حرفهای شاید بی پردۀ آزیتا

حرفهای شاید بی پردۀ آزیتا Instagram
بایگانی
آخرین نظرات
  • ۲۰ دی ۹۵، ۰۰:۳۸ - کرگدن آبی
    :(
  • ۱۸ دی ۹۵، ۱۶:۳۸ - برنا
    :((((
پیام های کوتاه
  • ۱۶ ارديبهشت ۹۳ , ۱۹:۰۹
    Boooooooo
  • ۱۶ ارديبهشت ۹۳ , ۱۹:۰۹
    Boooooooo

فید خوان rss reader

۲۵
آذر ۹۵

صدای تگرگ از کانال کولر آمد ناگهان باریدن گرفتم، انگار که صد سال است چیزی ننوشتم ، انگار از اول چیزی نمی نوشتم.. انگار ماهها چیزی در مغزم یخ زده بود که با صدای تگرک تَرَک برداشت... از صبح سه بار تاریخ را نگاه کردم ، الان دوباره یادم نمی آید، ٢٥ آذر است ... ٤٦ روز پیش برادرم پشت تلفن گفت : بنده خدا فوت کرد، چرا نگفت بابا رفت؟ چرا نگفت بابا مُرد!؟ پشت تلفن یخ زدم ، بعد لرزیدم، بعد گیج شدم! سالها به مرگ پدرم فکر کرده بودم، قبلتر ها بیشتر! صدبار سکانسش را دیده بودم، هر بار نفهمیدم چه حسی است؟ اینبار اما دیگر واقعی بود... باز هم نفهمیدم چه حسی دارم؟ غوطه میخوردم بین احساسات متناقض... گریه کردم، خسته شدم، خاک سنگین بود، سبک شدم، دردی بنام پدر ، تمام شد. 

حالا انگار خیلی دور خیلی نزدیک گذشته ، این  روزها در بی حسی عجیبی ام، انگار هزار سال است کسی را دوست نداشته ام، نه دلتنگم نه بی تابم، بوی اسفند در خانه پیچیده، دود کردم، نکند بی حسی ام چشم بخورد، بی حسی بهتر از بغض است.. چند هفته پیش بود که درد عجیبی سراغم آمد ، برادرم فریاد میزد  و من انگار نمیشناختمش، بغض داشتم سرم دور زمین میچرخید، یک چیزی درونم تکه تکه میشد... حالا که لمس شده راضی ام، 
 
 
 
 
ابر سنگینی آسمان را گرفته اما صدای تگرگ که آمد دوباره کسی قلم دستش گرفت، توی سرم مینوشت مینوشت...سر درد گنگی دارم..برایم بی اهمیت است... افسرده نیستم ، غمگین نیستم، دلتنگ نیستم، انگار هیچ چیز نیستم ..اپراتور مخابرات کاری از دستش بر نمیاید، گفتم باران که میاید چرا سرعت نت به زوال میرود، خندید اما جدی گفت مسخره شاید باشد اما حقیقت است دقیقا همینطور است .
 خوشحالم که پاییز در حال تمام شدن است... نه برای اینکه پاییز را دوست ندارم برای اینکه به بهار نزدیکتر میشوم.. بهااار
موافقین ۲ مخالفین ۰ ۹۵/۰۹/۲۵
آزیتا م.ز

نظرات  (۱۰)

خدا رحمتش کنه نازنین.
روزهای خوش بهاری حتماً حتماً در راهه.. خیلی زود..
پاسخ:
ممنون دوست جان
به امید بهاریم
و ناگهان چه خوب که تو و ستاره ی روشن بی حفاظ ^__^

والاع واقعا زودتر بیفتیم تو سرازیری بهمن و اسفند و جنب و جوش آخر سال و این صوبتا و از این رخوت و کسلی، روزها دربیان :)
پاسخ:
قربون تو ... خوبه که تو هستی که دارمت :*
سلام
چه جالب منم یه سره سکانسشو میبینم
واقعا شرایط عجیبی باید باشه

ان شالله بهار واسه هممون بیاد

پستتو دوس داشتم، واسم مثه یه متن ادبی بود با کلی تصویر
پاسخ:
دیر یا زود سکانسش واقعی میشه... حال عجیبیه

انشالا

مچکرم ...
۲۶ آذر ۹۵ ، ۰۲:۲۳ کرگدن آبی
ایشاللا بارشای بعدی روی کانال کولر، پیامبرای خبرای شاد کننده باشن :)
پاسخ:
حتما حتما :)
خدا بیامرزتش شوکه شدم.
این پاییز خیلی طولانی شد....کاش زودتر تموم شه.
پاسخ:
اتفاقا این پاییز واسه من زود گذشت خیلی زود

ممنون
۲۶ آذر ۹۵ ، ۱۷:۲۸ مهندس بهشت
خدا رحمتشون کنه
خیلی ناراحت شدم
پاسخ:
مرسی رفتگان شما نیز
روحش در آرامش و روحت در شادی
پاسخ:
مرسی سارا جونم
حس بدیه از دست دادن ،حس بدیه
وقتی پدر و مادر و برادرم رو یکجا از دست دادم تقریبا همین بی حسی همراهم شده بود .ناباوری غالب بود ولی بی حسی بیشتر نمود داشت .
نه اشک میومد نه ناله .چندین ساعت به آخرین هدیه ای که برای تولد برادرم خریده بودم نگاه میکردم ... یه توپ فوتبال ...سیاه و سفید .همش فکر میکردم میشه مثل همین توپ فوتبال ، در همسایگی روزگار سیاهم ، سفیدی هم باشه ؟

روانش آرام و زندگی دوباره اش سرشار از دلخواسته ها

امیدوارم روزگار کامت رو شیرین کنه بانو و این بی حسی جاشو به امید و نشاط بده
پاسخ:
رنج ... بی حسی ... تلخ ... سخت...

ممنونم

مرسی منم امیدوارم
روحشون شاد
بهترینارو واست ارزو دارم.
پاسخ:
ممنون
خدا رحمتشون کنه آزیتا جان. واقعا شوکه و ناراحت شدم. ببخش دیر سر میزنم. امیدوارم روحشون شاد باشه و حال تو و برادرت خوب
پاسخ:
ممنون

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">