حرفهای شاید بی پردۀ آزیتا

حرفهای شاید بی پردۀ آزیتا Instagram
بایگانی
آخرین نظرات
  • ۲۰ دی ۹۵، ۰۰:۳۸ - کرگدن آبی
    :(
  • ۱۸ دی ۹۵، ۱۶:۳۸ - برنا
    :((((
پیام های کوتاه
  • ۱۶ ارديبهشت ۹۳ , ۱۹:۰۹
    Boooooooo
  • ۱۶ ارديبهشت ۹۳ , ۱۹:۰۹
    Boooooooo

فید خوان rss reader

۱۲
ارديبهشت ۹۳

خاطرات یک حاجیه خانم دیوانه 4
+ نوشته شده در شنبه بیستم مهر 1392 ساعت 2:21 شماره پست: 173

ما عازم عربستان شدیم ، همراه با کلی لباسهای بسیار خنکی که مامانمان با دقت و وسواس خاصی همه را تهیه کرده بود ! لباسهای احرامی که مامانم خودش با جنس خنک و نازک دوخته بود ، چون جنس آماده یشان را پسند نکرده بود و میگفت کلفت و پلاستیکی بودند!،و یه کیسه خاکشیر برای جلوگیری از گرما زدگی!!! ما چادر به سر عازم عربستان شدیم!وقتی هواپیما به مقصد جده در پرواز بود دختری کنار دستم نشسته بود که تند تند در دفترچه یادداشتی،مینوشت!!!گفتم چه مینویسی؟ گفت سفرنامه!!!!دیدم ما هنوز پایمان به عربستان نرسیده نصف دفترچه اش پر شده است!!!!!بدانید و آگاه باشیدو هِی نیایید بگویید من در خاطراتم آب بسته ام!!;)

به جده که رسیدیم باید سوار اتوبوس میشدیم و پنج،شش ساعتی میرفتیم تا به مدینه برسیم! مسئول کاروانمان هم ،نامردی نکرد و تا خود مدینه شش ساعت در اتوبوس با صدای بلند نوار قرآن گذاشت!!!به خیالش اینطوری ما خیلی هدایت میشدیم و خیلی خوشبینانه در حالتی که میگرنمان بر اثر صدای بلند در زمان طولانی به صورت خـــــــــــــــــیلی معنوی شدیدا عود کرده بود وارد مدینه شدیم!!!به هتل مورد نظر که نامش یادم رفته اما الحق و الانصاف هتل خوبی بود،دخول کردیم!

من با دو نفر دیگه هم اتاق بودم! خدیجه که از آن دخترهای خوب و مومنی بود که یکی از آرزوهایش آمدن به حج بود و خودش اصلا چادری بود و مرجع تقلیدش آیت الله بهجت! سحر هم که هم دانشگاهی خودم بود و وقتی در مسیر، تو اتوبوس بودیم به من گفته بود که تاحالا نماز نخونده است و میترسد وسطش توپوق بزند و از من پرسیده بود که من نماز را خوب بلدم تا او بخواند و من غلطهایش را چک کنم!اما خوب، انصافا بد نبود فقط یک ایراد کوچک داشت در سلام آخِر نماز! خوب سحر آمده بود که در این دو هفته تمام نمازهای نخوانده عمرش را جبران کند و تا میتواند ثواب واجب و مستحبی جمع کند تا بلکم کلی ثواب ذخیره سازی کند که اصلا خودش را تا آخرِ عمر بیمه کند!!!!

و من! منی که دست خدایم را گرفته بودم و با هم به عربستان رفته بودیم!از خدایم خواسته بودم که تا آخرش پیشم بماند!!!! به من الهام کند که چه چیز بهتر است ! دستم را بگیرد و جاهای دیدنی را به من نشان دهد! مثل همیشه!!!مثل همه سفرهای قبلی که خودش را خوب در دل آدمها و مناظر و اتفاقهای ناخواستهٔ زیبا نشون داده بود، باز هم نشانم دهد!!!! میدانید من مثل سحر نرفته بودم آنجا که گناهانم را پاک کنم چون باور نداشتم خواندن چند رکعت نمازِ زوری در مکانی خاص، میتواند اشتباهات گذشته مارا که هیچ تضمینی هم نداده ایم که دیگر تکرارش نکنیم، پاک کند! و میدانید من مثل خدیجه نیامده بودم که مو به مو از روی رساله بخوانم و اجرا کنم تا مبادا عمل مستحبی ای جا نماند!!!! من آمده بودم آنجا تا شاید کمی ،فقط کمی خودم و شاید از آن کمتر خدایم را بیشتر بشناسم!!!! خدایی که من را دوست داشت با تمام بدیها و خوبیهایی که داشتم و من دست گرمش را روی شانه هایم همیشه احساس میکردم!!!حتی موقعی که بنده هایش به من میگفتن تو آزیِ بدی هستی خدا دوستانه دستش را روی شانه من انداخته بود و به من میگفت تو تلفیقی از صفتهای متناقض هستی چون بنده های من قسمتی از روح مرا دارند مثل من که میتوانم در اوج رحمان و رحیم بودن، جبار و قهار باشم!!!!!خداوند همه چیزش در عین تعادل در اوج است!!!!مثل یک خاکستری پر رنگ!!!!فقط ما انسانها هستیم که میخواهیم یا سیاه باشیم یا سفید!!!! دستمان یک قلمو گرفتیم و اصرار داریم به همه چیز و همه کَس یا سفید بزنیم یا سیاهشان کنیم!

