حرفهای شاید بی پردۀ آزیتا

حرفهای شاید بی پردۀ آزیتا Instagram
بایگانی
آخرین نظرات
پیام های کوتاه
  • ۱۶ ارديبهشت ۹۳ , ۱۹:۰۹
    Boooooooo
  • ۱۶ ارديبهشت ۹۳ , ۱۹:۰۹
    Boooooooo

۵۶ مطلب در فروردين ۱۳۹۳ ثبت شده است

۲۰
فروردين ۹۳

خب یک جورایی مُسِن بود ، حدود ٥٥ شاید! یک مانتوی تنگ کوتاه کرم رنگ پوشیده بود و شلوار جین و کتونی ، اول رفت و آمد به آقای فروشنده گفت میشه از هات داگهاتون تست کنم! فروشنده یه تیکه برید زد سر خلال دندون داد بهش!!! خورد! اولش یه فکری کرد بعد گفت خوبه خوشمزه است ، یه دونه واسم بذارید عاقا! خوب برشته بشه! فروشنده هم درجه اِلِمنتهای دستگاشو برد بالا!

۲۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۱ ۲۰ فروردين ۹۳ ، ۱۰:۵۵
آزیتا م.ز
۱۹
فروردين ۹۳
عاغا کافۀ محبوب من رو بستن! کافۀ محبوبِ من سه طبقه زیر زمین بود یه جایی با دودِ عود و موسیقی و کتاب! یه جایی که صاحباش همیشه یک پازلِ ولو شده روی میز خودشون داشتند و وقتی میرفتی اونجا انگار که با تو پسر خاله دختر خاله بودند!  کافه نُت در طبقۀ منفیِ سه پردیس سینمایی ملت که دیگر نیست که الان جایش را به کافۀ مزخرفِ ویونا داده :| تا اینجایِ کار ضد حالِ عظیمی بود اما وقتی چشمم به تبلیغ یک جایِ دیگر خورد، ورق برگشت :)))
جایی برای همۀ کسانی که از نوشیدنیهای چه سرد و یا چه گرمِ سالم و گیاهی و بی ضرر و پر فایده لذت میبرند :)




طبقۀ 1+ پردیس سینمایی ملت

۲۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۱ ۱۹ فروردين ۹۳ ، ۲۳:۴۶
آزیتا م.ز
۱۹
فروردين ۹۳
۲۶ نظر موافقین ۱ مخالفین ۱ ۱۹ فروردين ۹۳ ، ۰۰:۳۲
آزیتا م.ز
۱۸
فروردين ۹۳

یه همسایه ای داریم که یه پسر داره، اسمش نریمانِ...این گاهی وقتها میاد پیش من! بعد هِی گیر میده خاله قصه بگو، یه چند باری شده ، چند تا قصه ای که بلدم رو با تقلید صدا واسش گفتم! همینم شد آفتِ جونم! :))) هِی میگه خاله تو قشنگ قصه میگی...

یه روز اومده بود پیشم ، میخواستم هر قصه ای بگم میگفت تکراریِ...ها راستی نریمان اونقدرهام کوچیک نیست ها! 8 سالشه! ولی خب بچه خیلی تنهاست! تو این پُست یه اشاره ای کرده بودم! حالا این هی میگفت قصهٔ جدید! قصهٔ جدید! منم تازه بیوگرافیِ این عکسِ زیر رو خونده بودم! همینُ کردم قصه به طور مستند واسش تعریف کردم!کلی حال کرد:))) گفتم برای شما هم بگم خخخخخ



۲۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۱ ۱۸ فروردين ۹۳ ، ۰۹:۴۰
آزیتا م.ز
۱۷
فروردين ۹۳

11 فروردین ، داشتم میرفتم شمال! یادتونه؟ این پُست...تو جاده برفی بود .... عکسهاش رو گذاشتم ، ببینید انگار چلۀ زمستونِ :))


نه که همه تو زمستون عکسهایِ برفی گذاشتن ، من دستم از برف دور بود...تو بهار عکسهایِ برفی میذارم که تو دلم نمونه خخخخ

۱۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۱ ۱۷ فروردين ۹۳ ، ۲۲:۱۸
آزیتا م.ز
۱۷
فروردين ۹۳


و اما از این راز پرده برداری شد که دختر داییِ سه سالۀ آقای همکار تنها عشقِ او نیست بلکه او همچنان سرسختانه عاشقِ یکی از مخاطبینِ اینجاست:))))
آقای همکار عاشقه کسی نیس جز  ..........! [آیکونه آقای همکار از دست رفت!]



دریافت
حجم: 210 کیلوبایت


صدا پیشگان:

آقای همکار

آزی

۲۷ نظر موافقین ۱ مخالفین ۱ ۱۷ فروردين ۹۳ ، ۱۶:۱۰
آزیتا م.ز
۱۷
فروردين ۹۳
زده به سرم دوباره یه سری خاطرات دنباله دار بنویسم! منتها احتمالا به درازا بکشه! همه پستهاش رو پشتِ سر هم نمینویسم که نه خودم خسته بشم نه شما:)
خب موافقها دستها بالا!
مخالفهام انتقاد،پیشنهاد؟
۳۳ نظر موافقین ۵ مخالفین ۲ ۱۷ فروردين ۹۳ ، ۰۷:۴۴
آزیتا م.ز
۱۶
فروردين ۹۳

من میان آدمهای خوبم ،آدمهای دوست داشتنی ای که هنوز پیدا میشن! میان آدمهای به ظاهر غریبه ای که میانشان احساس صمیمیت میکنی، اینها نقطه مقابل همون افراد خانواده ای هستن که من میانشان احساس غربت میکنم:))

اینجا من میان خانواده دوست موقرمزی خوشگلم باران یا وارش طبرستان؛)

۳۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۲ ۱۶ فروردين ۹۳ ، ۱۷:۰۰
آزیتا م.ز
۱۵
فروردين ۹۳

دیدید وقتی وبلاگ نویسها ناراحتن، دلخورند یا غمگینند تند تند آپ میکنند!؟ بیشتر مینویسن؟ اما آزی برعکسِ! آزی وقتی رو به راه نیست وقتی احساس سر خوردگی میکنه وقتی دلمرده است وقتی احساسِ اسارت میکنه وقتی حس میکنه اختیار هیچ جایِ زندگیش رو نداره ، نمینویسه! شاید چون هیچ وقت دلش نخواسته ساطعِ انرژیِ منفی باشه شاید همیشه خواسته اطرافیانش رو بخندونه احتمالا موقع تولد لقبِ تلخکِ دربار رو بهش دادن!!! 

۳۶ نظر موافقین ۱ مخالفین ۲ ۱۵ فروردين ۹۳ ، ۲۰:۴۴
آزیتا م.ز
۱۵
فروردين ۹۳
سبزِ بهاری
این دقیقا رنگِ برگِ درختهاست تو بهار
لامصب رنگ نیست که، با روح و روانِ آدم بازی میکنه:)
۱۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۲ ۱۵ فروردين ۹۳ ، ۱۱:۰۲
آزیتا م.ز