حرفهای شاید بی پردۀ آزیتا

حرفهای شاید بی پردۀ آزیتا Instagram
بایگانی
آخرین نظرات
پیام های کوتاه
  • ۱۶ ارديبهشت ۹۳ , ۱۹:۰۹
    Boooooooo
  • ۱۶ ارديبهشت ۹۳ , ۱۹:۰۹
    Boooooooo

فید خوان rss reader

۰۹
ارديبهشت ۹۳
خُب میریم که داشته باشیم قسمت دوم از سری خاطراتِ "یک حاجیه خانم دیوانه" به این قسمت دو تا پستِ دیگه لینک شده که هر دو تازه به اینجا اضافه شدن و جز آرشیو وبلاگِ قبلی بوده...محض اطلاع گفتم که اگه دوست داشتید بخونیدشون :)

خاطرات یک حاجیه خانم دیوانه 2
+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مهر 1392 ساعت 23:23 شماره پست: 171

میدانید من از چهارسالگی تا هفت سالگی ام را جایی زندگی کرده ام که روبروی خانه مان تپه ای دوست داشتنی داشتیم!!!! یعنی از عرض کوچه یمان که می گذشتیم می رسیدیم به تپه ای که الان تهران آن را بلعیده و روی لاشه اش صد تا آپارتمان علم شده! تپه ای که آن روزها بهترین دوست من بود!!!! با تمام گلهای ریزِ زرد و آبی و بنفشش و ملخها و پروانه هایش که عادت داشتند من با شیشهٔ در دارم بروم سراغشان ، بندازمشان اون تو و کمی باهاشان صحبت کنم و مرخصشان کنم!عادت داشتم بروم لب رودخانه ای که کمی پایین تر در جایی درّه مانند جاری بود و الحق خــــــــــــوب رودخانه ای بود و پاچه هایم را بالا بدهم، لب رودخانه گِل بازی کنم(همین رودخانه) و درست وقتی حتی موهایم هم گِلی شده بود با چند تا بچه خرچنگ برگردم خانه!!!! انصافا که مادر خوبی داشتم که هیچوقت مرا از کودکی کردن منع نکرد نه به خاطر غرق در گِل به خانه آمدنم ،نه به خاطر اینکه بعد از ظهرها وقت خواب بزرگ ترها ، در حیاط با رضا شلوغ بازی در میاوردم و به خاطر خیلی چیزهای دیگری که جایشان در این پُست نیست!!!!

اما این همه گفتم که این را، بگویم! که آن تپه در تمام ساعتهایی که رویش بازی میکردم، ملخ جمع میکردم ،برای مامانم گُلهای کوچولو رو میچیدم و به سمت آسمون دراز میکشیدم و حرکت ابرها چیزی که هیچوقت برایم عادی نمیشود را نگاه میکردم به من یه چیز را یاد داده بود! اینکه خدا همین جاست!دقیقا روبرویمان نشسته ! کنارمان راه میرود!

من سالها خدا را طواف کرده بودم! در همان تپه و بعدها در دوران نوجوانی ام در هر جمعه ای که به کوه میرفتم! وقتی در کوچه های همدان قدم میزدم و در حیاط آرامگاه بوعلی سینا رو به روی باد می نشستم! من خدا را بیشتر از خیلی از آنهایی که هر سال به مشهد و شاید چند باری به حج رفته بودند دوست داشتم! و خدا هم آنچنان مرا می شناسد آنچنان خـــــــــوب! که میداند شوخ و شنگ بودن ، دیوانه بودن ، عاشق بودن ، شاد بودن ، تابو شکن بودن و بی پروا بودن تضادی با معنویت ، دوستِ خدا بودن ، آگاه بودن ، مهربان بودن ، عاشق همنوع بودن ندارد! نه تنها در تضاد نیستند که هم راستا و مکمل هم اند!

میدانید، من مطمئن بودم که خدا این سفر را برای من جُفت و جور کرد نه برای که من بروم آنجا پیشش ، او که خودش همیشه همینجا کنار من بود! نه!!! این سفر را هولوپی انداخت در بغلم که من بروم آنجا و بیشتر درک کنم ، بیشتر لمس کنم، چیزی را که سالها به آن اعتقاد داشتم!