ادامه دارد...

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۹۳/۰۲/۱۲
آزیتا م.ز

نظرات  (۲۹)

اون اولین خاطره رو که خوندم فکر نمیکردم آروم آروم انقدر قشنگ بشه و نمیدونستم اعتقاداتت انقدر زیبا و دلنشینه :)
پاسخ:
:)
خ خوبه که خوشت اومده :)
واقعا موقع نوشتنش سخت بود حس و حالم رو یادم بیاد مخصوصا که 6 سال ازش گذشته بود... ولی واقعا واسه نوشتنش انرژی گذاشتم :)
این رو هم خوندم اما میترسم نظر بدم بشه شبیه قضاوت و چون اصل ااز قضاوت خوشم نمیاد پس سکات بشم بهتره.
منتظر قسمت بعدی هستم
پاسخ:
ای بابا ...شما کلا در خاطرات سکوت کردید :))
عب نداره اکشال نداره...همین که میخونید ممنون :)
۱۲ ارديبهشت ۹۳ ، ۱۳:۲۰ خانم هموستات
من هم بعد از یه سری اتفاقات متوجه شدم می تونند بنده ها تو رو به جرم بی خدایی ترک و یا ملامت کنند اما در همون لحظه ها خدا تو رو در آغوش بگیره و بگه لازم نیست از من بترسی
پاسخ:
بنده ها کلا هر کار دلشون بخواد میکنن....بعضیاشونم که یه میزان گرفتن دستشون اگه تو اندازۀ میزانشون بودی پ خوبی اگه نبودی اَخی :))
بنده ها رو ولش فقط خدا رو عشقه :))
یادش به خیر زمانیکه من باهات آشنا شدم همون موقعی بود که داشتی خاطراتو مینوشتی.....
پاسخ:
میخوندی حالا یا نع ؟ :))
سلام. چه طوریایی؟
خوش میگذره؟ خوش به حالت که رفتی مکه.
دعا کن منم سعادت پیدا کنم برم
پاسخ:
سلام خوبم مرسی :)
تو خوبی؟
خب ما رو به زور بردن ایشالا اگه دوس داری شما هم میری :)
کاشکی یکی پیدا بشه منو هم به زور ببره :))
راستی تو خودت pipe رو درست کردی؟ میشه به منم یاد بدی؟
پاسخ:
بعله خودم درست کردم و تازه واسه خیلیهای دیگه هم درست کردم آیکون ما این کاره ایم :)))))))

سرعت نتم بهتر شد یه موقع میام برات مینویسم تو کامنتهات چجوریه :)
فک کنم سه قسمت آخرشو خوندم اینا رو نخوندم
پاسخ:
پ خسده نباشی :)))
خب در مورد خاطره نظر که نمیدن فقط گوش میکنن تازه ای کاش با صدای خودت تعریف میکردی اون طوری مزش دو چندان میشد اما برای همین هم خیلی ممنون
پاسخ:
حجم فایل صئتیش خیلی زیاد میشه :)
خواهش میکنم :)
خونده بودیم
بازم خوندشون لذت بخش بود برامون
همیشه پیش خودم میگم امکان داره یه روز منم برام اینجا
نمیدونم والا
شاید نه‌
شایدم آره
ولی هرچی که هست ، حس خوبی داره
پاسخ:
:)
کی فکر میکرد آزی به این زودیها بره اونجا...اگه قرار باشه بری...میری :)

مرسی که دوباره میخونی... :)
بابا این کاره (آیکون تصدیق تو اینکاره ای )
منتظرما.
دستت طلا :))
پاسخ:
عزیزم واست کامنت گذاشتم :)
چه حس زیبایی! راستش تا حالا  کسی که عقایدش نزدیک خودم باشه دورم نبوده که از مکه برام بگه. برای همین هم هیچوقت مشتاق نبودم برم. ولی حالا...
پاسخ:
من اصلا وقتی رفتم و برگشتم کلا دید خیلیها رو کن فیکون کردم خخخخ از جمله مامانم مثلا :))))))

الان خوشت اومده؟ :))
بقیه اش رو بخون شاید منصرف شدی خخخخخ
۱۲ ارديبهشت ۹۳ ، ۱۴:۲۹ دست و پا چلفتی
منی که دست خدایم را گرفته بودم و با هم به عربستان رفته بودیم!از خدایم خواسته بودم که تا آخرش پیشم بماند!!!!

