و سرشار از انرژی بودم میگفتم بععععله که میام خیلی خوبه !! کلی هم تو دلم خوشحال میشدم  که واسه روز تعطیل برنامه گذاشتیم و قرار نیست تموم روز رو تنها تو خونه بمونم ! ولی امان از وقتی که آفتاب یواش یواش بی فروغ میشد و میومد پایین آسمون ، منم یواش یواش یه هولی به تنم میفتاد که ای بابا عجب غلطی کردم گفتم میام، هر چی به شب نزدیکتر میشد ، بی حال و بی حال تر میشدم ، تا جایی که خیلی مواقع تماس میگرفتم و میگفتم نمیام ، گاهی هم پیش میومد که کِشون کِشون خودم رو از در خونه به زوووووور پرت میکردم بیرون!

 

تو فصل پاییز و زمستون هم که دیگه واویلا میشه برای من! روز عزیزم زود تموم میشه و جای خودش رو میده به شب سرد... امروزم یکی از اون روزها بود که با هر زور و زحمت بود برنامه گذاشتم و ساعت دو خودم رو از خونه پرت کردم بیرون ، در حالی که فکر برگشتن که میدونستم هوا تاریک میشه ، حالم رو میگرفت و آزارم میداد! اما اگه تو خونه میموندم مطمئنا کسل تر و افسرده تر باید آخر شب خودم رو پیدا میکردم! خلاصه که چتر رو گرفتم روی سرم و  در حالی که ٤ تا ساندویچ کوچیک تو کیفم بود از خونه زدم بیرون ! تو کل مسیر به این فکر کردم که پارک ملت تو این بارون حتما خیلی زیباست و اینکه سالهاست توی بارون پارک نبودم! با دوستم دونفره زیر چتر قدم زنون رسیدیم به پارک ملت ، زیبایی و خلوتی پارک واقعا بی نظیر بود فقط حیف که نور خورشید زود خودش رو از ما دریغ کرد ، ساندویچ خوردیم و حرف زدیم تا هوا تاریک شد! بازم اون حس لعنتی اومد سراغم ، عجب غلطی کردم ها ، کی این همه راه رو بر میگرده! تو ایستگاه ونک که از بی آر تی پیاده شدم ، دیدم پیرمرد دستفروشی که همیشه اونجا میشینه و گل میفروشه ، سر جاش زیر بارون نشسته ! و بدون اینکه به خلوتی و بارون توجه کنه طبق معمول کارش رو میکنه! تو دلم از خودم شرم کردم.

-میخک چند؟

-٥ تومن 

اونا چند ؟

-٥ تومن! بجز رُز بقیه ٥ تومن

- به نظرتون از اینجا ببرم کرج خراب نمیشه؟

-نه چرا خراب بشه !؟ نصف مشتریهای من مال کرجن

من آدم روزم! شب که میشه دوست دارم زیر سقف أمنی باشم ، جای گرمی باشم ، اما حتی شبهای بارونیه خلوت هم میتونن گاهی خوب باشن! 

.

.

.

.

شب تاریکی است

بارانی و سرد

نترس...

آنسوی خیابان گلها، زیر چراغ دستفروشی میخندند! 

 

موافقین ۷ مخالفین ۱ ۹۴/۰۹/۱۱
آزیتا م.ز

نظرات  (۱۸)

خداییش مذخرف ترین قسمت پاییز و زمستون اینه که ۵و۶ در حالی که باید یه عصر دل انگیز باشه یه غروب دلگیره -__- 
ولی من برعکس دوست دارم این غروب دلگیر به هر طریقی بیرون سپری بشه تا توی خونه!! 

++گلارو عشقه ^__^
پاسخ:
منم ترجیح میدم بیرون باشم اما نه چند کیلومتر اون وره خونه :))) نزدیک باشم که تا تاریک شد بپرم خونه :))))


مث خودت که عشقی :*
۱۱ آذر ۹۴ ، ۲۲:۱۶ کرگدن آبی
یکی از ویژگی های منحصر بفرد من اینه که فقط میتونم فرق بین کاکتوس و بقیه چیزایی که مردم تو گلدون میذارن رو تشخیص بدم! که البته تو یه هوای بارانیِ سرد و خاموش در حالی که گلفروش داره میخنده بهم، اونچنان کاربردی نداره!!! :))
پاسخ:
زیادم منحصر بفرد نیست پسرهای زیادی مثل تو هستند :)))))

اون صورتیها میخکه ، اون یکی دیگه  داوودی البته از نوع مینیاتوری
اتفاقا دم غروب تو پاییز و زمستون یکی از زمان های مورد علاقه من واسه پریدن تو خیابوناس ؛) 
بعد یه چیزی ، من عاشششششششششق میخک صورتی هستم و دلم میخواست دستمو دراز میکردم و گل هاتو خصوصا میخک ها رو از پشت مانیتور برمیداشتم واسه خودم :)))))))))))
پاسخ:
وای نه... زجر و عذاب منه! چه تصمیمهایی که همین غروب منو ازش منصرف کرده خخخخخ

من عاشق هر رنگ میخکم ؛))) گل محبوب من میخک :))) قابل تو رو نداره
برعکس من آدم شبم و شب های بلند رو هم دوست دارم اما اصلا دوست ندارم وقتی هوا تاریک میشه تنها بیرون باشم. یک حس غربت بدی بهم دست میده. وقتی میگی به زور خودت رو پرت می کردی بیرون خیلی خوب می فهمم چی میگی.
پاسخ:
مخصوصا روزهای تعطیل این حس غربته شونصد برابر میشه... 
نه من اگه شب زنده داری کنم حتما فرداش حالم بده کلا دوست دارم شبم تو ارامش باشه! البته اگه مهمونی باشه دوست دارم ولی اونم نه خیلی به درازا نکشه :))))
من عاشق پاییزو زمستوووونم فقد تنها بدی که داره اینه که منی که عصرهاحتما باید بخوابم تو این دوفصل وقتی میخوابم روزه بیدارمیشم شبه:| وحس میکنم دیگه واسه هرکاری دیره:))