موافقین ۳ مخالفین ۰ ۹۳/۰۲/۰۹
آزیتا م.ز

نظرات  (۱۶)

چقدر خوب که دوباره این پست هارو گذاشتی...
مشتاق شدم بخونمشون
زود به زود اپشون کنیا
من سعی میکنم اکثرا بخونم اینجارو اما خیلی فرصت نمیکنم کامنت بذارم
دیگه به بزرگی خویش ببخشایید:)
پاسخ:
هر روز یکیشون رو میذارم :)
مرسی که با اینکه وقت نداری منو میخونی :*


تو وب قبلیت خونده بودمش.جالب بودبرام.
پاسخ:
با تچکر از شما :)
و خدایی که دراین نزدیکیست:) واسه همین نگاه متفاوتته که دوزتدارم:)
پاسخ:
منم تو رو خیلی دوز دارم :********
زیبا نوشتی ، مثل همیشه
روان و دوست داشتنی
پاسخ:
ممنون :)

salam azi junam

na man ziad ghadimi nistam rastesh ye modate kami ghabl az inke un webloget baste beshe  bahat ashna shodam kheili az nahve neveshtanet  khosham umade bud va hameye in jaryane haj khanum ro yekja khundam( chon kheili baram jaleb bud)  k baadesh yeho betore nagahani webet baste shod va kholase az tarighe google search belakhare peidat kardam ;) va mojadadan khanandat shodam

in bud dastane ashnaeie man va azi june khoshgelo nazam

boos :) 

پاسخ:
آها...پس اینطور بوده سرگذشتِ شما در وبلاگ من :))
ممنون از توضیحات مبسوطتان :)))

چشات خوشگل و ناز میبینه :)

:*
۱۰ ارديبهشت ۹۳ ، ۱۰:۲۰ استاد سلام علیکم خیلی ناشناس خخخخ
سرکار خانوم آزی
بازگشت شما را از سرزمین وحی تبریک گفته و نشان لیاقت حاج خانوم نمونه ولی دیوانه تقدیم به شما میشود. باشد که دفعه بعدی هم بری و واسه ما باز هم سوغاتی بیاری.
+ آزی یادته اون ادکلن رو ازت زورکی سوغاتی گرفتم؟ :D عجب ادکلنی بود لا مصب. هنوز که هنوزه تو عطر فروشی های تهرون دارم دنبالش میگردم !
پاسخ:
البته بنده که خبر داری خیلی وقته برگشتم شما دیر تبریک عرض کردی :)))))))))))))

+عجب بویی داشت عجب چیزی بود چرا چند تا نخریدم :|

سلام آزیتا جان . خیلی سپاسگذارم که بهم سر زدی .
وب زیبایی داری . من لینکت کردم
پاسخ:
سلام
خواهش
مرسی :)
آزیتا تو اهواز زندگی میکنی؟
خوزستانی هستی واقعا؟

پاسخ:
نه اهواز نیستم ولی خوزستان کار میکنم...خوزستانی هم نیستم :)
آخی آزی جون :*
کوچولو بودی هم دوست داشتنی بودی :* 
بوس بوس بوس بوس بوس 
پاسخ:
مرسییییییییییییی :)

:**:*:*:*:*:*::****:*
موچ موچ
إ! یه الی دیگه هم اینجاست!!! من قبلا ندیده بودمش! آزی یک و دو برامون بذار مثل سهیل قاطی نکنی :))
پاسخ:
من که مث سهیل نیستم!!! :|
من قاطی نمیکنم ;)
چه عارف بودی قدیما آزی جون ... الان خیلی خوب شدی :))
پاسخ:
عارف دوس نداری ال جون :D
من اون موقع هم که عارف بودم همینقد خل و چل بودم :دی
کدوم سفر رو؟مکه رفتی یعنی؟نگرفتم!!
پاسخ:
شما ابتدا اینجا رو بخون تا در جریان قرار بگیری...

بعله مکه رفتم
آزی از گذشته که حرف میزنی دلم میگیره...
پاسخ:
چرا؟
سلام
منتظر قسمت بعدیه حاجیه خانوم بمونم یا برم بخوابم
اگه برم بخوابم قول می دید نزارید یا نرم بخوابم
اگه خوابیدم خواب رنگی ببینم یا سیاه و سفید
اگه خواب رنگی ببینم شما هم توش باشید یا نباشید
اگه باشید و قسمت بعد رو آپ کرده باشید، من چیکااااااااااااااااار کنم؟!
(آیکون یه آدمی که اصلن حواسش نیست که اونه که مدت مدیدی است آزی جان را به طور خاموش می شناسد، و احساس صمیمیتش از آن لحاظ نشأت می گیرد)
:)))))))))

پاسخ:
سلام
میگم شما احیانا خواهر" عزیزم ببخشید: نیستید؟؟؟:)))))
فکر کنم با این سرعت نت من شما باید بری بخابی چون چیزی آپ نمیشه خواهر :|

شب خوش با وضوح فول اچ دی :))
 به قول دوستمون : که اینطور:)
پاسخ:
بعله همینطور
صحبتی ندارم گفتم حاضری بزنم بفهمی خوندم :))))))))))
پاسخ:
آخرم همه رو چپه خوندی! :)))

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">