مفهومی واقعی از خدا 
پاسخ:
که اتفاقا تا آخرش هم پیش من موند :)) همه مریض شدن به جز من...خخخخخخ البته این یه چشمش بود :))

:)
خعلی قشنگ:))))))
پاسخ:
:*
سلام
به دقت دارم حاجیه خانوم رو دنبال می کنم،
در مورد عشق بازیه شما با خدا نظر نمی ذارم
اما بعد از اتمام این ماجرا یه نظر شخصی میذارم، اگه اشکال نداره؟
فقط اینو بگم من خدای این حاج خانومو می شناسم و
عشقبازیه حاج خانوم و خداش که دو طرفه بودنش کاملاً محسوسه
دائماً اشک رو به چشای من دعوت می کنن
دوستتون دارم، هر دوتاتونو:*
پاسخ:
سلام
شما هر موقع خواستی کامنت بذار اصن :)
پ معرفِ حضورتون هستن :)))))
عه وا چرا گریه؟
تو آزیِ بدی هستی

:))))
برگرفته از bihefaz.blog.ir(خخخ اینو نگا)

پاسخ:
خخخخ سه تا کلمه هم زورت میاد تایپ کنی؟ کپی میکنی؟ :))))
خیلی خوبه ادم تکلیفش با خودش و خداش اینجوری معلوم باشه یعنی خودش بدونه که داره واقعا چیکار می کنه و از خودش ازینی که هست راضی باسه حالا اگه هزاران نفر هم بیان و این طرز ایمانشو قبول نداشته باشن ...خیلی خوبه!!!
من خیلیییییییییی وقته که نمی دونم با خودمو خدا چند چندم ؟؟ تو کدوم دسته ام ؟؟بی ایمانا یا کسی که فقط یه کم تنبل شده ؟؟ خلاصه که فکر کنم حالا حالاها باید با خودم و وجدانم در جنگ باشم تا ....هعـــــــی!!!
پاسخ:
سعی کن بفهمی چند چندی این وسط مسطا بودن سخته آدم رو اذیت میکنه :)
عاشق این پست های حج خانوم آزی ام...
اصن یه جور خاصی ِ ...
پاسخ:
ع حج خانم قربونت خخخخخ
:D
دانشجویی که کپی پیست نکنه دانشجو نیس. انتظارا داریا! :))
حالا کم و زیادشم انچنان مهم نیست. مهم نیته.
پاسخ:
بعله :| خیلی هم ممنون 
جانا سخن از زبان ما میگویی
نیمه دوم پستو میگم:)
پاسخ:
بعله بعله.....

:)
خیییییییییییییییییییلی عالی گفتی....
پاسخ:
قابــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــل نداره :)
آزی خیلی عمیق مینویسی میدونستی ؟ بووووس
پاسخ:
خخخخخخخخ
توش غرق نشم صلوات :)))
پس عربستان جاهای دیدنی هم داره...میراث فرهنگی چی؟ ;-)
پاسخ:
میراث فرهنگیاش همه مسجده :)
این چند خط آخر پستت رو تو تحت تاثیر کتاب پاسخ به ایوب نوشتی یا یونگ با الهام از تو اون کتابش رو نوشته؟ :) خلاصه این که شباهت هایی میان تو و یونگ هست. فورا بگو چه نسبتی با هم دارین؟!
پاسخ:
راستش اصن نام کتاب پاسخ به ایوب را حتی نشنیدم :))))) از یونگم فقط نامی میدونم وگرنه چیزی ازش نخوندم خخخخخ یه همچین آدمی ام من بعله...نتیجه میگیریم یونگ از من یاد گرفته خخخخخخ
خیلی زیبا:)
 فقط یه چیزی: نماز زوری؟!!!!!
پاسخ:
:)
نماز زوری چی؟؟؟
توی متنت نوشته بودی نماز زوری
مگه نماز زوری هم می شه؟ 
پاسخ:
لابد میشه دیگه!
اون دیگه خم و راست شدنه!!
پاسخ:
خب خیلیها همینه!
آزی زوربای یونانی رو خوندی ؟ اگه نخوندی بخون . اگه پیداش نمی کنی آدرس بده بفرستم خخخخخ کپی زوربایی :)))))) البته به زوربا نمیرسی ولی خب شبیهی . اگه نخونده باشی هیشی از حرفم نمیفهمی الان :(
پاسخ:
نخوندم :|
دانلودش تو نت راحته ولی خوندنش سخته چون از روی کتاب اکثرا اسکن کردن دور از جونت بخونی کور میشی من کتابشو دارم . اگه دوس داشتی بخرش چون تو که آردس نمیدی وگرنه در طبق اخلاص میذاشتم خخخخ والا بوقوران
پاسخ:
به مجهول الهویه هایِ تازه وارد نمیشه به سرعت اطمینان کرد! این را روزگار به من آموخته :))
نالاحت هم نشو.. :*
من ، ناراحتی ، به هیچ وجه :) حداقل خودت یجوری بیابش بوخون . زوبای یونایی نوشته کازانتزاکیس 
پاسخ:
دانلود کردم ولی بقول تو کیفیتش داغونه!
میرم اینجا از کتابخونه میگیرم :)
مرسی

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">