ووووویییی گل^____^*
پاسخ:
من این روند تو سینما برام پیش میاد میری تو روزه ، میای بیرون شبه :/ خخخخخ
چه گل های خوشکلی :)
آزی اون کاکتوسای توی عکس چندسالشونه؟چقدزادو ولدکردن خخخخخ
تو هم توی زمستون روش نایلون فریزر میکشی یا همینجوری نگهش میداری؟؟؟
پاسخ:
نمیدونم چند سالشه خیلی سالشه خخخخخ اره همش در حال زاییدنه :)))))
نه من زمستون میارمش تو خونه که گرمه بیرون نمیذارم
چه گلای قشنگی :)
پاسخ:
خیلی :))
جدن؟ینی واقعن اینجوری هستی؟به!اینایی که نوشتی که من بودم که!فکر نمیکردم تو هم همچین حسی داشته باشی.
مخصوصا غروب که میشه و تاریک میشه و صدای اذانم بیاد و منم دور از خونه باشم که دیگه گریه مم میگیره!
پاسخ:
البته من خیلی به حالم و روحیه ام بستگی داره تو پاییز و زمستون هم میزانش بیشتر میشه ولی کلا با برنامه عای بیرون از خونه در شب حال نمیکنم :)))) ولی نه در حد گریه ! 
به به چه گلهای خوشگلی. 
پاسخ:
بله مرسی :)
وقتی بچه بودیم این حسا کمتر بودن...واقعا منکه یادم نمیاد از کی این حسای دلگیر سراغم اومدن...شاد از تلقین های بقیه، یا از تجربه های خودمون میان...مخصوصا امروزا :|
ولی بخش آخر پستت نشون میده که میشه یجور دیگه باشه...مخصوصا برای پیرمرد دستفروش...نمیدونیم توی دلش چجوریه...ولی احتمالا با امثال ما فرق میکنه...
پاسخ:
البته من کودکیه سختی داشتم همون موقع هم همیشه گوشه دلم غم بوده ولی همیشه سعی کردم به غصه رو ندم ، اما انگار این روزها خسته تر از قبل شدم که غصه گاهی زورش از من بیشتر میشه ولی واقعا با دیدن اون دستفروش حس کردم نباید ضعیف بود باید جنگید
روز و شب چندان فرقی به حالم نداره ... وقتی دوست کنارت باشه درهرصورت خوش میگذره .
وقتی باهاش قدم میزنی خوشی ، وقتی برمیگردی هم با یه خاطره خوب از قدم زدن کیفور میشی


برندهای  تهرون یواش یواش دارن میرن توی کار حراجی دسامبر و کریسمس. از دبنهامز و بنتون  و آدلفو دومینگویز گرفته تا پولو و پریماما . ...
البته آخریش به کار من نمیاد
پاسخ:
خیلی مهمه با دوست بودن ، با دوست همدل و همراه بودن


الان اخبار برندهای تهرون رو برامون گذاشتی ؟؟ من اهل برند خریدن نیستم ... برند مال شما خوشتیپهاست :))))
بی اجازتون :) چند خط اخر پست رو این طور تغییر و ادامه دادم:

شبِ تاریکیست
بارانی و سرد

ماه هم از ظلمت آن پرده نشین گردیدست

لیک ترسی به دلت راه مده...

نظری افکن به آنسوی خیابانْ گلها
در زیر چراغ دستفروش خندانند
 و
به لب شعر مصدق همی می‌خوانند:

گر چه شب تاریک است
 دل قوی دار

سحر نزدیک است
پاسخ:
خیلی قشنگ تغییر و ادامه دادید ، ممنووووون :)
به نظرم سعی کنی باهاش هم فاز بشی بهتره دیگه این جس رو نخواهی داشت
هر چیزی قشنگیه خودشو داره:)
پاسخ:
بله بله چشم 
ما هم در پاییز و زمستان، هنوز شبه که میریم سرکار و شب هم بر میگردیم خونه. شب میریم، شب میاییم. شب، هنوز صبح نشده، قبل از خرگوشها و گرگ ها و خروسها از خونه میزنیم بیرون.
اون وقتا که توی شهر برف میومد، صبح ها اولین نفری بودم که رد پامو توی برفها میذاشتم. خوب دقت کن: قبل از گرگ ها و خرگوشها و خروسها.
بهله.
گلها هم خیلی قشنگ هستند، خوبه که توی خونه نموندین، من که تک و تنها در خانه و سرماخورده و افتاده و مریض و گلودرد و اینا... بودم:(((
پاسخ:
ایشالا همیشه تنتون سلامت باشه که بتونین قبل از گرگها و خرگوشها از خونه بزنین بیرون

چرا تنها ؟؟ همسر جان کجاست؟
ضمنا ما آقای شادی میخواهیم
فکر نکنی یادمون رفته...........
پاسخ:
خخخخ

خب از یه جایی ب بعد آدم دلش میخواد بیرون رفتن یه جور اشتراک گذاری خاطره با یکی باشه یا همچین چیزی

کلی رنگ زنده هست تو عکس گلا

پاسخ:
اره گاهی زیادی تنها بودن  و موندن خوب نیس

:)
تاریکی حس تنهای رو  مظاعف میکنه...


پاسخ:
اوهوم ... دقیقا
دانشگاه.....
پاسخ:
دانشگاه خر است :)))

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">